-
من از این فاصله دور میفهمم که درخت
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:19
من از این فاصله دور میفهمم که درخت در تب گلهای بهار، میتند خاطره را پرندهای از شانهی صبح میگذرد و در صدای پروازش آیینهی آبی آسمان میلرزد رودی پنهان از میان سنگها راز هزار سالهی باران را به گوش علفها میخواند، و در سکوت زمین، دانهها خوابهای روشن میبینند. باد میآید از لابهلای شقایقها و بوی دستهای تو را...
-
فرشته
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:17
فرشته از خاک میروید نه از آسمان آنجا که عشق نامش زمین است. سیدحسن نبی پور
-
کاسبی دارد دکانی، کم فروشی میکند
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:12
کاسبی دارد دکانی، کم فروشی میکند کارمندی بیسبب ،مانع تراشی میکند دکتری غیر از طبابت، میکند سوداگری یک طرف دیگر دبیری ،کار گوشی میکند بار منزل میکشد بر دوش خود ،بیشوهری خانمی با روسری، دیوارپوشی میکند نوجوانی بیپدر ،همیار مادر میشود از نداری کار در ،انبار کاشی میکند شوفری جز بار خود یک بار دیگر میبرد کنج...
-
گویی صدایی را میشنوم از یاری
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:11
گویی صدایی را میشنوم از یاری کز خواب زمستانی برخیز به خوشحالی در گوش من آرد که هنگامه برگشت است بندیل سفر بربند روی آر به هوشیاری در راه چو بنماندی در سوز و گداز و مه با سوز بپرس از وی در ورطه تنهایی راه باشد که تو دریایی در بین دوراهی ها راه سفر آخر در جرگه تنهایی اسرار نود ساله گویی که هویدا شد باالعینه که روشن شد...
-
نگیرد عشق تو در سینه آرام
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:10
نگیرد عشق تو در سینه آرام تو صیادی و عشقت مثل یک دام فریب چشم شهلای تو خوردم شدم باعشوه ات یک لحظه ای خام به هر جا می روم عکس رخ یار ببینم، دلبرم هستی دلارام به مژگان سیاهت برده ای دل تو رعنا دلبرم زیبا خوش اندام نگو مهرم به دل هرگز نداری نباشی، خوش نباشد بی تو ایام به عشقت زنده باشد عشق بهمن که مهرت بر دلم گردیده...
-
رسیده فصل پاییز ..!!
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:11
رسیده فصل پاییز ..!! هوای دلتنگی... و باز باران ، من هنوز بی تو و چترِ بی تو...، پرسه زنان در خیابانی خیس و سرد ...!! درگیر عاشقانه ای برباد رفته... ، دل آویخته ام بر شاخه نهالی بی جان از ریشه ...!! به امید مهری در راه .!! طلب جانی ...، که یک نفس ، باز آید روزدیدارِ دل و دلدار ...!! مهدی کرمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:10
-
تو تمام ماجرایی که گرفته شهر دل را
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:08
تو تمام ماجرایی که گرفته شهر دل را به تمام خشت بر خشت به تمامیِ زوایا تو چنان رفته ای در دل، که برونت نتوان کرد نه به قدرت، نه به ثروت، نه صریحا نه به ایما نکند فکر کنی در دل من جای تو گیرند که چنین فکر نگنجد به خیال، حاشا و کلا! از همان روز که بر تخت دلم داده ای تکیه نگرفته است کسی جای تو را ذره ای حتی مطمئن باش که...
-
در بین لبخندت خدا را میکنم پیدا
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:05
در بین لبخندت خدا را میکنم پیدا با سِحر چشمانت دلم را کرده ای شیدا ما عاشقان عشق های بی سرانجامیم یک جان درون سینه مانده تا کنیم اهدا امروز هم دلتنگ رویت مثل هر روزم شاید غمم درمان شود فردا و پس فردا روزی به شوقت دلخوش و عمری پریشانی ای کاش غم هایم نباشد چون شبِ یلدا یک دلخوشی دنیا به قلب من بدهکار است شاید دعایت خرج...
