-
ای آنکه قرص ِ ماه ِ درخشان ِ خلقتی
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:40
ای آنکه قرص ِ ماه ِ درخشان ِ خلقتی چون دوزخ است بی رخ تو هر عمارتی بر سر زمین ِ سرد ِ دل ِ عاشقم بتاب با بودن ِ تو نیست به خورشید حاجتی له کن غرور ِ مست ِ مرا زیر پای عشق سهم ِ من است از تو فقط بغض ِ لعنتی چشمت شبیه لشکر چنگیز وحشی است بالفطره اهل فاجعه ، اهل شرارتی جمع کن بساط دانه و دامت تو قادری صیدم کنی به چشمک ِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:39
-
من از مهتاب می پرسم!
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:38
من از مهتاب می پرسم! کجای آسمان امشب نشانی از سر زلف تو را دارد؟ کدامین قاصدک پیغام لب های تو را دارد؛ پریشانی گیسوی تو را امشب خریدارم. پریشانم! بیا و باز با گرمی چشمانت شیدایی لبخندت، قرار بی قراری های شب هایم، آن آرامش بی حد دستانت؛ قرارم باش ! جانم باش ! مهدی زنگنه ابراهیمی
-
باشهدا
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:37
-
چشم هایش نزدیک بین شده بود
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:37
چشم هایش نزدیک بین شده بود بقیه را، انسان نمی دید. سید ادریس حسینی
-
در شلوغی دنیا، تو شدی سکوتی که آرامم میکند
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:36
در شلوغی دنیا، تو شدی سکوتی که آرامم میکند در تاریکی، نوری که پیداست حتی با چشم بسته تو را که دیدم، فهمیدم بعضی آدمها نمیآیند که فقط کنارمان باشند میآیند که جان بدهند به هر آنچه بیجان بوده حضور تو، مثل طلوع هر صبح تازهست یادآوری این که هنوز میشود عاشق بود هنوز میشود نفس کشید بیاضطراب و هنوز میشود چشم دوخت به...
-
ای که نگاه روشنت، چشمه صبح جاودان
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:35
ای که نگاه روشنت، چشمه صبح جاودان هرچه ز مهر تو چکد، شهد به جام عاشقان نام تو ورد هر نفس، مهر تو راز هر دعا گر تو بخندیام دمی، فتح شود هزار جان دست مرا بگیر اگر، تا که ز خود گذر کنم با تو جهان من شود، خانهای از گل و اذان دل چو کبوترت شود، پر زند از حصار تن سوی تو پرکشد مدام، محو شود در آسمان راز بقا تویی و من،...
-
من حبس کشیده ام
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:34
من حبس کشیده ام در پشت استخوان هایم هر روز هرلحظه هر بهار هر زمستان در ازدحام شب روزن ستاره ای بدرخشد پرواز خواهم کرد ابوطالب احمدی
-
گفتم به پیر که نصیحت کُنم، به چند
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:34
گفتم به پیر که نصیحت کُنم، به چند گفتا به گوش باشُ و شنو به نوش گفتم که سالهاست، اسیر گشته ام به راه گفتا مگر نشنیدی که گفتمت خموش گفتم به مشق عشق تمنا کنم، تو را گفتا چرا سکوت نداری تو ای چموش گفتم برای درس و تَمَلّس رسیده ام به حضور گفتا دهان چو گشودی، ببسته ای تو دو گوش گفتم مگر مسیر طریقت، شناخت عنصر نیست گفتا که...
