-
پاییز فصل نزدیکیست
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:56
پاییز فصل نزدیکیست نزدیکی برگ به زمین نزدیکی شب به روز نزدیکی من با تو هومن نظیفی
-
شُکرِ جوانی کن چون نغمهای ز جان است
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:55
شُکرِ جوانی کن چون نغمهای ز جان است بهار گر گل ندهد، حدیث پژمان است ز عمرِ رفته چه حاصل، چو آفتابِ امید ز فرصتِ دمِ روشن، طلوع جان است جوانی آینهایست از فروغ بیپایان که در شعاع نگاهش هزار امکان است مرو به خواب، که این لحظهها چو برق گذر سحر اگر بگریزد، غبار میدان است بخند و شکر بگو، ای جوان، که در دل تو هزار دولت...
-
از راه رسیده فصلِ سردِ پاییز
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:55
از راه رسیده فصلِ سردِ پاییز بر خاک فُتاده برگِ زردِ پاییز هر خش خشِ برگ، گامِ تلخِ هِجر است در خاطرِ من نِشسته دردِ پاییز حسن حیدری
-
رد پای رفتنت را دیده بودم شامگاه...
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:54
رد پای رفتنت را دیده بودم شامگاه... بی محل گشتم ز رفتن هایت اما بی پناه... سایه بانی دیدم آنجا من نشستم زیر آن... زل زدم بر رد پایت میچکیدن ابرها... رنگ زرد موهای آن درختان سپید... وای چه رقصی میکنند آن گیسوان سروها... خش خش آن برگ های پهن دامانه زمین... اخ چه رنگی میدهند بر این نوای سازها.... جواد اصغری
-
شجاعانهترین کارم
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:35
شجاعانهترین کارم ایستادن بود بر ویرانهی خودم. شهری خاموش بودم. با چراغهایی که سالهاست روشنایی را فراموش کردهاند، هیچکس نفهمید که پشت خندههایم جنازهها عبور میکردند. شب پنجرهای سیاه در گلویم کاشت، و ستارگانش بهجای نور صدای شکستگی میپروراندن. من ادامه دادم. پاهایم ریشههای درختان خشک بودند، که خاک مرده را...
-
هر لحظه زندگی زیباست
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 12:01
هر لحظه زندگی زیباست کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری در لحظه زندگی باید کرد افسوس گذشته را نباید خورد نگران فردا نباید بود شاید فردایمان خوش باشد از مرگ نباید ترسید باغ بهشت از باغ دنیا زیباتر است زندگی امید است، لبخند است، مهربانی است عطر شکوفههای رنگین، آواز پرندگان بوی گلهای باغ، صدای بازی کودکان پس زندگی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 12:00
-
ما خانه به دوشان غزلِ پُست مدرنایم
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:58
ما خانه به دوشان غزلِ پُست مدرنایم از شوقِ فراموشیِ فردا است مُدرنایم دیروز نمُردیم و به صبحی نرسیدیم از خواب پریدیم که بُریدیم و مُریدیم پا در حرمِ کوچهی تنهایی و آشوب دستی به سرِ زُلفِ سخن هم کِشیدیم من عاشقِ وصفِ دو سه خط بیشتر از تو تو عاشقِ رسواییِ همغُربتِ بیدی مجنون شده شیدا و پُر از خشمِ زمانه همصحبتِ...
-
وقت سحر شد
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:57
وقت سحر شد و دوباره دل من از خود بی خبر شد وقت سحر شد و باز چشمانم به در منتظر ایستاد تو نیامدی و من ماندم و این حال خراب تو نیامدی و دیگر بار آسمان شبم بی مهتاب شد معشوقه ی بی رحمم حالا من مانده امو سوسوی نسیم دلفریب سحری غریب و تو ای رایحهی دلانگیر آشنایی گاهگاهی در شبانگاهی خبری از حال و احوال دلم به یار بی...
-
پاییز است.
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:57
پاییز است. من برگی بر شاخهای لخت. بادی نمیوزد. رنگ میبازم برای خورشیدی که نمیآید. زمین، تهی از وعده. سقوط نکردهام واژه میافتد. من در سکوت شاخه راه میروم. مهدی مصری زاده
-
از پشت این پنجره گاهی به تو می اندیشم
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:56
از پشت این پنجره گاهی به تو می اندیشم به تو ای ماه قشنگ شب تنهایی من به تو ای بخت بلند به تو ای باور هستی به تو می اندیشم به تو ای جام بلور به تو ای آب زلال به تو ای سنگ صبور دل دیوانه من به تو می اندیشم به تو ای هستی من به تو ای پنجره ی رو بهشت به تو می اندیشم به تو ای موج پریشان شده در طوفان به تو ای موج بلند به تو...
