-
دوستت دارم چون شعری که هرگز پایان نمییابد
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:53
دوستت دارم چون شعری که هرگز پایان نمییابد و همیشه تازه میماند در دفترِ روزگار، با مرکبِ عشق، داستانِ ما را مینویسم و تو، ای خوشنویسِ قلبهای آشنا، خطهای زیبایی بر صفحه ی وجودم میکشی پاییز، برگهای طلاییاش را به پایمان میریزد تا راهی فرشکند و ما در مسیرِ عشق، قدم میزنیم و به ابدیت میرسیم. حسین گودرزی
-
کی که سحرگهان رسد تا که رسم به کوی تو
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:52
کی که سحرگهان رسد تا که رسم به کوی تو در همه شب که من بدم در غم جستجوی تو اه که ندانم این حیات کی به شب سیه رسید شان و غرور دل شکست در برخلق و خوی تو هم چوی اسیری در قفس اهی کشیدم هر نفس گاهی به روی ماه تو گاهی به بند موی تو ای گل باغ عشق من ای مه مهلقای من خنده نما به روی من خنده کنم به روی تو تشنه خنده توام گم شده...
-
جانان من
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:52
جانان من تمام تاریخ تولدها اشتباه ثبت شده است آدمی زمانی متولد میشود که عاشق شود و عشق نه به معنای یافتن دیگری، که به معنای یافتن خود در چشمان دیگریست پس هر زمان عاشق شدی تولدت مبارک است و چه بسا زندهگانی که هنوز متولد نشدهاند...! جمیله اتکالی شربیانی
-
گاهی سبب خیر شوند...
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:51
گاهی سبب خیر شوند... دشمنان خانگی و بددلان ! یوسف از دشمن خونی... جلوه گر شد درمیان بردگان امیرعلی مهدی پور
-
گفتی وقت سخـــن است، اما حالی کو؟
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:50
گفتی وقت سخـــن است، اما حالی کو؟ گفتی که بــخند، دلـــیل خوشــحالی کو ؟ گفتـی زمــــان پر کشیدن است و پرواز گیـــرم که هســت،ولــی پر و بالی کو ؟ دکتر سجاد فرهمند
-
بر لبه ی پرتگاه یأس
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:54
بر لبه ی پرتگاه یأس پژواک می کنم امید را با زمزمه ی ابرها امیدوار می شود سلول سلول قلبی که بی تپش است و به زندگی باز می گردم با ترنم بارانی از شادمانی هایی که به یاری ام آمده اند طبیعت به آغوش گشوده زخم های خنجر خورده ی روح را امید، طبیعت، مهر ، مادری می کنند این روح سر در گریبان را سمیه مهرجوئی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:53
-
هر چه کردم کردم خاطرش راضی نبود
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:53
هر چه کردم کردم خاطرش راضی نبود در هوای دل دغلبازی نبود.. باختم دل دادنم ثابت شود ذات من بازنده بازی نبود.. خاستم جام وفا را پُر کنم در سرم حکم براندازی نبود.. تنگ اغوشم نغس میزد ولی در صدایش نغمه و سازی نبود هر چه با من شد کسی حرفی نزد پای رسمِ مهر و دلبازی نبود.. منطقم را در جنون آواره کرد یک نفر هم بین ما قاضی...
-
نفسم می گیرد وفتی نیستی
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:51
نفسم می گیرد وفتی نیستی هوای خانه غروب وحشی جمعه است. مادیان ها به بوی تو کره می زایند سالی دو بار و در دشتهای خانه رها بودند. امروز مادیانها روزهای راحت را بدون ما ـ بدون من و توـ روی پشت بام درختان دیروز می گذرانند. تنهایی سخت نیست نبودن تو اگر بدانی نفس گیرم میکند خفه،با عصب متورم. تنی که برای تو بود امروز جدیدی...
-
تو رفته از دیارو مانده در خیال منی
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:51
تو رفته از دیارو مانده در خیال منی دلیلی حال خراب و شریک دشنه جا مانده در تن منی فاتح روح و غاصب جانم مرا به درد نداشتنت مبتلا نکن که شروع نبودنت فرود زندگی من است به زخم روزگارو به درد مصیبت دچار شده ای به قسمتت قسم داده ای برود که بوی عطر تنش از بدنت نرود واین سخت ترین تقاص انسانیت لحظه ای که نمیداد چیست دست های یخ...
