-
من ایمان دارم به تو،
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:35
من ایمان دارم به تو، ای یگانگی بیهمتا، که هیچ ذرهای بدون تو نمیتپد، و هیچ مرکز، بر دیگری برتری ندارد. تو، که نه زادهای و نه زاینده، هر نقطه و هر لحظه را در خود جای دادهای، و هر نفس من، هر لرزش نور، سجدهای است بینام بر ذات تو. شیوا فدائی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:34
-
جوانی هم رسید اما چو باد ، از خاطراتم رفت،
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:33
جوانی هم رسید اما چو باد ، از خاطراتم رفت، و من آن کبک تنهایی که گم شد در میان برف… نه فریادی، نه دستی گرم، نه چشمی در پیِ رازم، به دوش شب، غم خود را سپردم در سکوتی ژرف… دلم خالی شد از شوقی، ز دورانی پر از خنده، نگاهم ماند در آیینه، چه پیرم، بیخبر، بیحرف… کسی از بغض من چیزی نپرسید و نفهمیدم، بدین غم هم اگر صبری ست ،...
-
آرزو دارم شبی عاشق شوی
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:32
آرزو دارم شبی عاشق شوی در هیاهویت کمی فارغ شوی بشنوی درد مرا از این فراق بر دلم بار غمت آید به طاق بیقرار و خسته از این بینشان در هوایت میزنم من صد فغان شب به شب نامت دعا دارم به لب با خیالت پرکشم تا ماه شب آرش تنها
-
غیر از ت
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:32
-
از نگاهت باورم را باد برد
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:31
از نگاهت باورم را باد برد جلوه های آزرم را باد برد تا به خود پیچیدم اما نازنین جامه خونین، پیکرم را باد برد تا به ده آوازه ات افتاد های کدخدای محترم را باد برد ساقی یی جام غزل بودم ولیک تا تو دیدم ساغرم را باد برد حالیا باور ندارم باورت هرچه بادا باورم را باد برد شهاب الدین وفایی
-
میزنم آرام قدم در فکر خویش
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:30
میزنم آرام قدم در فکر خویش در درون آن زمانی که با هم، نیستیم وای اگر تو آب باشی من کویر هر دو هستیم آشنایی ، که با هم نیستیم میزنم آرام قدم در فکر خویش در درون آن زمانی که با هم، نیستیم تو شوی منظومه، من آن نور دور هر دو هستیم آن جهانی، که با هم نیستیم میزنم آرام قدم در فکر خویش آن زمانی که شویم یک خاطره منو تو قابیم...
-
می روی و آه ِ آتشبار می ماند به جا
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:29
می روی و آه ِ آتشبار می ماند به جا گرد غم بر چهره ی اشعار می ماند به جا بغض وقتی در گلوی شعر جا خوش می کند گریه ها در حنجر ِ خودکار می ماند به جا چلچراغ ِ خانه ات روشن نرو زیبای عشق بی تو از ارگ ِ دلم، آوار می ماند به جا می پرم از خواب و در دستان مستم نیستی بر لبم ظلم ِ نخ ِ سیگار می ماند به جا رد ِ پای اشک هایم از...
-
از بــس بــه چشمـم می رود انــــدام زیبـــــایش
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:29
از بــس بــه چشمـم می رود انــــدام زیبـــــایش ترســم کــه زخــــم بـردارد آن چشـــم فریبـــایش زیبـــا تراشیــده است خـدا تندیــس انـــدامش قنـــد و شـــکر می بـــازد از حلــوای لبهـــــایش عاشـق کُش است آن طُـــرّهیِ آویـــز موهــایش دریــــای مــوّاج است آن موهـــای دیبـــــایش آمــــوزگـار غمـــــزه است بــــا...
-
در بیابان در پی یک قطره آب
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1404 09:28
در بیابان در پی یک قطره آب میکشم تن را به سوی هر سراب در دل شب میپرم چون مرغ زار بینوایی، بیپناه و بیقرار هر نسیمی میبرد یاد تو را میسرایم نغمهای نام تو را ریگها آتش، هوا چون کورهدان من ولی سرمست از سودای جان سایهای گر بود، پنداری خیال چون امیدی رفته از دل، بیوصال نه کسی پیدا، نه راهی سوی نور عشق تو بر دوش...
