-
شاید بهتر بود آدم این شکل منجمد انرژی
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:38
شاید بهتر بود آدم این شکل منجمد انرژی به جای شکل و قیافه به جای سر و صورت به جای این حجم استخوانی گاها پوک ظرفی به روی گردن داشت. آن وقت میشد حماقتش را دقیقتر اندازه گرفت میتوانستیم ظرف ها را مدرج هم بکنیم ، خوب بود اسم واحدش را چه بگذاریم؟ سیر؟ مثقال یا هر چیز دیگر! باید از این واحدهای کوچک باشد. دقیق نمیدانم کدام...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:38
-
در سکوت شب
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:37
در سکوت شب گوش فرا میدهم ... صدای پای ظریف مورچهای را میشنوم که دانهای را به خانه میبرد. بر فراز آسمان پهناور پرندهای پرواز می کند، نغمه می خواند برای ابرهای سفید. آوازش، گویی نوای عاشقانه است. پرنده را با تیر نزنیم... سگی بومی و زیبا در گوشه ی خیابان، در جستجوی دستی مهربان است، نان نمیخواهد، فقط محبت میطلبد....
-
دلواپسی عشقست وقتیکه نگاهم بردَر ست!
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:37
دلواپسی عشقست وقتیکه نگاهم بردَر ست! یعنی دلم کلِ کتاب عاشقی را از بَر ست شیرینی ی دلشوره ها روشنگرِ هاشور ها در هر کجایِ زندگی او دختری افسونگر ست سَروم نشسته تا که ما همقدِ یکدیگر شویم ! توصیفِ بالا هم مثالی از کمالِ همسر ست آن قرصِاصلی بوسههستوُنازهمدرمانگرست جانم تو میدانی که اصل از هرمشابه بهترست...
-
باشهدا
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:36
-
تو کدامین پریی ؟
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:34
تو کدامین عشقی ؟ از کدام آسمان ؟ کدامین نسیمی ؟ از کدام بهاران ؟ تو کدامین باغبانی ؟ با کدام دست ؟ از کدامین بذر ؟ در دلم عشق می کاری ؟ رازی ؟ درفضای کدامین دل می گنجی ؟ کلامی در دهان کدامین عشق می جنبی ؟ تو کدامین پریی ؟ کدام الهه ؟ با کدامین پیام ؟ از کدام آیه ؟ عبدالمحمد دریس سلمانی
-
عجیب است دلتنگی…
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:33
عجیب است دلتنگی… گاهی سراغ همانها میرود که تلخترین آدم زندگیات بودهاند. راز این دوست داشتن چیست؟ از کجا میآید این دل بیقرار؟ وای… اگر دلتنگ کسی شوی که عشق توست؛ آنجاست که جهان برای دلت تنگ میشود. حمیدرضا سلیمانی راد
-
به لبهایش رژی قرمز و گونه زرد اُخرایی
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:32
به لبهایش رژی قرمز و گونه زرد اُخرایی زنی عاشق کش و زیبا به غایت هم تماشایی زمین در زیر پاهایش به خود می لرزد از نازش زنی چون سرو آزاده مقدس و اهورایی کسی که با صدای خود به یکباره نشان میداد مسیر شعرهایم را به سمت این هم آوایی اسیری در نگاه او که از تردید بیزارم عجب حال و هوایی بود آن تصمیم رویایی کنارش مأمنی آرام...
-
تو همچون درختی اسیر کویری
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:31
تو همچون درختی اسیر کویری که در دست زاغان کلاغان اسیری تب رفتنت تا به دریا اگر هم دریغا که تو پایبند کویری اگر چه رها دست و پایت صدایت همیشه همین ریشه ریشه اسیری هجوم عطش بر لبانت و مرده زبانت نباریده ابری که اینجا بمیری یحیی رشیدی
-
مفهوم نگاهت رو من یکسره فهمیدم
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 10:28
مفهوم نگاهت رو من یکسره فهمیدم وقتی تب تنهایی در چهره تو دیدم بار سفرت پر بود از اشک و غم حسرت با این دل پر دردم اما به تو خندیدم در بستری از تردید شک و دودلی هایم شب را به خیال تو تا صبح نخوابیدم محو همه افکارم سوی تو سفر کردم در خاطر پر دردم ناگاه تو را دیدم با شادی و با خنده غرق شب و تنهایی جامی پر از حسرت با یاد...