-
حال من بی تو خراب است دارو بفرست
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:04
حال من بی تو خراب است دارو بفرست دیده ام بی کس و کار است ابرو بفرست بسکه دنبال تو گشتم ز هم پاشیدم کمرم خسته ی راه است زانو بفرست کارم از گریه گذشته است ای مونس جان شب من تیره و تار است مه رو بفرست حق من نیست اسیر غم و غمخانه شوم بهر آزادی من بال پرستو بفرست نگرانم که نیایی و بمیرم ز فِراق لا اقل نامه بده رایحه ی مو...
-
آرام جان من!
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 12:03
آرام جان من! از دوردست های جهان طلوع کن! این ناخدای بی قرار به آخر دریا رسیده است سید محسن طباطبایی
-
در من سکوت و کمی پشت پنجره
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 11:44
در من سکوت و کمی پشت پنجره دارد به باد تن میدهد درخت باران لباس برفی یک شاخه را درید برهنه کرد درخت را و باد دید فرصت نداشت که بگوید به باد ن ه!!!! یا بوسه ایی بدهد وقت بگذرد بعد *یک جنگل از آنی برهنگی* مجید شهرزاد
-
مینویسم نام خود در دفترم
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 11:42
مینویسم نام خود در دفترم این عبارت، نام نفرین گشته را مینویسم از برای چه ، چنین سرناسازگاری دارد این دنیا به من؟ از برای چه چنین آزرده ام از حال خویش گاه گویم سرنوشت است بر جبین گاه گویم بخت و اقبال من است ای که لعنت بر سرشت و سیرتم لعن گویم آنکه من را آفرید باز گویم ای سیه روز پلید این چنین از خود متازی بی لگام کفر...
-
پاییز چه مینواخت؟
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 11:30
پاییز چه مینواخت؟ که با سکوتش لبخند گلها پژمرد ! یاور عبدالمالکی
-
گوشه چشمی کن نظر بر قامت بشکسته ام
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 11:28
گوشه چشمی کن نظر بر قامت بشکسته ام تا ببینی در فراغت چون کمانم، نازنین داده ای بر باد با این عشق جانفرسای خود هستی و کاشانه ام را، دودمانم، نازنین دست بردار از لجاجت های بچه گانه ات از نمی خواهم، نمی آیم، ندانم، نازنین چون پرستوی غریبی در کویر زندگی پر گشا یک دم بیا در آشیانم نازنین درنهایت این منم افشین که وصفت کرده...
-
سحــر می خـوانـــد قنــاری بر درختـی
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:21
سحــر می خـوانـــد قنــاری بر درختـی بهـار است هـــان بلند شو چه نشستی همه دشت و دمـن گل گشت و گلــزار روان شــو بیــن همه کــــوه و چمنزار حیـات از نــو گـــــل از نــو زد جـوانه خـــوش و سختی بــود رســـم زمـانـه گهی شــاد و گهی گریـــان گهی مــات زمان تنگ است چو حاجیان به میقات چه خـوش گفت و نـــکو زیبـا قنــاری...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:20
-
شعله ی سرکش و سوزان خوابید
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:17
شعله ی سرکش و سوزان خوابید رنگ مهر بر رخ دوران پاشید لحظه ای باد وزان میآید شانه ای برتن برگ می ساید برگ از شاخه برروی چمن می افتد زیر یک کاج بلندمی خفتد هق هق کودکی از دور به برگ می گوید برگ زرد ،حرف دلت زمزمه کن در گوشم دست دردست زمان کوچم در پی گوسفندان نغمه ی نی بنوازم ،چو نیِ یک چوپان آب وخورشیدونسیمم ،مهراست...
-
گل شمعدانی
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:16
-
چند رؤیا بیشتر از همه بافته ام
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:15
چند رؤیا بیشتر از همه بافته ام تا بی کسی هایم پشتِ قرمزیِ چراغِ سبزی خاطراتم را وجب به وجب به پناه صراط مستقیم انتظارت بسپارد؛ شاید صدایم را بشنوی در حال کوچم بوق ممتد افکارم مدام اشغال است و برقراری تماس از اولش امکان پذیر نبود بهـــاره طــــلایــی
-
آنچنان دردهایی دارد قلبم
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:12
آنچنان دردهایی دارد قلبم گفتم ز کسی نگویم، نشد هرچه دارم به عزیزی فاش کردم خواستم که باشد مرحمام، اما نشد گریه نشد رنجها و غمهایم تلنبار در قلب شکستهام شد برای اینها مرا تنها گذاشتند مردم روزهایم تبدیل به شبهایم شد رنجیدهتر از آنم که اشک ریزد چشمانم درگیر غمی بودهام که گریه نشد به تو دل بستم گویی که داری...
