-
درگیر هزار و یک مکافات منم
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:32
درگیر هزار و یک مکافات منم محصور به مجموعه ی آفات منم هرچند به زعم خویش آگاه شدم آلوده به صد گونه خرافات منم تاریخ، به ذات حق، خیانت کرده ما را به همین وسیله غارت کرده قران سر نیزه رفت ، بعدش باطل در جامه ای از ریا تجارت کرده در کوچهی شک، خرافه جولان میداد بازارِ ریا ، نانِ فراوان میداد آزادی اگرچه ظاهری زیبا داشت در...
-
آرامش
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:32
-
زندگی نیست،
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:31
زندگی نیست، مگر خندهی آرام نسیم در دل برگ، میان خواب نرم گلی! یا نگاه تو، که شب دلتنگی را بشکافت چون چراغی که بتابد به دلی! زندگی نیست، مگر لحظهی آغوش تو... مگر آن بوسه که چون عطر بهار! بر لبان من افتاد آرام، آرام... مگر آن زمزمهی نرم درخت چنار در دستان باد! زندگی نیست، اگر شعر نباشد در تو اگر آواز نباشد در من......
-
عشق پاک و ساده است
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:30
عشق پاک و ساده است مثل شوق پرواز یک پرنده در آسمان مثل دمیدن روح در تنه سبز درختان مثل همین جان دادن به گلدانهای شمعدانی روی ایوان آری عشق ،اتفاق عجیب و قریبی نیست عشق خلقِ یک معجزه در بُعد کسیست که دوستش داری احسان حسین غلامی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:28
-
عشق؟
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:27
تو میگویی: عشق؟ درد میکِشد. آرام، مثل زخم کوچکی که هیچگاه نمیخواهد خوب شود. پیروزی؟ فقط زنگ نقرهایست بر درِ یک اتاق خالی. و زیبایی؟ چیزیست که درست وقتی لمسش میکنی، میریزد مثل آینهای شکسته در دست کودکی بیاحتیاط. آری تو میگویی: «هیچ راه گریزی نیست.» اما من، میخواهم جهان را بیپرده ببینم. از دل همین درد، از...
-
باد از پنجرهی خوابزده پرید
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:26
باد از پنجرهی خوابزده پرید و پرده را با چهرهای از آوازِ خشک به درون آورد من با فلوتِ وحشت از دهانِ دیوار بالا رفتم تا زوزهی نور دهانِ پرده را ندوزد اما سایهام از من بزرگتر شد مثل نتهای پریشان و در انتهای دیوار نشست بیهوا سکوت پاره شد صورتکِ هوا از گوشهی اتاق آهسته بیرون رفت کاغذها پرواز کردند و فلوت به خواب...
-
در تردید، گُلی روییده است.
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:24
در تردید، گُلی روییده است. در یقین، هوا رو به تاریکی میرود. بیابان را پاس سگان بومی برداشته. جاده به تکاپو افتاده تا از این همهام برهاند. گُل میکوشد بمانم تا در این همهام بکشاند مرا به تماشای خویش. رستار افسری
-
(ای خوش آن صبح که از بوی تو بیدار شدن )
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:23
(ای خوش آن صبح که از بوی تو بیدار شدن ) گر چه نیکوست که از عطر تو عطار شدن ای نسیم سحری ،خیز و گذر کن بر دوست وقت آن گشته که بر یار گرفتار شدن هر کجا درد تو باشد به دوا حاجت نیست چه توان کرد چو از درد تو بیمار شدن هر که در بند تو شد بر در اغیار نشد به ره عشق توان از همه بیزار شدن گر به گلزار جمال تو رسم دیگر بار گویم...
-
در روزگار دلتنگی سپری می کنم؛
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:23
در روزگار دلتنگی سپری می کنم؛ که خاطرات عشق با خاطرم گلاویز ست و در گوش زمان ،کاش های نجوا میکنم کاش بار دگر او را در آغوش کشم و حدیث عشق نجوا کنم کاش یک بار دیگر، در دریای چشمانش غرق شوم ، چون قایق سرگردان در اقیانوس محبتش. کاش بوسه ای شیرین ز آن لعل بچینم، و با طعمش ،تلخی فراق را ز یاد ببرم و پس از آن تنها یک خواسته...