-
در این شهرِبزرگ
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:32
در این شهرِبزرگ، هیچ پنجرهای به سمتِ تو باز نمیشود. من، مثل یک ماهیِ تشنه، در آکواریومِ خیابانها به دنبالِ ردِّ پایِ تو میگردم. عشق، تو اقیانوسِ گمشدهای در وجود من حسین گودرزی
-
آدینه
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:31
-
و قلبم،
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:30
و قلبم، چون رودخانهای آرام اما خروشان، میگذرد، میساید، میخورد، اما هرگز نمیمیرد، و در نهایت، میآموزد که عشق، میتواند در سکوت، همچنان زنده باشد. میدانم که روزی، خورشید و ماه، با سایهها و رودخانهها، به من یاد خواهند داد، که در نبود او هم میتوان زنده ماند، میتوان عاشق بود، بیآنکه خراب کرد، بیآنکه صدا کرد،...
-
دوباره بوی بهاران رسید از کوچهی یار
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:29
دوباره بوی بهاران رسید از کوچهی یار نگاه سبز تو افروخت در دل آتش زار نسیم یاد رفیقان قدیم آمد و گفت که موسم خوش دیدار شد پس از بسیار چو باغهای اقلید پر ز نغمه شد امشب و اشک شوق چکید از نگاه چشم غبار به روی همسایهی دیروز و یار امروز نشست خنده و پیوند دل چو عقد نگار کجا توان برد از یاد، آن صداقت ناب؟ که مانده همچو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:28
-
به بیداری رسیدم چونکه خُفتم
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:27
به بیداری رسیدم چونکه خُفتم به عُریانی رسیدم چون نَهُفتم تمامِ عالمِ هستی به تسبیح شدم کَر تا صداها را شنُفتم سزای نیکیَم گویا بدی بود همین شد راه ِ نیکی را نَسُفتم میانِ فوج ِ باران بودم امّا ببین در باغ ِ خشکیده شکفتم یقین هر کس نداند من چه گفتم ز ِ باران و ُ ز ِ عریانی نگفتم جواد قنبریان
-
زمان، چیزی نبود جز راهرویی بیانتها
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:13
زمان، چیزی نبود جز راهرویی بیانتها که در آن درها مدام گشوده میشدند، و من، بیهیچ جرأتِ عبوری، فقط صدای بستهشدنشان را میشنیدم. لحظهها، همچون محرابهایی اشکارا آماده بودند برای پرستش عشق، امّا من، پیش هیچ محرابی زانو نزدم؛ و اکنون، کلیسای ویرانِ فرصتها به خوابم میآید. در هر تپش، هزار امکان به دنیا آمد و هماندم...
-
کنار چشمهی خون بار چشمانت
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:00
کنار چشمهی خون بار چشمانت قطره قطره چکّه چکّه هزاران مروارید قیمتی و پر بها شانهام را زینتی داده و در آغوش یکدیگر بر تابوت میاندازیم نگاهی دل زده از زندگی چون که فرجامش را دیدیم مرگ! آن که هر لحظه کمین کرده مانند صیادی تا بتازد بر وجود کوچک ما! فرشید ربانی
-
تو همواره بسان ماه میتابی
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 10:00
تو همواره بسان ماه میتابی و من چون برکه ای آرام و مهتابی _ اگرچه دستم از لمس تو کوتاه است _ سراپا محو تصویرت به روی خویش میگردم و مانند همیشه عاری از هر گونه بیتابی تمام خویش را آکنده از نور تو میبینم تو را آغوش میگیرم و از تو تا ابد سرشار میمانم... حمید میرزاپور
-
بیا جانان مرنجان دل خود را نمایان کن
جمعه 7 شهریورماه سال 1404 09:58
بیا جانان مرنجان دل خود را نمایان کن که پیمان بسته ای با ما گاهی احسان کن شبی بر دیده پا نه و ز یمن خود منور ساز واز حضورت کلبه ما را اعیان کن مگذر آسان از خراباتم ببین حال پریشانم که از طوفان ویران است اورا به فرمان کن برم دست دعا که این عشق از دلم رود بیرون آما نه، عنایت کن دل او را بر منش آسان کن زدم از روی دلتنگی...