-
صبح بخیر،ای آوازِ اولِ روز
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:10
صبح بخیر،ای آوازِ اولِ روز حنجرهات را بر پوستِ گردنم بنشان تا با هر نوت ارتعاشی از شوق در وجودم پخش شود. حسین گودرزی
-
گاهی میان این همه صدا
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:09
گاهی میان این همه صدا خطی باریک از روشنایی در ذهنم میلرزد. نه آنقدر روشن که راهی نشان دهد، نه آنقدر پایدار که بتوان به آن تکیه کرد فقط لرزشی، مثل جرقهی کبریتی در دستِ کودکی گرسنه. و من، تمام جانم را به همان لرزش میسپارم. صداهای خشمگین میگویند: این فریب است، این سراب است. اما صدای دیگری، آرامتر، در گوشم نجوا...
-
و باز هم نرسیدیم به هم
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:07
و باز هم نرسیدیم به هم نزدیک شدیم دور شدیم اما نرسیدیم به هم شهریور تو نوای دلکش عارفانه هایی و نسیم عاشقانه ات قلبم را نوازش میکند تو افتابی هستی که تاجی از عشقی سرخ بر گیسوان شرابیت میگذاری و من در خماری مستی شراب گیسوانت نفس میکشم دلبر دلنوازم انار پر کرشمه با ناز و نوازش امدم تا یک دانه نه صد دانه دل ببرم مست شوم...
-
من ساده خطا کردم
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 11:06
من ساده خطا کردم به قلب خود جفا کردم تورا با جان پرستیدم دو چشمت قبله گاه کردم جهان گرد نگاه تو چقدر رنگین وزیبا بود تو لبخند میزدی بر من برایم کل دنیا بود نمی ماندی و دانستم ز سرمای تو پیدا بود مرا یک شب رها کردی غمت سنگین و گیرا بود... وحید مشرقی
-
لحن غم و خیال من مانده
شنبه 12 مهرماه سال 1404 12:05
لحن غم و خیال من مانده خوب رویان ز من نظر رانده سینه پر درد و این شب تیره پای من هم میان ره مانده ماهتاب و صدای فاصله ها قایق و آب و فکر یک دریا موج های نهفته در چشمم فارغ از هر نگاه آدم ها ساحل و رد پا و راه کجی این همان است ...مرگ یک رویا زهرا حبیبی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:38
-
تو مانند بهاری سبز، پر از عطر شکوفایی
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:25
تو مانند بهاری سبز، پر از عطر شکوفایی و من در سردی پاییز، اسیر برگِ تنهایی تو خورشیدی که میتابی به روی شانهی دنیا و من ابری که می بارد غم خود را به هرجایی تو چون دریای آرامی، پر از راز و سکوتی ژرف و من موجی که می تازد به سوی عشق و شیدایی تو مهتابی، چراغ شب، دل آرام از خیال تو و من بی تو اسیرم در شبی تاریک و ظلمانی...
-
که به عشقِ او رسیده بودم،
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:20
که به عشقِ او رسیده بودم، وجودم در آتشِ خواستنش میسوخت. اما با گذرِ زمان دانستم: او ، آن زیبارویی که هرگز نبویدمش ، تنها خیالی پوچ بود، که ذهنم برای تسکینم آفریده بود. اکنون، در خاکسترِ آن آتش، خودِ بیچهرهام را مییابم؛ نه معشوقی بیرون، نه تصویری درون، بلکه تنها بودنِ خالص، در سکوتی بیپایان. عمران چپرلی
-
نشستم به راهی که بیرهگذر بود،
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:18
نشستم به راهی که بیرهگذر بود، دل از هرچه آمد، تهی تر ز در بود. نه نامی، نه نقشی، نه نوری، نه وعده، فقط سایه ای سرد، که بی بال و پر بود. شکستم، شکستم، ولی باز ماندم، که این ماندنم در، سکوتش هنر بود. نه یاری، نه همدم، نه کس در جهانی، فقط من که جانم، پر از چشم تر بود. نه او بود و هست و نه خواهد که باشد، فقط من و او...