-
مویت به حق که دار ِ چلیپای دیگریست
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:26
مویت به حق که دار ِ چلیپای دیگریست چشمت نگو که جنگل افرای دیگریست اینگونه از نگاه تو گردیده عایدم این کعبه، پابماه ِ مسیحای دیگریست از بس که صحن چشم تو قدسی است ، شاعرت دنبال صید واژه ی عظمای دیگریست راز ِ نگاه ُ چشم ِ تو گیرم که حل شود فردا در آن، دوباره معمای دیگریست هر شاعری که شاعر چشمت نمی شود شعر ِ تو از هجا و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:25
-
فقط کمی صبر کن
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:23
…درست میشود فقط کمی صبر کن کمی هنوز مانده تا سپیده سر زند کمی هنوز مانده تا نسیم بوزد به شاخههای خشک .و سبزه ریشه بدواند به سنگهای سرد …درست میشود اگرچه راه سخت و خسته است اگرچه شب سیاه و بسته است ولی چراغِ دور .به چشمهای منتظر هنوز روشن است …فقط کمی صبر کن بهار پشت این غبار منتظر نشسته است هامون حافظی
-
تو را از جان دوست تر می دارمت و ندارمت
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:23
تو را از جان دوست تر می دارمت و ندارمت ببین چگونه با این تن تبدار تو را می خوانمت به جان شیرینم قسم ، تویی تمام هستی من تویی، فقط تو ،ای گل، دلیل شور و مستی من تو را آزرده ام روزی، مرا ببخش ماه قشنگم مبر خیال باطل که نه از آهن و نه از سنگم منم عا شق که نه ،مجنون تو و فرهاد کوهکنم بگو مگر می شود روزی دل از عشق تو...
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:19
-
آنچه دیدم همه از جلوهٔ رخسار تو بود
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:19
آنچه دیدم همه از جلوهٔ رخسار تو بود نور آن عشق که گفتم، ز دل زار تو بود هر نسیمی که ز کوی تو به جانم میخورد پیغام مستی جانانه ز گفتار تو بود ماه در آینهٔ بادهٔ من حیران شد که طلوع شب و روزم ز رخ یار تو بود گل چو دید آن همه زیباییِ رخسار تو نغمهاش همدمی از نغمهٔ اسرار تو بود چرخ گردید و جهانی ز جنون روشن شد هر چه در...
-
ورود به کربلا
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:15
ورود به کربلا اسبها آرام بر زمینِ آشنا بوی دلتنگی دستِ خورشید است که بر این خاک افتاده گرم و بیواهمه آسمان میخواست پردهای باشد برای بغضِ گلها، نه در نگاهِ آب نقش میبستند آهسته گامهای نور باد در گیسو چادری از راه رسید دشت میلرزید کربلا میگفت: آمدیای عشق؟ خوش آمدی، اما… گندمستانها خوابشان آشفته شد از صدای زخم...
-
زیباتری از آنی که در این باغ برویی
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:13
زیباتری از آنی که در این باغ برویی گل ها همه در باغ و تو در برزن وکویی رخسار تو خواب از همه خستگان ربوده تو عطر گلابی که روان در دل جویی من عاشق دلخسته تو، بی دل و رنجور تو خوبترین، در دل دریاچه چو قویی لیلی که به رخساره شده شهره دوران محبوب تر از لیلی و زیباتر از اویی شهبانوی شه ناصرِدین، چاق و بداندام تو خوش قد و...
-
پاییز که میآید، برگها به تو میرسند5/5
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:11
پاییز که میآید، برگها به تو میرسند صدای پای باد، در سکوت دردها میرسد آدمها بیخبرند از غصههای من تو در خلوت شهر، میآیی به من تو نیامده ای هنوزاما، دل من بیتاب است، مثل شمعِ تنها که روشن ولی خواب است. تو مثل خواب من، در شبهای سرد، میروی و میآیی، میان مههای سرد. دستانم خالیست ولی به آسمان میرود، منتظر...