-
هر بار نگاهت محاکمهایست
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:55
هر بار نگاهت محاکمهایست من متهمم به دوست داشتنت. سیدحسن نبی پور
-
روی ماسههای تبدار
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:54
روی ماسههای تبدار تنها بودم، پاهایم در گرمای شن فرو میرفت و افکارم مثل ماهیهای بیقرار به صخرهی سرم میکوبیدند. پشت شیشهی بخارگرفته چای تلخی برای خاطرات ریختم، خاطراتی که مثل دودی سبک در باد گم شدند. موجها بغض دریا بودند که در گلوی خاموشش شکستند، و من ماندم با تنهاییای که هر جرعهی چای شکوفهی تلخش را در دهانم...
-
دل خانهای ست بیسقف،
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:54
دل خانهای ست بیسقف، پنجرههایش به فردایی بسته که روشنیاش گم شده است. دیوارهایش از آه، و در هر گوشهاش، برای لقمهنانی، بغضی است. در باد گرانی میلرزد، بوی عرق کارگر میدهد، و خستگی مادری را که شرم سفرهاش را پنهان میکند. من، تماشاگری با دستان بستهام، برای عزیزانم جز شعر و اشکی بیصدا کاری ندارم... مریم نقی پورخانه...
-
یک شب پاییزی
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:53
یک شب پاییزی همراه برگ درختان او هم از زندگی جدا شد روزها میگذرد و من و خاطراتم اشک میریزم تا باشد که یادت برای ما بماند اینبار نه خورشید میدرخشد نه ماه می تازد همه چیز تیره است و میان خروارها خروار او را به تو می سپارم پس مراقبش باش چون از شب می ترسید چون از خاک می ترسید چون از سرما می ترسید چون از گل می ترسید چون...
-
برای «چشمهایش» مینویسم شعر
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 12:03
برای «چشمهایش» مینویسم شعر که هرشب میشود این درد، رو در رو «بزرگ» ما اگر رخصت دهد این بار کتابی از غزل خواهم نوشت از او پزشک من که از تجویز او بودی خودش در راه چشمانت به دام افتاد به آن بیچاره آخوندان بفهمانید که فتوا آمده: چشمش حرام افتاد! که گفتم پیشتم! گفتی که من هم نیز ولی هرگز نماندی بر سر آن قول انگشتی! چرا آخر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 12:03
-
معشوق من!
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 12:02
معشوق من! آیا بلندای نام زیبایت در دهان من کوچکی عشق مرا به تو نادیده میگیرد؟ اگر نام تو را در آغوش و پنهان گیرم در عبای پیرمردی که هر روز صبح آفتاب خدا می گیرد باور کن به ظهور منجی ایمان میآورد. معشوق من! نام من در کنار نام تو گندمزارهای بلند و پیچدرپیچ از قهقهههای کودکانه مان را به یادم می آورد و شکستن...
-
رازِ این دنیا کجاست؟
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 12:00
رازِ این دنیا کجاست؟ دلبستگی هایِ من و دلتنگیِ دنیا کجاست؟ به من گفتی که دیدارِ دلِ عاشق پُر از مِهر و بهانه ست به او گفتم که شاید مهرِ این دنیا بهانه ست مهر و عشق و عاشق و دلبستگی ها هر کدام رو به دلتنگی فراوان انتظارِ یار داشت دلتنگیِ دنیایِ من دنیایِ عاشقانه هاست پُشتِ این دلتنگیِ دل هایِ عاشق رازِ پنهانِ غریبی ست...
-
پشت پا زده ام به هر چه هست و نیست
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:58
پشت پا زده ام به هر چه هست و نیست دلم را به امانت گذاشته ام روزها و شبهایم را ، چشمانت راهم را بسته نگاهت ریسمانِ دلم پناهم دستانت دل به دریا زده ام منتظرِ پروازم سمیه کریمی
-
هنگامِ جدایی شده از مونسِ جانم
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:48
هنگامِ جدایی شده از مونسِ جانم بعد از تو دگر من چه کنم ؟ هیچ ندانم از یاد تو رفتم چو گل از یادِ چمنزار امّا منِ دلتنگ همانم که همانم از مرگ هراسان شده بودم ز وجودت ای کاش پس از تو نفسم زنده نمانم در دفترِ من عشقِ تو صد بیت رقم زد با دوریِ تو لال شود شعر و بیانم چون سرو اگر خم بِشَوی باز بمانی چون برگِ خزان پر...
