-
مرا گم کرد ز یادش به گمانم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:30
مرا گم کرد ز یادش به گمانم شدم پاییز برایش چو خزانم مثل یک برگ که جان کند از درخت زیر پای عابری باز بمانم تو مرانم به رقص آمدی و به غصه دور شدی رهگذری غریبه شدم باز گمانم.... زهرا حبیبی
-
من بودم وآن پیچه صد پیچ گل یاس مهتاب
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:29
من بودم وآن پیچه صد پیچ گل یاس مهتاب و نگه، بسته به گیسوی گل یاس درباغچه آنسوی حیاط،آن گل شب بوی درحسرت یک لحظه نشستن ، بغل یاس پیچیده گل نسترن آویز از گوشه دیوار شاید که زند پیچه به اندام گل یــاس نرگس که به یک غمزه برددل زدوصدیار دل داده به یک غمزه دیدار گل یاس پروانه نپیچد ب ه طواف رخ محبوب چون کعبه برآید ز سر شاخ...
-
باغبان به درخت گفت :
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:28
باغبان به درخت گفت : ریزش برگها نقص نیست بلکه آغازِ تکامل است . سحرفهامی
-
گفتی مرا به مِهر، که ما را خزان گذشت
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:28
گفتی مرا به مِهر، که ما را خزان گذشت اینک شبابِ عُمر به آه و فغان گذشت گفتم تو یاغی صفت پندم مَده زِ وصل عمرم زِ دیر آمدنت به حِرمان گذشت گفتی مرا به عشق چو جان مَحرمم شوی دردا که بی حضور عزیزت چه سان گذشت گفتم خلافِ عقل، مُدارا کنم ولی حاصل چه شد، به فُسوس و غَمان گذشت گفتی مرا، چو آث و الماس و اخترم این وعدههای ناب...
-
سلام به تو ای مرغ بوتیمار عشقم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:24
سلام به تو ای مرغ بوتیمار عشقم من همان سر سپرده معبود عشقم ای کام روای شکوفایم بهر عشق من بر ساحل دریا تو نوشتم مطلبی زعشق من همان بت شکن شهر عشقم مملو از نشاط هستی ملکه عشقم چشمای قشنگت جام شرابم باشد ضربان قلبت لالایی خوابم باشد آغوش تو تنها پناه آرامش بخشم باشد باشد که باشد تن خسته ام در راه عشق زعشقت جان سپارم در...
-
به یاد کودکی هایم دلم را پاک می کردم
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:55
به یاد کودکی هایم دلم را پاک می کردم شکایت از زمین و عالم و افلاک میکردم خودم میمردم و تابوت خود را حمل میکردم خودم همراه با گریه خودم را خاک میکردم برای آنکه خنجر را فرو میکرد از پشتم نمیدانم چرا هی سینه ام را چاک میکردم مگر عشقم به دستم آمد و از دست دادم من؟ که عمری چشم خود را دائما نمناک میکردم به یاد عشق هر...
-
زندگی زیباست
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:54
-
تفسیر کن برایم
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:52
تفسیر کن برایم در دنیای تو من کجایم؟! این است... آنچه تو ساخته ای برایم در بیداری فراغ می گِریم ! در خوابهای وصالت باز می گریم!! سالهاست دنیایی نمانده برایم! در دنیای تو من کجایم؟ مجید جاوید
-
من و این خیال
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:51
من و این خیال بین من و خیالِ تو تنها پنجرهای و دیواری بلند کاشطوفانی بیاید پنجره بشکند ، دیوار برافتد امانه.... من واین خیال زندهایم.. فاطمه گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:50
-
صدای شکستن گیلاس
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:50
صدای شکستن گیلاس این یعنی زندگی یعنی هستی که بشکنی بعد نبودنت شکستن م بیهوده بود ! انگار کالبد تو در پایم ورم کرده بود رنگ تو رنگ دیوارهای خانه بود جای تو عکسی به طاقچه نشسته بود رنگ من رنگ پریشانی و پریده بود سیاهی بر تنم ، عزا به قلبم پوشیده بود دلتنگ سایه ای که از لب تو رفته بود زیر سفیدی سنگ قبر آیا تبسمی کنج لب...
-
نقاش نیستم
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:49
نقاش نیستم اما... غمی را می کشم در دل که پایانش تو باشی بهمن نوری قاضی کند
-
شب چه آرام می شد
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:49
شب چه آرام می شد اگر تپش های قلب بیقرارم برای تو مرا لحظه ای رها می کرد وحید مشرقی
-
آیا هنوز هم گمان نمیکنی که من
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:48
آیا هنوز هم گمان نمیکنی که من در بیکرانهٔ افق زندگانیم رنگین کمان عشق تو را نقش بستهام؟ یا در پیلهٔ سیاه غریب تو چون کرم خوابیدهام از همه عالم گسستهام؟ بر چوبهای خشک زندگیم صاعقهٔ عشق فرود آمد و این زمان بود که اندوه بار گریستم بر خاکستر عمر خویش گفته بودی که دوستم میداری تو دروغگو چه ریاکاری عشق را میکُشی و...
-
پاییز آمد
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 11:42
پاییز آمد برگهای خستهی جانم یکییکی میریزند و من کنار پنجرهی انتظار نگاه میکنم به رنگهای سرد باد عشق تو چون نسیمی ست که جانم را لرزاند و آتشی که نه شعلهکش، که آرام آرام در عمق وجودم زبانه میکشد هر برگ زرد، داستانی ست از تنهایی و وصال و هر سکوت، نجواهای ناگفتهی دل من است پاییز شدن یعنی یاد گرفتن خاموشی، و عشق...