-
ای خوشا می
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:50
ای خوشا می که حریف شب تنهایی من و صدای نفسِ سرد من و ناله دل آفرین گویمت ای جام عقیق خانه ی گلبنِ گلرنگِ گلاب! که چو بر پیکر مجنون بشوی می بری غم ز سرش با گلِ لاله و آلاله کنی همسفرش، زهی ای شربت عشق! به کسانی که به دل همه دارند کمی حسرت عشق می دهی شادی را حس آزادی را. مهدی ویس کرمی
-
کسی ز نالهی شب تا سحر خبر دارد
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:49
کسی ز نالهی شب تا سحر خبر دارد که در فراق نگاری دلی به بر دارد نوای مرغ سحر کرد آگهم درباغ که سوز سینه عشاق دل جگر دارد نشانی از غم عشقی بی پیکر ز دوری روی او چشمی بصر دارد به راه عشق دلا با نظر به ره بنگر که هر قدم به سوی او، دام و شر دارد صلاح کار ز عارف بجو که مفتی شهر ز درد ما چه بگوید، که خود خبر دارد به گرد...
-
نگاهت...
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:48
نگاهت... چند ثانیه، روی لبهای درنگِ من ایستاد. بادی را می مانست، که پرده را میجنباند و میرود. من، در انفاسِ گرم آن نفس، سردم زد، و در پیچوتابِ آن نگاه، ایستادم. تو چرخیدی و رفتی... پشت تهِ کوچهی زمان. حالا... این پنجره، هر بامداد، با شعاعی سرد، بر قفسی از حسرت، گواهی میدهد. مهدی مصری زاده
-
شب بود و نسیم نوبهاران
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:47
شب بود و نسیم نوبهاران آرام و سبک ترانه میخواند میراب فلک ز جوی باران در برزن و کوی آب میراند ناگه ز فضای خالی شب آهنگ قدوم تو شنیدم آسیمه سر از اتاق تا دم در با پای برهنهام دویدم هر سو که نگاه کردم از دور از تو اثری نبود آنجا در بسته شد و من و غم دل ماندیم میان خانه تنها فروغ قاسمی
-
من به یاد لحظههای صورتی رنگ شب بیدارمان
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 11:47
من به یاد لحظههای صورتی رنگ شب بیدارمان جامه ای از اطلس مهتاب را پوشیدهام تا که پیدایت کنم در گوشهای در میان بستر آیینهها روییدهام من کلام ارغوانی نامههایت را شبی با کلاف جلبک این حوض کاشی گفتهام تا ببینم ململ رویای تو سالهاست در فروردین در کنار جعبههای چوبی پر از بنفشه خفتهام من به پرواز خیالم چهره ماه تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:48
-
می روم
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:44
می روم از، "پلکهای" بسته این شهر؛ شهری که خواب را به بهای رویا فروخت! محمد ترکمان
-
به رنگ سبز امید ست برگ باورمان
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:43
به رنگ سبز امید ست برگ باورمان هوای خانه خنک گشته از صنوبرمان صنوبرِ پدری یک تفکر والاست برای وسعت دیدار طفل دیگرمان دلیلِ سوگ عزیز است وُ بی حیایی نیست اگر که روسری از سر کشیده مادرمان گناه نوکر اجدادیِ شما ها نیست ! اگرچه خواجه نظر میکند به خواهرمان هوا یکی وُ تنفس از آن هزاران است رود به سینه ی اهریمن وُ پیمبرمان...
-
قاصدکها عطر پاییز را
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:43
قاصدکها عطر پاییز را در کوچههای خاکی روستای کودکیم حراج کردهاند و بادی آرام و مرموز جان از خورشید تابستان گرفته است و من سرمست از رفتن گرما با لیوانی چای بر دست و یک بیت شعر بر لب پناه میبرم به ایوانی که هرچند دندانهایش فرسوده و لق شدهاند و دل زمین روبرویش ترک برداشته است اما هنوز به یاد دیروزها بیدار است از پس...