-
مسافرم
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:45
مسافرم نمیدانم به کجا مقصدم نامعلوم چمدانم رابسته ام پراز هیچ فقط میخواهم بروم باکوله باری از یادتو دیگر .. توان ماندنم نیست دور از تو جاده هم حال مرا نمی فهمد سعیدلطفی صابر
-
صدایت در دلم هر دم اثر کرد و دلم تنگ است
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:38
صدایت در دلم هر دم اثر کرد و دلم تنگ است که از داغ تو آتش در جگر کرد ودلم تنگ است تو رفتی و شبم بی شور شد و بی پروا وجودم تا سحر در فکر تو سوخت و دلم تنگ است به مانند قناری در قفس بی آشیانم که حجرت داغ برجان سحر کردو دلم تنگ است به هر یادی ز آوای تو جانم شرر می داد ز بی مهری تو قلبم خطر کرد و دلم تنگ است در آیینه...
-
شکوه کردم ز روزگار و هجران
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:33
شکوه کردم ز روزگار و هجران ز رفتن بی پایان و غم های پنهان گله نمودم،فریاد زدم،غرق شدم در موج سرگردان این بلاتکلیفی جان کجا بجویم امیدی روشن و پاک؟ که خنده بر لب آرم هر لحظه و هر آن هر جا که غم به هم راه دل شد رها کن این بازی تلخ و بازنده جان به خویش باز آ ،ای دل، به خویشتن باز به حال شیرینت،پر شور و شاداب و جوان سحر...
-
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 11:29
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ببخشم جان و دارایی، ببخشم روح و دنیا را به تخت شعر بنشسته، شهِ خورشید گفتارا به یک خالِ سیه بخشید، سمرقند و بخارا را ز صائب گوهر جان جو، که در این بحر طوفانی فدای یار خود کرده، سر و دست و تن، پا را ز شهرِ یار بشنیدم حکایت های شیدا را به خال یار بخشیده، تمام روح و اجزا را اگر عاشق...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 6 مهرماه سال 1404 12:00
-
راستی تو بگو می شنوی
یکشنبه 6 مهرماه سال 1404 12:00
راستی تو بگو می شنوی صدای هق هق گریه هایم را آن زمان که در سکوت تنهایی ام تورا عاشقانه فریاد میزنم؟ اصلا تو می دانی چه غریبانه در تک تک این ثانیه ها برگ های عمرم ریخت به پای عشقت و خزان شد و من سال هاست که دور از تو هر شب تنهاترین تنهای عالمم وحید مشرقی
-
اگر می آمدی
یکشنبه 6 مهرماه سال 1404 11:57
اگر می آمدی برف آب می شد در دل زمین در دل من اما...قند اگر می آمدی آسمان آبی می شد اصلا تو باید باشی تا آسمان آبی باشد پرنده ها بخوانند باران ببارد، زمین بوی خاک بدهد شعله های آتش برقصند ماه بدرخشد اما نه، ماه را نمی خواهم تورا جای آن می گذاشتم پر نور، پر غرور، زیبا تو، چرا نیامدی؟ علی بهلولی
-
مگر ملیله دوزی واژه های تو
یکشنبه 6 مهرماه سال 1404 11:54
مگر ملیله دوزی واژه های تو سایبانی را کپر بزند تا خیال بلند هجای فردا را به خون ننشیند ضجه نزند تنهایی ات را همین پروانه ها پاییز را به دوش می کشند وبوی نان تازه رد خسته ی دست تو را هورا می کشد پشت درب باز بهار روبه خلوت مهتابی لاکردار نگاهت را دریغ نکن غلامرضا تنها
-
عشق بی آغوش
یکشنبه 6 مهرماه سال 1404 11:52
عشق بی آغوش در گوشه ای از جنگل انبوه فکر سرکشیده در پنهان خیالم سپیداری منتظر و طواف عشقی بی آغوش. سپیدار در وقت افتادن خورشید بی خبر از حیله تبر درتمنای مشرق وماندن خورشید رام شده از درد تبر برتنش وچشم درپهنای افقی دور وبی قرارلحظه های احتضار مرضیه فتحیان