-
هر کسی در انتظارِ یک اتفاقِ خوب است
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:33
هر کسی در انتظارِ یک اتفاقِ خوب است و من که بگویند رفتنت دروغ است مروت خیری
-
گله ای نیست دگر، حوصله تنگ است، برو
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:38
گله ای نیست دگر، حوصله تنگ است، برو عادت دل شده این صبر، قشنگ است، برو در جدال من و دل، چشم تو پیروز شده، انتظار، کشته مرا، قلب تو سنگ است، برو من واین جاده ها، همره پاییز شویم دل شاد تو ولی، اهل شرنگ است، برو مثل پاییز به جان، باد خزانی افتاد برگ برگ دل تو، زاده ی رنگ است، برو ساده دل بودم و راحت، ز دلم بگذشتی خنده...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:37
-
نه دگر، هیچ کسی بر نظرم می آید
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:34
نه دگر، هیچ کسی بر نظرم می آید نه مرا میل نظر ، بر نظری می شاید چشم تو پرده فکند ست به دیوار دلم هر طرف دیده ی من، چشم ترا می پاید آنچنان محو خیال تو شدم در لحظه هیچ حالی، نتواند ، که نظر ، برباید آمدی زلزله بر خانه ی خاموش زدی زیر آوار سکوتت، گله، در بگشاید من کجا، عشق کجا، ساقی و پیمانه کجا چشم مست تو چنین ، هر غزلی...
-
با خودت چی فکر میکردی تـــو اگــه بــــــری میمیرم
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:33
با خودت چی فکر میکردی تـــو اگــه بــــــری میمیرم تـــو آخه چی فکر میکردی مــن ســر راتــــــو میگیرم بـــرو تــــو رفتنی هستـی تـــو بـــــرو ســفر سلامت من دیگه مـوهـام سفیده خستـــه از جنـگ و مـلامت خـــدای منم بـــــــزرگـه میشه کـوچمـــون عـروسی میخنــده لب های منهـم بی تــــو آخــــرش یـه روزی بـــرو تــــو...
-
از تنهایی میگریزم،
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:32
-
شبانگاه که رسد از ره دور
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:32
شبانگاه که رسد از ره دور زبان نفهم دل باز شود شعله عشق از درونش عربده کشان میسوزاند مرا آزرم میدهد تن را زین فراق یار ناله کند نی نی نباید به او گناهی گرفت چاره ندارد از این چشمان مست یار این چشمان چو نفتی بر هیزم دل سینه شرحه شرحه گشت ،چه کند ؟ دل آرامی ندارد کاری دگر ز فکر او ندارد که این دوری از یار سبب گشت دل به...
-
در این هیاهوی بیتاب،
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:07
در این هیاهوی بیتاب، در این کوچهی پر ز نور و تصویر، دلم تنگِ یک لحظه آرامشِ ناب. نگاهم به هر سو، پیِ ردی از آن دیروز، که مهتاب میرقصید و دلها، بیریا، نزدیک. کنون، هر پنجره، یک قابِ بیجان، و هر لبخند، پشتِ پردهای پنهان. زمان میرود، اما پژواکِ عشق، هنوز در دلِ هر کوچه، جاریست. آری، دلتنگِ آن کوچه، دلتنگِ آن...
-
در آبیِ چشمانت
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:03
در آبیِ چشمانت غرق میشود هر واژه هر شعر ناتمام. دستهایم خالی جز از هوایِ تنت که پیچیده در من. و زمان بیتو ایستاده در عطشِ یک بوسه. این عشق نه آغاز دارد نه پایان. فقط جاریست مثلِ نفس در رگهای من. سیده زهرا حسینی
-
قلبم به تو عادت کرده.
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:02
قلبم به تو عادت کرده. چنان که بی تو تنها من بی قلبم. حسین گودرزی
-
خورشیدِ مهرم،
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1404 11:02
خورشیدِ مهرم، بیتو غروب کرد... بیدار شو، از خوابِ بیمن شبانهام در مه و تاریکی، رکاب بزن تا آینهی آب، تو را بازتاب کند. و من، به طلوع دل بستهام از پشتِ کوهی ستبر... ساناز عیدی
-
سبزند ستارهها
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:48
سبزند ستارهها مانند دستهایت که چون پنجههای آفتاب بر شانههایم میکاری بهار میرویانی وسط زمستان اندیشهام . اکبر سامی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:48
-
نازنین ... چه بی خبر
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:47
نازنین ... چه بی خبر دُرناها گذشتند وُ ماچیزی ندیدیم چه بی خبر ... درگره یِ ابرویِ یار تنها مانده ایم تنها مانده ایم /در رنگ هایِ / صورتی وُ قرمز غمِ سنگینِ دیوارهایِ آبی فراموش ...! نمی شود نه نمی شود / در زخمِ این روزها بال هایِ صعودِ پرنده ای را بوسید یا عشق را / بابوسه ای کوچک / مداواکرد نازنین ... هیچ نجوایی به...
