-
پریچهرا...
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:52
پریچهرا... لبهای تو را چه کوهستانی است که از قلههای آن، شعرهای سپید میبارد؟ من تشنهٔ آن بارانم، دوستت دارم، ای آسمانِ نزدیکِ رویای من! حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:51
-
پریچهرا...
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:49
پریچهرا... در هر نسیم، بوی گیسوی تو میآید. من تشنهٔ آن عِطرم در پیات میدوم تا کرانۀ بویِ تو. عشق، تو بادِ صبا را نیز شرمسار کردهای. حسین گودرزی
-
یادش بخیر
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:47
-
پشتِ ویترینِ باران،
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:46
پشتِ ویترینِ باران، دستهایت را تماشا میکنم. دستهایت، که مثلِ دو قاصدکِ سپید در بادِپرواز میکنند. من تشنه ی آن پروازم. عشق، تو نسیم بیقراری و خواهشی در من حسین گودرزی
-
روی نیمکتِ پارک
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:45
روی نیمکتِ پارک ، پیرمردی، نان را به کبوترها میدهد. من به تو فکر میکنم. به نانِ تازهات جا خوش کرده در. به دست های گرمت. تشنهام به تماشا دوستت دارم، ای نانِ زندگیبخش حسین گودرزی
-
درختان خستهاند،
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:44
درختان خستهاند، شاخهها خمیده، اما ریشهها هنوز زمین را نگه میدارند. من، در میان جمعیت، با لبخندی که همه چیز را پنهان میکند، ایستادهام، چون کوهی که سکوت را تاب میآورد، و درونم، رودخانهای از حسرت و خاطره جاری است. گاهی به رودخانه نگاه میکنم، آب با شور و آرامش، سنگها را میساید، بیآنکه بخواهد مالک کسی باشد، و...
-
من با خط عمود چهره
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:42
من با خط عمود چهره وتیرک افقی ابروانت صلیبی خواهم ساخت تا دل عاشق بیگناهم را بر آن میخکوب کنم و کفاره گناهانت به جان بپردازم و بدین سان عشق را از مسلخ تیغ چشمانت نجات دهم... احمد پویان فر
-
من و دلتنگی و تکرار ِ تاریخ ِ جوانی ها
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:42
من و دلتنگی و تکرار ِ تاریخ ِ جوانی ها دلم افتاده تنها در حصارِ ناتوانی ها نسیم ِ صبحگاهی از نفس افتاد هنگامی که وا کردند قفل ِ دکمه هایت ارغوانی ها زلیخایم که درد عشق خَم کرده است پُشتم را خبر دارد کسی از یوسف ِ من کاروانی ها؟ تفنگ برنو ِ چشمان ِ خود بگذار مه بانو که می ترسد دل ِ دیوانه از عاشق دوانی ها نگاهت وصله...
-
وقتی که موج ها به دل اروند می زنند
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1404 11:41
وقتی که موج ها به دل اروند می زنند وقتی که ماهیگیرها لبخند می زنند با چشمهای عاشقشان خیره می شوند با قایق نگاه به دلت ترفند می زنند وقتی که سادگی تو را زخم می زنند با اشک چشم های تو را پیوند می زنند قایق نشو که در دل دریا روان شوی با اب شور زخم تو را بند می زنند دریا بشو مواج ساحل بمان آرام درّی که بر انگشتر و سربند...
-
محبوب من
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:27
محبوب من برای تو،درقلبم ،ازعشق جاده ای ساخته ام بی انتها!!! نسیم منصوری نژاد
-
طبیعت
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:26
-
گفتم: تویی همهٔ جان و جهانم؛
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:26
گفتم: تویی همهٔ جان و جهانم؛ بهغیرِ تو نیست، نشان زِ نشانم. گفتی: بمان، و رهایم کن زِ این بند؛ بیتو اگر باشم، بگریزد روح زِ جانم. گفتم: خیالِ تو فریب است در این عالم؛ گر نباشی، من در این وهمِ خام بمانم. گفتی: فراقِ تو مرا اندوهگین سازد؛ که بیتو، غریبهٔ آشنا زِ هر داستانم. سیما دهقانی
-
پریچهرا...
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:25
پریچهرا... تو را چه گونه صدا زنم؟ که نغمههای زمین، همه در کامِ تو خاموشند. من تشنهٔ آن خاموشی ام، تشنهٔ آن نگاهِ بیکران. دوستت دارم، همانسان که شب، عاشقِ ماه است. حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:24
-
پریچهرا...
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:24
پریچهرا... در این کویرِ بیفرجام، چشمهای تو کاریزِ حیات است. من تشنه، در پیِ تو، همچون مرغانِ بیپرواز. عشق من، تو را میجویم در هر سایهروشن. حسین گودرزی
-
پریچهرا...
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:23
پریچهرا... نامِ تو را بر آبها نوشتم، تا به هر سو روند و ترانۀ عشق را زمزمه کنند. من تشنهٔ آن ترانه ام، تشنهٔ آن روندگیِ بیپایان. دوستت دارم، ای رودِ همیشهجاریِ اندیشۀ من! حسین گودرزی
-
امید من ، انتظار را باور کن !