-
صبح، در آیینهی شب، چهرِ دلتنگ من است
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:10
صبح، در آیینهی شب، چهرِ دلتنگ من است هر طلوعی در جهان، از چشمِ بیرنگ من است کودکی گم بودم آنسو، در غبارِ جادهها در نگاهم نقشِ وهم، آوازِ آونگ من است راه میرفتم به سوی خویش، بیمقصد، ولی در گلویم شعلهور، آتشترین هنگ من است خندهام از جنسِ درد، اما رها در روشنی زندگی پژواکِ ناقوسِ بدآهنگ من است در سکوتِ کوچهها...
-
چه صهبایی است در چشم تو ماه بی همانندم
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:25
چه صهبایی است در چشم تو ماه بی همانندم که در خمخانه دیگر نیست مشروبی خوشایندم عجب طراحی بکری است در تندیس اندامت بنازم دست ِ خلاق ِ خداوند ِ هنرمندم همانند زمین مرده ای که شخم می خواهد از اِشغال تنم در زیر دستان تو خرسندم تعبد آی می چسبد خداوندم شوی یک شب تنت باشد من و دستان ِ مست ِ آرزومندم تمام ِ شب خیالت می دود در...
-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:25
-
ما که گشتیم،پیدا نکردیم …
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:24
میگویند بازی بود، لج و لجبازی! خدا بود، انسان و شیطان بازی !!! منطقی نیست، عقل، هم به بنبست رسیده. نتیجه بازی این شد؛ انسان به قعرِ سقوط افتاد، و او هم ریسمان نجاتی برایش آویخت! انسان هم در این پایین دنیایی ساخت، در اوجِ کثرت، محدود به خود، معطوف به خود، درگیر با خود و دیگران. و اینک تضاد، به بلندای فهم بشر رسیده...
-
از عشق من نوشتم یادت به قلبم افتاد
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:24
از عشق من نوشتم یادت به قلبم افتاد گویا نگاه بودی هر جا که چشمم افتاد دلتنگ مانده ام من از دوریت نگارم اماخوشابه حالم نقشت به سینه دارم عطری تو بر مشامم مرحم به دردهایم دانی چه دلربایی در غربت حیاتم مه را نگاه کردم ابری به چشمم افتاد گویا تو ماه بودی بغضت بجانم افتاد زیباست با تو بودن هرچند از تو دورم در آشیان قلبم هر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:22
-
پرسیدند تا کجا باشد؟
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:21
پرسیدند تا کجا باشد؟ گفتم امیدوارم باشد باشم باشند زادههایمان و "باشباش" باشد "کباشد"ی قشنگ است که تو باشی نه باشند کسانی که من نمیخواهند باشند باشد که از میانِ "نباشدها" بیایی که باشی "باشدنی" که تو را باشد "باشد" نیست زیستگاهِ شدنیهاست. مازیار ارجمند
-
انعکاس ماه در آب
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:21
انعکاس ماه در آب آشفته میکند شب را دریا را که میبیند شب سیاهی خود را میبیند چه چهره زشت و کدری دلش میگیرد شب غم را می دهد به ابرها باد طوفان میشود میزند به دل جنگل کاج ها می رقصند با درد صدای وزوز باد میدمد در گوش پرستو پرستو پریشان میشود کوچ میکند از جنگل بیرون میزند به شهر می آید بالای پشت بام خانه ما غمگین...
-
در کوچههای شب،
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:20
در کوچههای شب، شاعر، پیالهای ز اندیشه در دست، قدم میزند، با نیم نگاهی به رازهای دنیا، شکرخند میزند. ماه از قضا لبی بر غزلها گذاشت، و هر مصرعش، کمی طعم مستیِ زندگی در خود داشت. همه پرسیدند: که آیا «مست هستی؟» و او، با چشمانی که سرخ از فلسفه بود، میخندید: «این فقط بازیِ روزگار است.» باد، کلماتش را به میخانههای...