-
در آغوش تو
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:28
در آغوش تو نفسم بند میآید آرام تپش آغاز میشود سیدحسن نبی پور محمدرضا گلی احمدگورابی سلام ودرود بر تو،محمد، فرزند فرهیختهی این خاک پرگهر سالهاست که بیهیچ چشمداشتی، چراغ فرهنگ و ادب را روشن نگاه داشتهای. وبلاگت، چونان پنجرهایست رو به آسمان شعر معاصر، و تو بیادعا، فانوسدار این راهی. به خود میبالم که در...
-
دخترانه
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:27
-
دوباره آمده ام تا رضا رضا بکنم6/6
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:27
دوباره آمده ام تا رضا رضا بکنم سری به شانه پر مهر و آشنا بکنم برای غربت خود ضامن غریبان را خبر نموده و درگیر ماجرا بکنم به اشک دیده بشویم غبار صحنش را مگر که دین خودم را کمی ادا بکنم به کیمیای وجودش جلا دهم دل را مس وجود خودم را دمی طلا بکنم گرفته ام دل خود را میان دستانم رسانده ام به حضورش که تا دوا بکنم کجاست گوشه...
-
میان رفتن ها
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:26
میان رفتن ها معصومیت چشمان تو چقدر نرفتن ها را هی می دود نگاه کج نکن بلقیس!... خواب قلنگ ها را کوچ می کنم کیف مدرسه ات را بردار تا از تابستان تنت بهار در بزند شاید خنده های گم شده ات درختان پاییز زده این خیابان را از خستگی رها کنند مگر نمی بینی سگ های هار باز شده اند سنگ ها دهان بسته اند و هیچ ماری قرار نیست عصا شود...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:25
-
آدمی که ریشه دارد،
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:24
آدمی که ریشه دارد، با باد میلرزد اما نمیافتد. شاید دستهایش خالی بماند، اما دلش هیچوقت حراجی نمیشود. ریشهدار بودن، یعنی در خاکِ خویش ماندن وقتی همه برگهایشان را به طوفان دادهاند. منوچهربرون
-
نقطه هایش را جا گذاشت
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:23
نقطه هایش را جا گذاشت زندگی را می گویم تا مرگ شود نزدیکتر از تنفسم به میهمانی ملکوت بروم تا شاید در گفتگو با ملایک روشن شوند چراغ ها که حرف ها گرم کنند سرم را تا در فاصله ی بستن دو پلک نفس هایت پر کنند نقطه چین های نبودنم را معظمه جهانشاهی
-
چه کسی به یاد میآورد
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:22
چه کسی به یاد میآورد که نخستین ب وس ه سرآغاز کدام کهکشان بود؟ در سایهروشنِ تنهایی نفَسهایمان بر هم لغزید و زمین از مدارش بیرون رفت. لبهایت ــ نه، محراب بودند که مرا به نماز بیکلام میکشاندند. دستانت ــ موجهایی که شب را در خود غرق میکردند. در پیچشِ موهایت ستارهها پنهان شدند و من میان تاریکیِ نرمِ گردنت طلوعی...
-
گاهی ست جهانت ببُرد حوصله ها را
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:18
گاهی ست جهانت ببُرد حوصله ها را گاهی به امان می گذری زلزله ها را این بازی دنیاست که هی در گذر عمر آدم بکشد رنج و غم مسئله ها را در لحظه ای از عمر دلم با نگهت رفت قبل از تو غلط داشت دلم دلدله ها را چون خیمه نشین شد به دلم عشق نهانت دیگر نشنیدم ز درون چهچهه ها را گفتم بجز از چشم شرر بار تو هرگز درمان نکند هیچ دگر دلهره...
-
من نه محتاج نگاهِ دیگرانم،
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1404 11:16
من نه محتاج نگاهِ دیگرانم، نه اسیر قضاوت و حرفِ جهانم. آنچه هستم، به کمال آفریده شده، چون خورشیدی که به خود تابیده شده. هیچ معیاری نمیسنجد مرا، چون درونم بیکران است و رها. بینیازم ز اثبات و دلیل، ذات من، خود گواهیست اصیل. هر نظر گرچه بیاید و برود، گوهر من جاودان خواهد بود. عمران چپرلی