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:22
امید من ، انتظار را باور کن ! شیرینی وصل یار را باور کن ! عمر گل سرخ بی گمان کوتاهست ! تو مرگ خزان ، بهار را باور کن ! خورشید اگرچه در افق می میرد تکرار فلق ، نهار را باور کن ! بس دور و بعیدست بیابان اما تو وسعت سایه یار را باور کن ! شاید که دلت شکست هر بار اما تو چرخش روزگار را باور کن ! نومید مباش گر به مویی برسد تو...
-
دستِ راستم صلح میخواهد
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:21
دستِ راستم صلح میخواهد اما دستِ چپم با خونِ همرزمِ شهیدم بنزین در آتش انتقام میریزد ... در میانهٔ دو آتش عشق در گوشم زمزمه میکند: «همه از یک مادریم» اما خاطرم: «با یاد همرزمان شهیدم خاطره بازی میکند.» حتی خوابهایم! بینِ بوی نانِ گرمِ مادرم و باروتِ سنگر سرگردان است. سوگندنامه سوگند به دریاهای شورِ دیدگانمان!...
-
ایران! تویی دیار صفا، مهد دلگشا
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:19
ایران! تویی دیار صفا، مهد دلگشا خورشید مهر، خفته به خاکت ز هر کجا هر گوشهات پر از نفس روحآفرین عشق در مشهدالرضا شود آیینهٔ خدا گلبوسه میزند به خراسان نسیم نور از صحن و از ضریح، رسد عطر کبریا ای خاک پاک! از تو شود جانِ ما طهور با یاد حضرتش، دل ما گردد آشیا جان میدهم به عشق تو ای سرزمین دوست ایران! به جان قسم، وطنِ...
-
برگهای سرخ
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:37
برگهای سرخ مثل زخمهای پاییز روی گونههای تو خوابیدهاند. مارها، سایههای سبز وسوسه، در چشمانت حلقه میزنند و نگاهت را به آتشی از راز بدل میکنند. آب، با قطرههای لرزانش، روی پوستت میلغزد، انگار جهان میخواهد دوباره تو را غسل دهد در مرزی میان زندگی و سقوط. تو، آغاز و پایان، با لبانی خاموش و خونآلود از سکوت،...
-
حال خوب
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:36
-
با خیالم تار و پود فرش زندگی را بافته ام
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:35
با خیالم تار و پود فرش زندگی را بافته ام یک خیال پر ز دردی در مجالم ساخته ام این نفس را ساده از این زندگی یافته ام با نفس های بریده در مسیر زندگی تاخته ام در مسیر زندگی بندگی بی سر انجام یافته ام در ضمیر بی سر انجام آسمانی پر گلایه ساخته ام با دو لبهای شکسته چشم بسته خنده های بی رمق را ساخته ام نقش روی یار خود را در...
-
باران هیچ وقت .....
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:33
باران هیچ وقت ..... عاشق نبود همیشه زمین دلتنگ اوست ! گاهی آهسته گاهی خسته گاهی با فریاد! فرشته پورصدامی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:33
-
با دستِ خالی می پرستم چشمهایت را
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:32
با دستِ خالی می پرستم چشمهایت را هر قطره از اشکت برایم معنیِ پاکی است آبی کمرنگی شبیهِ یاس و فیروزه لمسِ نگاهت فاتحِ من ماهِ من، کافی است تو هر شبت را سوی دردی دور میخوابی من از نگاهت خاطراتت را جدا کردم رحمی به حال خویش کن این فاصله ابری است اما برایت هی خدایم را صدا کردم اینجا غزل با چشمهایت فرش میبافد ابرو به ابرو...
-
نیست تار و پود راحت
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:31
نیست تار و پود راحت در لباس درختان کاغذ شده داس مصلحت اینبار سیب کدام درخت افتاد روی کلهات؟ وصله ناجور خودت تخم کدام درختی؟ من که تمام روزهایم سایه بودهاند هی آبادی ناگفتهای در تابوت چشمهایت خلط شد چقدر بد و چقدر حیف معلوم نیست چه چیزی را همیشه همینطور بودهای احسان مژده
-
ای خدا
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:30
ای خدا غافلان را، فرصتِ جبران بده گر فرصت ها بسوزد، باز جز آن بده هر که، در بندِ هوس افتاد، و ره گم کرده است؛ از کرم، فرصتِ برگشتنِ آسان بده آرش معتمدی
-
دلبر جان…
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:29
دلبر جان… تمام شادیهای دنیا، در توست دلتنگیهای شبانه، در من تمام دوست داشتنهای دنیا، از تو تنهاییهای دنیا، از من تمام عشقهای جهان، در توست چشمهای پر از انتظار، در من تمام نیمههای من با تو کامل میشوند کنار تو بودن، فراموشم میکند بیتو بودن را طیبه ایرانیان
-
کنار تو من همانم که هستم،
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 11:28
کنار تو من همانم که هستم، نه آینهای دروغگو، نه پوستاندازی لحظهها. در زمستان هزاررنگ، که هر لبخند، سایهی تبسمی دیگر است، من رنگ عوض نمیکنم. آفتابپرستها زنده میمانند، اما من زندگی میکنم. سیدحسن نبی پور