-
من اما در باغی بی بر پرسه میزنم
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:19
نمی دانم چه کس چرا و در کدام روز آخرین میوه را از آخرین درخت چید...؟ من اما در باغی بی بر پرسه میزنم که تنها سایه یی از آن مانده است. جواد واردی
-
شب های سیاه ،مملو از تصویرند
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:19
شب های سیاه ،مملو از تصویرند وقتی تب شعر، تا سحر میگیرند من با شب و ماه و یاد تو مشغولم عشاق ،همیشه با جنون درگیرند سرخوش پارسا
-
جز عشق توام چیز دگر هست اگر گو که نباشد
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:12
جز عشق توام چیز دگر هست اگر گو که نباشد جز یادو خیالت اگرم هست به سر گو که نباشد زیبایی محضی به توو چشم به من داده خداوند در کار تماشای تو اش نیست اگر کو که نباشد ای همدم دیرینه و ای همسفر روز و شب من بی تو گذر از روز و شب و شام وسحر گو که نباشد شیرین تر از این نیست که همراه تو عمرم بشود طی بی تو همه ی عمر شود شهد و...
-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:10
-
کاش میدانستی، ویران شد دلم با رفتنت....
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:08
کاش میدانستی، ویران شد دلم با رفتنت.... دل به ریشه می تبد، بی ریشه دل ویرانه است.... مر نگفتی گر به ابرو خم کنم، پشتم چو کوه ایستاده ای.... حال نشسته در گلویم غم، کجا ایستاده ای.... گفته بودی، رگ و خون منی در خاطرت هستم هنوز... باز آ صبحت بخیر،خون شد برون از دیده ام هستی هنوز... علی اصغر محمدی له بیدی
-
دوباره خسته از دردم،دعایم میکنی مادر؟
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:06
دوباره خسته از دردم،دعایم میکنی مادر؟ دوباره گم شدم در شب،صدایم میکنی مادر؟ گمانم قسمتم بوده، میان غم دهم جانم ولی من خسته از دردم،رهایم میکنی مادر؟ شبم درد و دلم درد و نمانده یک دم آرامش تو تجویزی برایم کن،دوایم میکنی مادر؟ طبیبان را یکایک رفته ام دردم نشد درمان ندارم مرهمی جز تو،شفایم میکنی مادر ترک برداشت بنیانم!...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:05
-
چشــم واکــرد کــه مــن چشــم بــدوزم بــه نگــاهش
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:05
چشــم واکــرد کــه مــن چشــم بــدوزم بــه نگــاهش چشــم در چشــم بــدوزی نبــود هــیچ گنــاهش شــعله در خــرمن خورشــید کـه مــی بینــی اش امــروز آتشـی هسـت کـه افروخـت بـه مـن بـرق نگـاهش بایـــدت بـــرق نگـــاهی بزنـــد شـــعله چنانـــت تــا نگــویی کــه گناهســت نگــاهش تــو مخــواهش ـمـن بسـوزم هم ی عمـر و...
-
در جنگ احساسات
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:04
در جنگ احساسات نگاهی نقض می کند آتش بس دل را علیرضا سعادتی راد
-
ازتوچِه پنهان که منم دیوانه یِ آغوشِ رویایت
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:03
ازتوچِه پنهان که منم دیوانه یِ آغوشِ رویایت و منم شیـداترین دیـوانه ات، مجنـونِ دنیایت تو مرا به سـرزمینی دور در افسـانه هـا بردی به آن افسـانه هایِ خفتـه در چشمانِ دریایت نگاهم کن میان چشمهایم ماه را اینگونه میبینی ببخش تشبیـه ها را ،نیست حتی ماه، همتایت تمامِ واژه هایِ این جهــان را زیر و رو کردم مبــرایی تـو از...
-
دَر مقابل ِکُدام آینِــهیِ اُتاقِ پُروف،
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:03
لَبِّ کُدام طاقْچِه اَز فِکرهای دیروز، خودَم را جا گذاشتَم؟ دَر مقابل ِکُدام آینِــهیِ اُتاقِ پُروف، تَقدیر بِه تَنَم زار زَد؟ کُدام آینِــهیِ غُبارگِرفتِه مَرا شَبیه به یِک روز قَبل از اِعدام مُعَرفی کَــرد؟ خودَم شاکی، خودَم مُجرِمِ بیدِفاع، خودَم آتَشبیارْتَر اَز دُشمَنِ بیخِرَد! و یادَم نیست دَر کُدام...
-
نگار من دوستت دارم
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:02
نگار من دوستت دارم چنان عمیق چنان بی پایان که اگر لبهایت اقامتگاهی باشد من در آن نه یک مسافرگذرا بلکه شعری جاودانه ام شعری که نه فراموش میشود نه تمام عباس جوخواست