-
دوستت دارم...
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:48
دوستت دارم... چون زخمی که آواز میخوانَد بی آنکه نامی از تیغ بَرَد. چون باد که بر تنِ عریانِ صحرا مینوازَد بی آنکه صدا را به اسیری گیرد. حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:48
-
در آینه ای شکسته زنی را دیدم خسته
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:46
در آینه ای شکسته زنی را دیدم خسته که گذشته اش را تمام از آینده آمده بود و زیرلب مرا می گفت: تو تنها افسانه ای هستی که هنوز اتفاق نیفتاده ای! محمد ترکمان
-
رویاهایم را خیابانها بلعیدهاند؛
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:45
رویاهایم را خیابانها بلعیدهاند؛ شبهایم را خوابهایِ تو... اینبار که آمدی، بمان! ردِّ گامهایت بویِ باران دارد... مگذار چشمانم باز هم عکّاسِ خیابانهایِ خاموش شود. طیبه ایرانیان
-
حال خوب
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:44
-
گر کوتهیِ دست نداری
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:44
گر کوتهیِ دست نداری و دستت به بلندای جهان است بخششگریات نیز، چو عالم نهان است چون خیمهای هستی، پناهی به فقیران همسفرهی ایشانی و غمخوار یتیمان تو یار خدایی و معشوق خدایی امید تهیدستان، به لطف خدایی اندوه و غمت بسیار، اما تو صفایی بر چهرهی تو اخم نیاید که هرگز تو اخم نکردی بر خلق و خلایق زیبایی خود را نکشاندی به...
-
تشنه ی عِطرم
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:42
تشنه ی عِطرم در گلویم نشستهای... هر جرعه از نگاهت دریایی ست شور که کشتیهای خاطره را بر سنگهای خاموشِ لبهایت میشکند. حسین گودرزی
-
وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت میدرید
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:41
وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت میدرید رازِ رسیدن، توی قلبِ اولین آتش تپید چشمِ جهان بسته ولی، خوابِ خدا بیدار بود از چاکِ یک «یا هو»، صدا، توی دلِ هستی پرید خط زد خدا یک «هیچ» را، با خونِ نور و آسمان طرحِ تو را در لوحِ جان، آرام و بینام آفرید دل را به طوفان داد و گفت: تا صَمدم، با من برو بیبادبان، بیساحل و، بیترس...
-
در غربت شب، چشم به راه سحرم من
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 11:40
در غربت شب، چشم به راه سحرم من با یاد تو در شعلهی دل میپرم من هر جا که روم، سایهی تو با منِ تنهاست بیتو به خدا خسته و بیبال و پرم من از روز وصالت همه جا بیخبرم من در آتش هجر تو چو شمعی شررم من چون باد خزان بر تن خاموش خیابان از کوچهی بینام تو آهسته برم من در چاه غمت هر نفس افتادهام ای عشق با یاد تو از عمق...
-
در من، سقوطی بیانتهاست
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 10:50
در من، سقوطی بیانتهاست چاهی که هیچ کف و سقفی ندارد، و هر بار که فرو میروم به خویشتنی تازه میرسم که باز هم ترک خورده است، اما ترکها، نور میتابانند. زبانم… تبعیدیست میان استخوانها هیچ واژهای را وطن نمیداند و تنها سکوت، مثل خونِ سرد در رگهایم میدود، شاهد زلزلهای که در من جاریست. اینجا، میان فروپاشی، جهان...