-
خسوف یا کسوف فرقی نمی کند
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:41
خسوف یا کسوف فرقی نمی کند هر دو گرفتگی ایست مانند قلب های؛که گرفته است!!! ترسیدی برای قلب ها؛ اگر شد ؛ هم نماز آ یاتی بخوان میگویند هفت سال دیگر طول میکشد بازگشت طولانی ترین خسوف سال هفت سال که چیزی نیست !!! من قلبهای را میشناسم که خسوف همیشگی ایست ندا نصراللهی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:40
-
از من نخواه که دوستت نداشته باشم
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:36
از من نخواه که دوستت نداشته باشم این،همانا خواهشِ هستی از خویشتن است. حسین گودرزی
-
من آمده بودم ناز کنم نیاز شدم
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:35
من آمده بودم ناز کنم نیاز شدم آنقدر گفتم و نفهمیدی روده دراز شدم کمی به من فکر نکردی تا اینکه دست به دامان شعبده باز شدم چقدر سخت است از شکست گفتن اما با نبودنت دچار سوز و گداز شدم کسی که تکلیفش با خودش روشن نبود بی پشتوانه عاشق پرواز شدم ثریا امانیان
-
«گفتا به دلربایی، ما را چگونه دیدی؟»
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:34
«گفتا به دلربایی، ما را چگونه دیدی؟» گفتم که جان شیرین در جانِ من دمیدی گفتا ز مهر من تو، آیا خبر نداری ؟ گفتم ز عمق جانم صد شعله برکشیدی گفتا چه شد دلِ تو در دامِ عشقم افتاد؟ گفتم که نقش خود را در روح من کشیدی گفتا اگر جدایی روزی رسد چه سازی؟ گفتم به جز تباهی ، چیز دگر ندیدی گفتا گناهِ چشمم بر تو چه بود، ای دوست؟...
-
دوستت دارم
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:29
دوستت دارم آنچنان که پاییزِ، تشنه ی ریزش است برای آغاز چیزی تازه. حسین گودرزی
-
دوستت دارم
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:28
دوستت دارم و این اعترافِ ساده، برگِ طلاییای است که بر حوضچه ی سکوتِ من میافتد و سطح آن را میشکند تا تصویرِتو را مکرر کند. حسین گودرزی
-
و او شب بود،
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:25
و او شب بود، شبی دلگیر و سرگردان که میافتد به رویِ بام، و دستانش گِره میخورد به دستانم، اگرچه سرد، و چشمانم که سُر میخورد به لبهایش، اگر پنهان... برایم رازها میگفت از رویای هر انسان که چون آیینهای بر چهرهها پیداست... اگر پیری نگیرد جان... و او شب بود و بَس مرموز، که از من میربود من را، و هنگامی که من میشد،...
-
دل تنگم دل تنگم
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:24
دل تنگم دل تنگم دل تنگ و بی قرار در ساحل دریای عشق در حال انتظار آفتاب سر نزده دوباره غروب گشت باز هم از کویر غم باید به خانه برگشت زمستان آمد و رفت برف ها رفتند از دشت غنچۀ صبرم نشکفت یخ زمستان شکست بهارم از راه رسید باغ ها به گل نشست باز هم مثل همیشه عزیز دلم به خانه بر نگشت روز ها در پی هم می آیند و می روند هفته ها...
-
تو به خود کِشش داشتی
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:24
تو به خود کِشش داشتی من از میان دوایر دنیا به یک هشتمِ تو مِیل، بسوزد فِر که داغِ تو را بر دهانم نشاند... هومن نظیفی
-
"دوستت دارم ..."
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:58
"دوستت دارم ..." نقطه چرا گذاشته ؟ دوستت دارم سه نقطه، سه نقطه ی فراره، یعنی دوستت نداره ! یعنی به دیگران هم، مثل شما نوشته: "دوستت دارم ..." یعنی به جای نقطه، هر اسمی جاش نشسته ! فرداست که مدعی شه، سه نقطه رو دوست داشته ! سما سمین
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:58
-
مرا آن رنج و افسوس زمانه پیر کرد
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:55
مرا آن رنج و افسوس زمانه پیر کرد مرا آن نگاه و افسون زنانه کور کرد مرا آن حرف و تحقیر زمانه کر کرد مرا آن سخن و ناگفتههای دلم لال کرد مرا آن پستی و پوچی زندگیم سیر کرد مرا آنان از زندگی خسته کردند مرا آنان شبیه یک دیوانه کردند مرا آنان تبدیل به ویرانه کردند مرا آنان به زخم خویش گرفتار کردند مرا آنان از درد خود بیمار...
-
وای از آن لحظه که یاد تو بیوفتد به سرم
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:54
وای از آن لحظه که یاد تو بیوفتد به سرم بغض در سینه و من آواره و دربدرم مینشینم به شب و سوزِ هجران به دلم بی تو ای جان و جهان، خسته و دربدرم شبِ تنهایی و چشمِ تَر و دلخسته ی من اشک جاری شد و من از وصالت بی ثمرم بی تو هر لحظه به آن کوچه همی مینگرم شاید از راه رسد، مرهمی بر دل و بر جگرم صبر میجویم و اما خبری نیست زِ تو...
-
ما دو قطره ی بارانیم
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1404 11:53
ما دو قطره ی بارانیم که به هم پیوستیم و رود شدیم دوستت دارم چون پیوندِ ناگسستنیِ نور و روشنایی که هرگز جدا نمیشوند و تو، ای آفتابِ زندگیام، تاریکیهای دلم را میزدایی و گرما میبخشی در هر نفس، با تو دوباره متولد میشوم و زندگی را تازه میفهمم که عشق، هنرِ زیستن است و تو استادِ بیهمتای این هنری. حسین گودرزی