-
فنجانی مانده به میز
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:57
فنجانی مانده به میز که نیمی لبریز از چای سرد و نیم دیگرش حسرتیست که در سینهٔ ترکخوردهی زمان پنهان شده... عادل پورنادعلی
-
السلام علیک یااباعبدالله
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:56
-
محبوب من!
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:55
محبوب من! عاشقانههایم را به تو میسپارم عاشقتر از من چشمان توست که زبان شعرهایم را خوب میداند محبوب من! عاشقانههایم پر از درد است ولی تو هرگز از دردهایم بیزار نباش درد است که لای هر سنگی هم که باشم پیدایم میکند ور نه من بودمو غربتو بیکسیو تارهای عنکبوت ... بگذریم گاه فکر میکنم درد ترجمهی منست چگونه دلم...
-
حلزونی که راه نمی رود را
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:54
حلزونی که راه نمی رود را کنار خیابان رها کردم تا عبور دیگران را به خودش بگیرد به خانه می روم و روی کاناپه روبروی تلویزیون می نشینم و انتخاب میکنم که امشب کدام بازیگر باشم با خیال می توان ادامه داد حتی همین شعر را زهره میرشکار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:53
-
کمدم را و لباسی که می پوشیدی هنوز اینجاست،
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:49
کمدم را و لباسی که می پوشیدی هنوز اینجاست، و البته جای خالی تنت در جان پارچهٔ دل تنگ، و آه نزدیک بود یادم برود بید مجنونی که تو کاشتی حالا سرش را هر روز روی شانه ام میگذارد و هیچ نمیگوید. عادل پورنادعلی
-
آرزو تابلوی ناتمامیست
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:47
آرزو تابلوی ناتمامیست در قابِ دیواری خاکگرفته، که در آن دستی رها شده از قاب بیرون زده و به انتطار تمام شدن است… عادل پورنادعلی
-
یک روز دل شکسته ام خواهد مرد
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:46
یک روز دل شکسته ام خواهد مرد خاکش زقضا کوزه گری خواهد برد چون کوزه شوم یادتو یادم افتد از اه دلم کوزه ترک خواهد خورد. این درد شبیه گریه ی زارمن است اماده برای بستن دار من است از جان و تنم نمی شود دورش کرد همسایه ی دیوار به دیوار من است. خدیجه عبدالملکی
-
گل شادی باز است
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:45
گل شادی باز است قدمی برداریم به تماشای طلوعی دیگر در سحرگاه مناجات چشم ها را بسپاریم به نور به سرشاری روز به ظهور لحظه هایی آسمانی روی هر دیواری قصه ای تازه بکاریم از پرتو یکرنگی و عشق از صفای روشن رویاها در حوالی قامت سروها آواز رهایی جاری است سبز ترین شاخه هستی پیداست قدمی برداریم تا بارش شبنم های نوازش بر دل نازک...
