-
دودِ اسفند از من وُ چشم خمارش با شما
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:39
دودِ اسفند از من وُ چشم خمارش با شما چارقُل خوان میشوم رویِ انارش با شما با نمک دورت بگردم مثلِ حرزی نقرهکار ! گردن آویزی یِ کل روزگارش با شما هرچه خواهی آن شود من تخته نردم بر رقیب خانه بستم جفت شش هایِ شکارش با شما شعر من روحی ندارد رنگ و رویش لطف توست شاعری بیرنگم وُ نقش و نگارش با شما با طراوت میشود لبهایِ...
-
خسته و دلتنگ اندر کوی جانانی که نیست
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:36
خسته و دلتنگ اندر کوی جانانی که نیست سر به روی شانه ی غم در گلستانی که نیست حال من خوش نیست امشب ازجفای روزگار گوشه ی تنهایی ام سر در گریبانی که نیست با نگاهی خیس اشک و چشمهای غمزده مثل باران بهاری در شبستانی که نیست عاشقی دلمرده و غمگینم از هجران تو همدم آینه، ام با قلب سوزانی که نیست نیستی اماچو اسکندر حکومت میکنی...
-
باید کجا بگردم دنبال طای تهران
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:34
باید کجا بگردم دنبال طای تهران دنبال طای رفته از سر سرای تهران تهران رنج دیده تهران پیر و خسته نای نفس نمانده دیگر به نای تهران پُر شد پَر کلاغش از دودهِ خیابان سار و کلاغ تیره زین ماجرای تهران از باغ سیب میگفت یک پیر سالخورده دنبال باغهایش در برج های تهران جو یی نمانده تاکه عمر و گذر ببینم عمرم گذشت اما در سینمای...
-
بس که برمیگرداندم آفتاب
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:33
بس که برمیگرداندم آفتاب آهِ مرا به کجای کدامآباد خواهد باراند؟! خوب که خواب میرود این بار آسمان پر/آکندهام به چَهاچَهِ سارها بر گودال سینههای روییده جنون دارکوبها را میاَبْرم به بیشههای پُرآغوش روح که راه میرود اینسان در این فضا بند نافم که میگسلد از زایش محض وضوح که زار میزند این بار در طلوع میریزم و...
-
عشق چه ها که نمی کند با دل
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:28
عشق چه ها که نمی کند با دل الحق مجنونی عادل نباشد ز خرافات است دل را رهست دل را دل ما دیوانه شد دل او نداند خوش شوم وقتی لبش خندان است صدایش در گوشم مکرر می شود گفتند مرا عشق چیست گویم دیوانگیست گویی قرار است این دیوانگی مارا بمیراند جانا!خاطرت می کند مرا مدهوش خنده ات جنجالی در دلم می افشاند خوش است گم شوی در آغوشش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:26
-
در طاقچهی دل،
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:25
در طاقچهی دل، عشق را نه دفن، که پنهان کردم؛ مثل کتابی قدیمی که هنوز بوی اولین لمس را میدهد. دهانها پر از واژه بود دلها اما، از جنس عبور. من ماندم و باوری خاموش، که عشق، هرچند زخمیست اما هنوز چراغیست روشن در شبهای بیپناهی. سیدحسن نبی پور
-
به چشمم نشستهست رویای تو
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:22
به چشمم نشستهست رویای تو که میریزد از ماه سیمای تو نسیم سحر بوی یادت گرفت دلم شد اسیر تماشای تو به مهتاب و باران سپردم دلم که آید شمیمی ز دنیای تو گلی تازهتر از بهاران شدی جهان مست لعل شکرخای تو بیا و ببین ای نگار غریب که جانم فتادهست در پای تو من از کوچهی انتظار آمدم که یابم رهی سوی فردای تو به هر جا روم نقش تو...
-
پاییز… عاشقیست
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:22
پاییز… عاشقیست با نفسهایی داغ و سوزان، که آرام… آرام برگهای خستهی جهان را میبوسد. در نرمیِ لمسِ دستانش، رنگها… از دلِ رنگینکمان بر پوستِ سردِ زمین جاری میشوند. و آن صدای خشخشِ برگها… نه، صدا نیست، نغمهی نفسهای آتشینِ اوست، که در خلوتی بیانتها، با هر لمس، عاشقانهتر میرقصد، و دلِ زمین را… آهسته و بیصدا...
-
بدون آنکه تو را بر زبان کنم جاری
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:21
بدون آنکه تو را بر زبان کنم جاری نشسته در دلم اندوه های تکراری نه راه تا تو رسیدن نه میل برگشتن که نیست چاره در این روزهای ناچاری به خار خار بیابان کشیده ام دل را و ساده ساده رسیدم به این همه خواری شب است و هاله دلگیر ماه و بیتابی صدای زاری و آهنگ تلخ بیزاری تو ای همیشگی ام ای غم هزاران سال که دست از سر این خسته برنمی...