-
من در یک کاغذ مچاله شده
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:46
من در یک کاغذ مچاله شده که از کهکشان خیال بر سیاره ی خاک پرتاب شده است ، زندگی میکنم . دیوارِ کاغذیِ خانه ام چوبیست ... از جنس مداد . در خانه ی من آنقدر سرودِ خیال بلند است که صدای زنگِ در را نمی شنوم . هر گاه خواستید با من در ارتباط باشید ، شما نیازمند یک پاک کن هستید ، در خانه ی من پاک کن ، زنگِ در است . باید ابتدا...
-
زندگی
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:45
-
دمار از روزگار من درآوردی دمادم هم
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:44
دمار از روزگار من درآوردی دمادم هم دمی من بر نیاوردم نیاوردم دمی هم کم تب و لرزی به جان من فرو انداخت دیدارت چه ویرانگر تن و جان زیرو رو کردی همان یکدم چه می پرسی ازاین حال وازاین روزم پرازسوزم که گر رویش نگیرم شعله اش گیرد همه عالم غنیمت بود دیدارت ولی از دست ما هم رفت مرا عمریست این حسرت به جای تو شده همدم ضررکردیم...
-
نگاه کن خیس بارانم
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:44
نگاه کن خیس بارانم ولی هوا بارانی نیست شرم صورتم را پوشانده گناه بودن تو نه!!! خواستنت بود در آتش اشتیاقی که کم رنگ شده میسوزم نمیدانم چرا خدا به من اعتماد ندارد تو برگردی و من مردد باشم که اجازه دهم حرف بزنی تو اگر بودی اعتماد میکردی؟ خیس بارانم اینبار اشک گرمی را حس میکنم ثریا امانیان
-
دل در کف و ما در صفِ عشاق نشستیم!
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:43
دل در کف و ما در صفِ عشاق نشستیم! بعد از نگهش ، با قدحی باده پرستیم! لب ها بخدا ، سرخ تر از جام شراب است! آن می که ننوشیده وعمریست که مستیم! آتش زده عمری همه بنیانِ مرا ، عشق ؛ چون خانهی در آتش و یکباره گسستیم! ما شیشه و یادِ تو چنان سنگِ مزار است! فهمید جهان ، در بغلِ سنگ شکستیم! آخر همه ایام ، به مستی سپری شد......
-
می روی ز جان و جان شود خموش
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:42
می روی ز جان و جان شود خموش دگر عشق، برآید ز خاکسترِ خموش چو دریا نگنجد به کاسه ی حقیر هزار جهد ، که عشق شود خموش نرود ز دل، شرارِ نگاهِ تو ز ین عطش که به خون نوشتهام، عشق را مگر خموش!؟ گر نسیم برد خاکسترت به دل عطر تو ز نیستان سوخته بماند نوا و سروش در نیستان گر بشکفد هر نی ای زینگونه سبز فریاد شود جان سوخته را ،...
-
آسمانم خیالت را نفس میکشد
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1404 11:42
آسمانم خیالت را نفس میکشد و ابر، تکه میشود از بغض و میبارد بر شانهای نحیف که روزگاری گنجشکی بر آن لانه کرده بود اکنون چیزی به جا نمانده جز خاطره سردی باران و دو سه تایی پرِ خیس... شکیبا شاهوردی