-
تو که در ذهنِ من آشیانه کردی
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 11:32
تو که در ذهنِ من آشیانه کردی پَرِ پروازِ من، همینه، همینه تو که در سینهام، سقفِ رویاها بستی قربانِ نگاهت، ای عشقِ پاکِ هستی کاش پروانهات شوم، صد بار سوخته حتی خاکسترم، گردِ قدِ تو بگرده کاش بالِ صد پروانه داشتُم تا به دورِ تو، حصار میبافتُم شیوا نره ای
-
مویت به حق که دار ِ چلیپای دیگریست
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:26
مویت به حق که دار ِ چلیپای دیگریست چشمت نگو که جنگل افرای دیگریست اینگونه از نگاه تو گردیده عایدم این کعبه، پابماه ِ مسیحای دیگریست از بس که صحن چشم تو قدسی است ، شاعرت دنبال صید واژه ی عظمای دیگریست راز ِ نگاه ُ چشم ِ تو گیرم که حل شود فردا در آن، دوباره معمای دیگریست هر شاعری که شاعر چشمت نمی شود شعر ِ تو از هجا و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:25
-
فقط کمی صبر کن
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:23
…درست میشود فقط کمی صبر کن کمی هنوز مانده تا سپیده سر زند کمی هنوز مانده تا نسیم بوزد به شاخههای خشک .و سبزه ریشه بدواند به سنگهای سرد …درست میشود اگرچه راه سخت و خسته است اگرچه شب سیاه و بسته است ولی چراغِ دور .به چشمهای منتظر هنوز روشن است …فقط کمی صبر کن بهار پشت این غبار منتظر نشسته است هامون حافظی
-
تو را از جان دوست تر می دارمت و ندارمت
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:23
تو را از جان دوست تر می دارمت و ندارمت ببین چگونه با این تن تبدار تو را می خوانمت به جان شیرینم قسم ، تویی تمام هستی من تویی، فقط تو ،ای گل، دلیل شور و مستی من تو را آزرده ام روزی، مرا ببخش ماه قشنگم مبر خیال باطل که نه از آهن و نه از سنگم منم عا شق که نه ،مجنون تو و فرهاد کوهکنم بگو مگر می شود روزی دل از عشق تو...
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:19
-
آنچه دیدم همه از جلوهٔ رخسار تو بود
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:19
آنچه دیدم همه از جلوهٔ رخسار تو بود نور آن عشق که گفتم، ز دل زار تو بود هر نسیمی که ز کوی تو به جانم میخورد پیغام مستی جانانه ز گفتار تو بود ماه در آینهٔ بادهٔ من حیران شد که طلوع شب و روزم ز رخ یار تو بود گل چو دید آن همه زیباییِ رخسار تو نغمهاش همدمی از نغمهٔ اسرار تو بود چرخ گردید و جهانی ز جنون روشن شد هر چه در...
-
ورود به کربلا
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:15
ورود به کربلا اسبها آرام بر زمینِ آشنا بوی دلتنگی دستِ خورشید است که بر این خاک افتاده گرم و بیواهمه آسمان میخواست پردهای باشد برای بغضِ گلها، نه در نگاهِ آب نقش میبستند آهسته گامهای نور باد در گیسو چادری از راه رسید دشت میلرزید کربلا میگفت: آمدیای عشق؟ خوش آمدی، اما… گندمستانها خوابشان آشفته شد از صدای زخم...
-
زیباتری از آنی که در این باغ برویی
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:13
زیباتری از آنی که در این باغ برویی گل ها همه در باغ و تو در برزن وکویی رخسار تو خواب از همه خستگان ربوده تو عطر گلابی که روان در دل جویی من عاشق دلخسته تو، بی دل و رنجور تو خوبترین، در دل دریاچه چو قویی لیلی که به رخساره شده شهره دوران محبوب تر از لیلی و زیباتر از اویی شهبانوی شه ناصرِدین، چاق و بداندام تو خوش قد و...
-
پاییز که میآید، برگها به تو میرسند5/5
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:11
پاییز که میآید، برگها به تو میرسند صدای پای باد، در سکوت دردها میرسد آدمها بیخبرند از غصههای من تو در خلوت شهر، میآیی به من تو نیامده ای هنوزاما، دل من بیتاب است، مثل شمعِ تنها که روشن ولی خواب است. تو مثل خواب من، در شبهای سرد، میروی و میآیی، میان مههای سرد. دستانم خالیست ولی به آسمان میرود، منتظر...
-
صبح، در آیینهی شب، چهرِ دلتنگ من است
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 10:10
صبح، در آیینهی شب، چهرِ دلتنگ من است هر طلوعی در جهان، از چشمِ بیرنگ من است کودکی گم بودم آنسو، در غبارِ جادهها در نگاهم نقشِ وهم، آوازِ آونگ من است راه میرفتم به سوی خویش، بیمقصد، ولی در گلویم شعلهور، آتشترین هنگ من است خندهام از جنسِ درد، اما رها در روشنی زندگی پژواکِ ناقوسِ بدآهنگ من است در سکوتِ کوچهها...