-
بیا با دستهای سردرگم
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:40
بیا با دستهای سردرگم میان واژهها بگردیم شاید در تهِ این درماندگی شعری جوانه بزند. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:38
-
منم دنیای غم غمخانه ات کو؟
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:37
منم دنیای غم غمخانه ات کو؟ لبم خشکیده گو پیمانه ات کو؟ نه ساقی بینم و نی ساغر وی بگو دُردی کش میخانهات کو؟ هزاران قصه دارم در دل تنگ بگو آن راوی افسانهات کو؟ چو شمعی در شب شام غریبم چه میپرسی ز من پروانه آت کو؟ کنونم لحظهٔ آخر رسیده گل اشکم بگو گلخانهات کو؟ نه جان مانده مرا، نی آنهٔ عشق تو هم اینی، هم آن، جانانه...
-
مرا به دوزخ اگر وعدهی وصال دهند
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:36
مرا به دوزخ اگر وعدهی وصال دهند بهشت را به نفسهای خود ملال دهند هزار قبله ببوسند و سجدهها بَرَدند کجا به طلعتت ای ماه، احتمال دهند؟ به حور خندهمزن، زانکه در بهشت نگار نمیتوان به تو حتی کمی مجال دهند ملک چو نام تو بشنید، رخت بربست از عرش که تخت اگر نه تو باشی، چه امتثال دهند؟ شراب وصل تو نوش است، گرچه آتش خیز که...
-
باشهدا
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:35
-
گذشت عمر و من حیران، به راهی که نرفتم باز
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:35
گذشت عمر و من حیران، به راهی که نرفتم باز شدم گمگشتهای تنها، در این دنیای پرآواز دلم آتش، نگاهم خسته از آیینهی دیروز بهدنبال نجاتی بودم اما گم شد آن پرواز خطا کردم، بههر لحظه، بههر فرصت که گل میداد ندیدم قدر آن ایام، نچیدم برگهای راز کجای قصه خوابیدم؟ کدامین لحظه را مردم؟ که اکنون سایهای سردم، بدون نور و...
-
در روزگاری که قضاوت،
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:34
در روزگاری که قضاوت، زودتر از سلام بر لب مینشیند، و تحقیر، از تحسین ارزانتر است… میشود هنوز انسان ماند. میشود بهجای حسادت، حمایت کاشت. بهجای زخم، مرهم شد. و بهجای داوری، همدلی را برگزید. جهان با قانون عوض نمیشود، با نگاهی مهربان، با کلامی آرام، با دلهایی که در سکوت هم حرمت میکارند. هر روز، انتخابیست پنهان:...
-
ما آوارگان بی پناه اردوگاه دردیم
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:33
ما آوارگان بی پناه اردوگاه دردیم با اسم زندگانی ،زنده مانی کردیم در پیله ی تنهایی خود پوسیدیم دل خوش به اینکه پروانه می گردیم دکتر سجاد فرهمند
-
درد، یک جامهٔ پنهان به تن معنا بود
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:31
درد، یک جامهٔ پنهان به تن معنا بود هر نفس پیچش اندوه ولی زیبا بود در غم بیکسی و غربت و تاریکی شب ماه میسوخت ولی روشنیاش پیدا بود مثل زهری که گلوی هدفش را سوزاند خشک کرد قلبم و با اینکه دلم دریا بود باز زخمی به تن روح من افزوده شد و... زخم عشقی که خودش وسعت یک دنیا بود درد، همصحبت یک پیر شد و آخر کار کور کرد چشمش و...
-
پلک بیقرارم میپرد،
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1404 11:28
پلک بیقرارم میپرد، امشب را برای تو کنار گذاشتهام... اما نمیدانم، چرا چشمم آرام نمیگیرد؟ یادم کردهای؟ پلکم را با دست میگیرم، چشمانم را میبندم تا ببینمت... چه دور شدهای! کمرنگ... کمرنگ... نمیبینمت. دلنوشتههایم، بوی ناب تو را میپرورانند... و من، میان واژهها به دنبالت میگردم... شاید، جایی در میان سطرهای...
-
می دانستی !