-
ترس ندیدنت قلب در سینه می لرزاند
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:08
ترس ندیدنت قلب در سینه می لرزاند حرف از رفتن که میشود دل کینه می لرزاند نمیدانم تو و خیالت چه کرد با من که بی تو میخاهم سرد باشد تن حلقه اشک از دیده می چکاند فکر بی تو بودن آخر نمیدانم چه بود رسم دل ربودن حس با تو یعنی تمام هستی کنارت عاقل ترینم با تمام سرمستی برایم دنیایی دگر است وجودت آنقدر میپرستم که کنم سجودت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:07
-
باید به تو ثابت کنم آنی که میجویی منم
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:05
باید به تو ثابت کنم آنی که میجویی منم آنی که با تو رد شود از هر چه ممنوعی منم با هر سکانس چشم تو در دل غزل غوغا کند با هر تماشا شاعر اشعار جادویی منم اول تویی آخر تویی راهم تویی مقصد تویی چشمی که میجوید تو را هر جا به هر سویی منم فتوای ممنوعه شدی از چشمان تابو شکن ات پا در رکاب و خط شکن بر هر چه تابویی منم جغرافیای...
-
دلم را با تو همسو کردم آخر
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:04
دلم را با تو همسو کردم آخر به چشم وحشیت خو کردم آخر چه کردی با دل و دینم که خود را تماما پیش تو رو کردم آخر آتنا حسینی
-
طبیعت
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:04
-
ای همانکه نبودت، دلیل ظلم و جفا
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:03
ای همانکه نبودت، دلیل ظلم و جفا باده مینوشم به نامت ، میبینمت در خفا صبح امید که دلت چون باده سر ریز شد صبح مرگم تو مرا ، نسپارم به دعا میخواهم که روزی، بی باده مستت بشوم در چشمانت مست، بی آنکه به می لب بزنم همچو سیلاب که برده هر چیز و هر بی کسی بردی قلب مرا، نزد که فریاد بزنم؟ اندرون دل من شهرها گله کردند ز من...
-
در میان گریه هایم بی امان می خندم
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:03
در میان گریه هایم بی امان می خندم من به این چرخ و فک بر این زمان می خندم آن قدر افسوس و غم خوردم دگر بی حس شدم مثل یک دیوانه بر آه و فغان می خندم بر دلم صد جای تیر هست و هنوزم زنده ام من از اینکه زنده هستم همچنان می خندم چشم می دوزم به یک جا اندکی را در سکوت تا به خود می آیم اما ناگهان می خندم گرچه تنهاتر شدم من بی کس...
-
تو آخرین امیدی، بیا و درمانی کن
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:02
اگر که در قلمم سخن بسیار است و در دلم یک عالم نگفته پنهان است و ذهن آشفته ز من گریزان است تنم با جانم بر جدال افتادهست در این نبرد، روح من از نفس افتادهست نه میخورد نانی، نه میکند کاری دگر نمیدانم تن ز من چه میخواهد تنم اسیرم کرده، مرا ز خود رانده تنی که من پروردم، به جانم افتاده سقوط ما در خود بود و خودبهخود...
-
مطلع ِ زندگانی ام این است ، من خراب نگاه ِ خاتونم
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:01
مطلع ِ زندگانی ام این است ، من خراب نگاه ِ خاتونم تُنگ بی تابم و ترک خورده ،مرده ای در خرابه مدفونم گفته بودند قاتلی یک ریز ، دارد از شهر کُشته می گیرد من به چنگیز ِ یاغی چشمت، قرص ِ ماه ِ تمام مظنونم هیچ کس جز خودت طرفدار ِ پر و پا قرص ِ شعرهایم نیست با تو هر شعر و هرغزل زیباست ،پس بخوان تا کنی دگرگونم بغض شومی نشسته...
-
جانا بیا که قصهی دل باز گو کنم
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 10:00
جانا بیا که قصهی دل باز گو کنم درخلوتی قشنگ به تو گفتگو کنم رفتی غریب گشتی و اما هنوز هم چون قبلهای بسوی تو پیوسته رو کنم آنکو سعایتم به تو میکرد دوست نیست آن بی مرامِ پَست، خطابش عدو کنم گر پاره گشته است حریم وفای ما فرصت بده که با دل و جانم رفو کنم باد صبا ز باغ تو آمد به کوی من عطر تو داشت دامنش آورد بو کنم گر...