-
شاعرترین شعر منی معشوق هر روز غزل
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:15
شاعرترین شعر منی معشوق هر روز غزل من مانده ام چه منتظر یک دیدنو یک دم بغل تو در سرای عاشقی شاعرترین ماهرترین در قصر چشمان تو بود احساس فردوس برین به گرمی نورت قسم به خانه ی دورت قسم شیرینی شورت قسم بر جان پر نورت قسم پروانه ی نورت منم خواهان این شورت منم از عمق جان شاعرترین، مستی مخمورت منم ای همدم و همزاد جان مینای...
-
شیرازم !
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:14
شیرازم ! آمدم با حافظ ، دستِ بیعت بدهم آمدم تا بنویسم غزلی و سعادت بینم ؛ که بناگاه غزلم شد شعری که به آزادترین شعرِ جهان معروف است ! حافظِ شیرازی با تبسّم بپسندید همین شعرِ مرا و بفرمود که این قالبِ زیبا وُ قشنگ بهترین های شماست ! و بفرمود طریقِ همه گر این بشود راه زیباتر از این هم گردد ، همچو غزل یا رباعی و قصیده و...
-
هزاربار گذشتم زکوچه های نگاهت
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:12
هزاربار گذشتم زکوچه های نگاهت ندیده ای که گدایی نشسته برسرراهت؟ به دیده، شوق زیارت به عشقِ صورت ماهت به دست، بند تمنا به پای ،بند نگاهت چه ساده وار گذشتم ، گذشتم از دل و دینم که جان و دل بنمایم فدای چشم سیاهت در انتظار نشستم که گاه گاه ببینم به دیده ، طلوع نگاهت، به خواب طلعت ماهت نسیم ،باده ننوشد مگر که از لب نوشت که...
-
در شب سردِ جدایی حالِ من مطلوب نیست
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 11:10
در شب سردِ جدایی حالِ من مطلوب نیست در دلم جز داغِ دوری، جز غم و آشوب نیست مِی نمی شوید غبار اشک را از دیده ام چاره ی دردِ جدایی، باده و مشروب نیست گلشن هستی ز ریحان و شقایق وافِر است غیر آن گل، قلب مارا هیچ یک محبوب نیست دل نمی سوزاند آن مَهرو به حال عاشق اش من کجا باور کنم قلبش ز سنگ و چوب نیست در چنین قَرنی که حتی...
-
میان دو نگاه که نه آغاز داشت،
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:54
میان دو نگاه که نه آغاز داشت، نه پایان طعمی را چشیدم که نه بوی نان داغ میداد نه سوز قهوهای تلخ. طعمی که زبان را از گفتن باز میداشت. درون هر لقمهای بود که برای فرار از فکر، میجویدمش؛ در میان واژهای که نوشته نمیشد اما... دهان قلم را میسوزاند. طعمی که از نبود طعمها زاده میشد. ومن... بادهانی پر از بی مزگی ادامه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:51
-
. تو هم دچار هستی؟
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:49
دچار او بودم دچار چشمانش دچار آن نگاهِ تبدار و آن لبخندِ جاندارش رفتم تا به او بگویم گفتم اما پرسید: دچار یعنی چه؟ _دچار یعنی من... دچار منم که به تو گرفتارم! و از سرم هرگز خیال آن همه خوبی خیالِ تو، نرود.... دچار یعنی که جهان من در تو خلاصه خواهد ماند دچار یعنی من... منی که با همه جلدی گریختن از دامت بلد نخواهم بود...
-
چه حرفهای نگفته که با خودم نزدم
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:47
چه حرفهای نگفته که با خودم نزدم سکوت، آه مرا کشت و باز دم نزدم گذشتی از من و رفتی؛ منی که در عوضش سکوت کردم و حتی لبی به هم نزدم شبانههای نبودن؛ سکوت پنجرهها چقدر کوچه بیتو که من قدم نزدم قسم به برکه چشمت! صبورتر شدهام غمت سراغ من آمد، که سر به غم نزدم قطار عمر مرا بیتو جا گذاشت و رفت منی که بیتو شدن را خودم...