-
چه صهبایی است در چشم تو ماه بی همانندم
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:25
چه صهبایی است در چشم تو ماه بی همانندم که در خمخانه دیگر نیست مشروبی خوشایندم عجب طراحی بکری است در تندیس اندامت بنازم دست ِ خلاق ِ خداوند ِ هنرمندم همانند زمین مرده ای که شخم می خواهد از اِشغال تنم در زیر دستان تو خرسندم تعبد آی می چسبد خداوندم شوی یک شب تنت باشد من و دستان ِ مست ِ آرزومندم تمام ِ شب خیالت می دود در...
-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:25
-
ما که گشتیم،پیدا نکردیم …
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:24
میگویند بازی بود، لج و لجبازی! خدا بود، انسان و شیطان بازی !!! منطقی نیست، عقل، هم به بنبست رسیده. نتیجه بازی این شد؛ انسان به قعرِ سقوط افتاد، و او هم ریسمان نجاتی برایش آویخت! انسان هم در این پایین دنیایی ساخت، در اوجِ کثرت، محدود به خود، معطوف به خود، درگیر با خود و دیگران. و اینک تضاد، به بلندای فهم بشر رسیده...
-
از عشق من نوشتم یادت به قلبم افتاد
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:24
از عشق من نوشتم یادت به قلبم افتاد گویا نگاه بودی هر جا که چشمم افتاد دلتنگ مانده ام من از دوریت نگارم اماخوشابه حالم نقشت به سینه دارم عطری تو بر مشامم مرحم به دردهایم دانی چه دلربایی در غربت حیاتم مه را نگاه کردم ابری به چشمم افتاد گویا تو ماه بودی بغضت بجانم افتاد زیباست با تو بودن هرچند از تو دورم در آشیان قلبم هر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:22
-
پرسیدند تا کجا باشد؟
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:21
پرسیدند تا کجا باشد؟ گفتم امیدوارم باشد باشم باشند زادههایمان و "باشباش" باشد "کباشد"ی قشنگ است که تو باشی نه باشند کسانی که من نمیخواهند باشند باشد که از میانِ "نباشدها" بیایی که باشی "باشدنی" که تو را باشد "باشد" نیست زیستگاهِ شدنیهاست. مازیار ارجمند
-
انعکاس ماه در آب
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:21
انعکاس ماه در آب آشفته میکند شب را دریا را که میبیند شب سیاهی خود را میبیند چه چهره زشت و کدری دلش میگیرد شب غم را می دهد به ابرها باد طوفان میشود میزند به دل جنگل کاج ها می رقصند با درد صدای وزوز باد میدمد در گوش پرستو پرستو پریشان میشود کوچ میکند از جنگل بیرون میزند به شهر می آید بالای پشت بام خانه ما غمگین...
-
در کوچههای شب،
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:20
در کوچههای شب، شاعر، پیالهای ز اندیشه در دست، قدم میزند، با نیم نگاهی به رازهای دنیا، شکرخند میزند. ماه از قضا لبی بر غزلها گذاشت، و هر مصرعش، کمی طعم مستیِ زندگی در خود داشت. همه پرسیدند: که آیا «مست هستی؟» و او، با چشمانی که سرخ از فلسفه بود، میخندید: «این فقط بازیِ روزگار است.» باد، کلماتش را به میخانههای...
-
من اما در باغی بی بر پرسه میزنم
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:19
نمی دانم چه کس چرا و در کدام روز آخرین میوه را از آخرین درخت چید...؟ من اما در باغی بی بر پرسه میزنم که تنها سایه یی از آن مانده است. جواد واردی
-
شب های سیاه ،مملو از تصویرند
شنبه 4 مردادماه سال 1404 11:19
شب های سیاه ،مملو از تصویرند وقتی تب شعر، تا سحر میگیرند من با شب و ماه و یاد تو مشغولم عشاق ،همیشه با جنون درگیرند سرخوش پارسا