-
از تنهایی می نویسم
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:42
از تنهایی می نویسم ازعشق به روح زندگی حال من به امید دیدن آن سوی پنجره با ذوق می نگرم به کسی که می میرد برای تو بگو با جملات قشنگ عاشقی بنویسد من از او بیشتر محتاج ترم چون از همه بوهای گل های قشنگ تازه و سرچشمه ی حجب قهرمانت هستم منوچهر فتیان پور
-
باشهدا
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:42
-
دلتنگی ام به حجم ِ قفس جا نمی شود
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:41
دلتنگی ام به حجم ِ قفس جا نمی شود این درد ِ لا علاج مداوا نمی شود در صید ِ چشم های تو یوسف مصممم اینجا کسی حریف ِ زلیخا نمی شود تنها بلوط ِ پیر ِ خُمستان ِ دل منم آتش بزن که قامت من تا نمی شود قطعا که از مساحت ِ شعرم فراتری وصف ِ تو با حروف ِ الفبا نمی شود رقاصی دوتار و دف و چنگ و نی لبک جز با نگاه ِ عشق خوش آوا نمی...
-
چگونه میتوان تو را سرود
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:40
چگونه میتوان تو را سرود وقتی غزل ها از بردن نامت عاجزند!! رضانوری
-
به وقتِ خلسه ی تن
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:38
به وقتِ خلسه ی تن در حضور بودنِ تو گلاب می ریزم به جامِ زلالِ ذهنم که ماتِ رفتنِ توست و ساقه های پر از التماس گندم را مُدام می بافم و جای گُل، همه ی دشتِ خالی از جان را چراغ می چینم. #مطهره احمدی
-
مراببوس برای آخرین بار....
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 11:37
مراببوس برای آخرین بار.... شاید وداع تنها راه نجاتمان باشد .... توریشه ای درجانم دواندی که در هیچ تبر .. توان بریدنش نخواهی یافت .... تورا میسپارم به هوایی که نفس کشیدیم .... به بوسه ای که در آن غرق شدیم .... به احساسی که شبیهش را نخواهی یافت .. تورامیسپارم به زمانی که با خاک یکی شویم ...... زهراوحدتیان
-
پنجره اتاقم را
جمعه 28 شهریورماه سال 1404 12:06
پنجره اتاقم را میز چوبی و قدیمی ام را قاب عکس های سرد و بی جان اتاقم را چشم برنمیدارم! نمیشود، تو باید باشی! بعد از رفتنت همه اش سیاهی بود و هرچه بود بویی از زندگی نداشت! *یوسف پوررضا*
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 28 شهریورماه سال 1404 12:05
-
نه غمگینم نه خوشحالم نه از حالم خبردارم
جمعه 28 شهریورماه سال 1404 12:04
نه غمگینم نه خوشحالم نه از حالم خبردارم سرم غرق خیالات است و سودایی به سر دارم نمیدانم چه گم گشته ز من یا گشته ام خود گُم مثال کشتیِ بی بادبان در بین طوفانم طبیبم عاجز از درمان دردم مانده درکارش علاجم را نمیداند نداند چیست درمانم تقلا میکنم با عقل و دل غرق کلنجارم غمم را بر که گویم کیست بیند قلب بی جانم همه گویند که...
-
با صبا نسیم عشق و بندگیم
جمعه 28 شهریورماه سال 1404 12:04
با صبا نسیم عشق و بندگیم اومده تو کوچه ها ی زندگیم ای که چشمای تو افسون منه مرهم حال پریشون منه وقتی هستی دل من شاد میشه روحم از درد و غم آزاد میشه لبام از بوسه تو خون میگیره تنم از خنده ی تو جون میگیره کنار تو لحظه هام رویاییه مثل بارونه نگات، شیداییه دل من به عشق تو دریا میشه شبا با یاد توام فردا میشه شیرمحمد قنبری...
-
مثل یک شهر بلا دیده فرو میریزم
جمعه 28 شهریورماه سال 1404 12:00
مثل یک شهر بلا دیده فرو میریزم فرصتی نیست که از حادثهها بگریزم کوچه در کوچه به دنبال خودم می گردم از خودم خالی و از عشق و جنون لبربزم در جنونی که نبودت به تنم میریزد عزم کردم که به تسخیر غمت برخیزم اگر از عشق بلا خیز تو جان در ببرم بی گمان فاتح صد لشکر و صد چنگیزم من زخمی شده در موج بلا ناچارم زن در آینه را بی تو...