-
صبح شد، با عشق تو برخاستم از خواب خوش
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:47
صبح شد، با عشق تو برخاستم از خواب خوش چای را دم کردهام، با نان و پنیر ناب خوش تخممرغی نیمرو، با عشق تو شد پختهتر هرچه باشد در دلم، جز مهر تو، نایاب خوش گفتی: جانا ! نمک کم ریختی در آش و من لرزشی افتاد در جانم، شدم بیتاب خوش دست من در قابلمه، دل در نگاهت غرق شد عشق تو شد چاشنی در طعم این بشقاب خوش محمد مهدی آشناگر
-
کاش میشد زندگانی را کمی بهتر نوشت
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:44
کاش میشد زندگانی را کمی بهتر نوشت عشق و جود و مهربانی را کمی خوش تر نوشت کاش اشک و گریه و زاری در این جا ،جا نداشت لیکن اَر اشکی بُوَد هم میشد آن را از سرِ شادی نوشت کاش میشد غم را از چهرهی مادر زدود از برای دست های خسته و درماندهی بابا کمی نیکی نوشت کاش میشد که برادر را به روی هر دو چشم بهر خوش ذوقی و خوش حالیِ...
-
چنان آتش زدی بر جان که جسمی شعله وردارم
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:43
چنان آتش زدی بر جان که جسمی شعله وردارم زنم خورشید را آتش چنین شعله به سر دارم نشاندی در دلم روزی نهال عشق و خود سوزی که هر روزم چنان عشق و چنین سوزی ثمر دارم نمی پرسی از این حالم تبت کرده ست بی تابم نمی پرسی !من از حال و هوای تو خبر دارم پی خود می کشاند مرد و زن را مال دنیا تا.... من از دنیا تورا خواهم از اموالش حذر...
-
چه طعمیست طعم این هربار رسیدن ها؟
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:42
چه طعمیست طعم این هربار رسیدن ها؟ مسیر من هزارتوی عجیبیست در این دنیا از این دنیا رسیدن های بی جایی نمیخواهم نمیخواهم رسیدن های بی جایی از این دنیا چه طعمیست طعم این راحت خوابیدن ها؟ ضمیر ناخوداگاهم رقیبیست در این رویا از این رویا که من یک یاوری بیش نمیخواهم نمیخواهم که من یک یاوری بیش از این رویا چه طعمی دارد آن ساحل...
-
تو میروی و
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:42
تو میروی و رفتنت بو میدهد بویِ خاکسترِ من. سید ادریس حسینی
-
سایه در نور تو رقصیده خمار
شنبه 19 مهرماه سال 1404 11:41
سایه در نور تو رقصیده خمار ساعتم خیره به در لحظه شمار عشق با بوی تو معنا شده است شب و روزم شده پندار تو کار بسته ام چشم به راهی که تو را همه شبها بکشانم به قرار شب و لبخند تو و مستی من به زمستان بزند گشته بهار مهدی مشرقی
-
این دلِ بیقرارِ من
جمعه 18 مهرماه سال 1404 12:00
این دلِ بیقرارِ من پنجرهایست به روی توفانِ نگاهت. در این شبِ بیستاره فریادِعشقِ من همچون مُشتی خاکِ گرم بر باد میرود. حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 18 مهرماه سال 1404 12:00
-
ای عشق
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:59
ای عشق.... ای نغمه ی غمگین نی لبک های کویر من از تو می گویم از چشم های تو از نوری که در گودالِ هر شبِ من چاه می زند. حسین گودرزی
-
دل من، تو بنمایی وطنم را همه جا
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:50
دل من، تو بنمایی وطنم را همه جا که رسم از کرمش اندر دلم من به خدا ز مولانا که بگفتی همه ام چه که بود که رسم من سر لطفی ز خدا، من به سرا «از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود» تا بیایم که رسم من حرم امن خدا وطنم گه نبود خاک درون مایه اوی خود اویست وطنم همه جانم ز مرا علی درستکار سیانی
-
میدانی دوست من،
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:48
میدانی دوست من، هیچ درختی، بی دلیل برگش را رها نمیکند. یا برگ بی زبان، در سکوت فصل ها میسوزد. یا دستِ شخصی، بیرحمانه از شاخه، باعث کنده شدنش میشود. جالبش اینجاست که برگ اگر خشک هم شود، درخت رهایش نمیکند. این باد است، که برگ را از درخت جدا میکنه. تقدیر جدایی، بهانهای بیش نیست. امیر محمد نیک چهره
-
دلت که تنگ میشود،
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:31
دلت که تنگ میشود، فانوسِ دل در مهِ خاطره میتابد لرزان، و پرندهی دلتنگی، در قفسِ استخوان با سکوت، ردی از تو را میجوید. غم، آرام میرسد، مثل سایهی درختی بیبرگ، که در فصلِ بیتو ایستاده، و آهِ کوه را در ریشههای خشکِ خود پنهان کرده. برگِ زردی از شاخهی آذر میافتد، بیصدا، مثل واژهای که در نامهی نانوشتهات جا...