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:14
می دانستی ! چه می پرسم چگونه میدانستی هیچ دانشمندی آناتومی درستی از ما ندارد از آتشفشانی فعال میان قلبمان از لوکوموتیوی فرسوده در مغزمان جیر ،جیر ،جیر صدا می کند و گاهی سوت پایان راه را می کشد منتظریم کسی از درونمان پیاده شود. هیچ دانشمندی به هوش پاهایمان پی نبرد وقتی تصمیم دارند بروند و ما ایستاده ایم چگونه...
-
تا عشق توست راه علاج خماری ام
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:13
تا عشق توست راه علاج خماری ام دائم به جستجوی خم و میگساری ام ترکم نکن که بی تو در این رستخیز درد از سایه های سایه ی خود هم فراری ام بانو اگر فریضه ی گلبوسه هرزگی است من سینه چاک مکتب بی بند و باری ام قلبم زشوق روی تو لکنت گرفته است از سر ربوده خنده ی تو هوشیاری ام با بوسه شوک بده که بریزد هراسم و پایان دهم به مرثیه ی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:12
-
محترم بشنو کلامی زین منِ کوچک ترین
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:10
محترم بشنو کلامی زین منِ کوچک ترین حرف دل مگذار فردا ،میشوی غمگین ترین گر نگاری دیدی و دلبسته وشیدا شدی یا ز درد دوریش آشفته چون لیلا شدی خیز و بشتاب ز سوی آن نگارِ مه جبین گو دل آشوبم ز رویِ نازدارت ،نازنین غرق چشمانت شدم ز آن رویداد اولین به چه زیبا آفریدست خدایت آفرین فرصتی ده بر من عاشق دلم را وا کنم راه و رسمت...
-
یک همیشگی جاری ست در پیکِ یاد تو نوشم باد...
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:09
یک همیشگی جاری ست در پیکِ یاد تو نوشم باد... (معترفم...) اشهدم را خوانده ام به نام تو ناف بُر... جار میزند جنون " عشق میفروشم " هر که " لیلاتر" "رسواتر" خاطره های دهان لق گوش به گوش پیچان ... تو را شناخته اند مردم ِدور وقت ِسر ریز ِ نامت بر لب و قانون اعتبارها ست معترض. تبصره ها هم...
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:08
-
کاش شاگرد تو بودم در کلاس عاشقی
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:06
کاش شاگرد تو بودم در کلاس عاشقی تا بیاموزم الفبای اساس عاشقی سر بگیرم ذره آسا ساحت خورشید را تا بیابم پرتوی از انعکاس عاشقی کاش بار دیگری آتش به جانم می زدی تا نماند در سرم هوش و حواس عاشقی دوست میدارم جهانی خاک خاکستر شود یا بسوزد عالمی در التماس عاشقی کو پر شالی که می پیچد بدستان نسیم کو گریبانی که گیرد عطر یاس...
-
در سکوتی که از چشمهایمان میجوشد
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:04
در سکوتی که از چشمهایمان میجوشد دستهایمان نجوا میکنند دوستت دارم... نه با واژه، بلکه با گرمایی که از پوست میگذرد و به عمق جان میرسد ما به هم نگاه میکنیم مثل رودهایی که در آغوش دریا آرام میگیرند بینیاز از قایقِ کلمه بینیاز از صدا عشق در همین بیواژهگی در همین خیرهماندن زنده است سمیه مهرجوئی
-
بیا ای باد،
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:03
بیا ای باد، بیلبخند، از ایوان هم گذر کن دلی پوسیده را از نو به خاکستر بدل کن جهان از من نپرسید است نامم را ، کجایی؟ منم از نسل نیزاران، که لب وا کرده پنهان منم آن آب جاری، در کمرکشهای بینام که میمانم، ولی هرگز نمیخوانند آرام تنم بوی تبر دارد، ولی خوابم درختیست که در تفسیر خاکِ خویش، نیلوفر بهوقت است اگر روزی...
-
نه یادت امان میدهد تا بخوابم
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 10:02
نه یادت امان میدهد تا بخوابم و نه می نشیند کمی التهابم چه میشد که یکشب خودم ماه بودم که از پنجره در اتاقت بتابم شبیه نسیمم که از دور و نزدیک به آغوش موهای تو میشتابم گمانم بدهکار چشم تو باشم توسرمایهداری و من بد حسابم! بسوزان مرا تا که پایان بگیرم که آرامش جاودانی بیابم اگر بار دیگر به دنیا بیایم بدون تعارف، تویی...