-
میان خطوط دفترها
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:45
میان خطوط دفترها مابین پیچِ سیم و فنرشان و لابه لای متن ها و بندهای روی کاغذِ کاهی مبهوت اما دیوانه وار چرخ میزنیم. انگار که گمشده ای انجاست. بدنبال رازی از طراوت که میان این ورق ها گم کرده ایم و در پی تمام آدمیت می گردیم. ولیک گفتند: یافت می نشود جسته ایم ما گفتیم: آن که یافت می نشود آنم آرزوست... زیبا کشاورز
-
طبیعت
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:44
-
دوست دارم که بدون تو نفس بکشم
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:38
دوست دارم که بدون تو نفس بکشم خسته شدم دست از این هوس بکشم هوای بارانی چشمهایم را بدون تو کنار رود ارس بکشم با اینکه آزادی ات را مدیون منی به خاطر خودم برایت قفس بکشم چرا وقتی تو جفت پیدا کرد ی و رفتی من خودم را برای تو دلواپس بکشم زنگ که زدی حالت پرواز را روشن کنم تمام زندگیم را بدون دسترس بکشم ثریا امانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:35
-
تو را باید مرد
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:34
تو را باید مرد و باید با حسرت گفت. تویی که آغوشت امنیت کل جهان، کاش میشد فهمید، معنای زیبایت را. و میتوانستم در آغوشت،صندلی بگذارم و آفتاب را لعنت کنم. ای کاش سایه ای بودم برایت، در ظلم آباد آفتاب جنوب ای کاش قواره هم بودیم. هادی حاجی زاده
-
شهریوری ترین دیدار...
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:33
جان میگیریند واژه ها میان دفترِ عاشقانه های من و تو... شعر می شوند... چکه چکه از بامِ شب و تنهایی باران میشوند... شهریوری ترین دیدار... تا پایان شعر، تا پایان دوست داشتن تا پایان دنیا ضمیر غایب شعرهایم تویی می نشینی در غالب کلمات شعر میشوی سر میروی از کنج ذهن، از نگاهم، از قلبم... شعر میشوی و نقش می بندی بر سپیدی...
-
در عمق چشمانت
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:32
در عمق چشمانت چیزی فرو رفته نه عشق، نه خدا، فقط نبودِ من. سیدحسن نبی پور
-
این رَّدِ پایِ مانده ، بَر دِل چه بی رضایَت
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:29
این رَّدِ پایِ مانده ، بَر دِل چه بی رضایَت پاهایِ دیده اَم را ، چَسبانده جایِ پایَت هَر دَم نِگاهِ مَن را ، با اَشک هایِ قِرمِز آن رَدِّ پایِ بی رَحم ، میبُرد دَر سَرایَت بالاتَر از سیاهی ، رَنگی نِموده پِیدا این دِل زِ هِجرِ دِلبَر ، رنگِ غَم و شِکایَت مَحبوس دَر قَفَس شُد ، آزاد مَردِ عاشِق چین هایِ صورَتَش شُد ،...
-
میرود این روزها دیگر نمیماند غمی
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:27
میرود این روزها دیگر نمیماند غمی سایه میلغزد کمی مهتاب میرقصد دمی آسمان این روزها مینالد از بغض درون بغض خود را میشکافد تا ببارد یک کمی بادی از آن دور ها میخیزد و برمیجهد درد ها را آب و جارو میکند در روشنی میرسد روزی که چشمان پدر بینا شود یوسف گمگشته میآید به کنعان یک شبی میرسد مجنون به لیلی عاقبت در این...
-
دیوانگی و گریهی یکریز بد است
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 11:21
دیوانگی و گریهی یکریز بد است ای وای که دنیای غم انگیز بد است پایانِ هوای سردِ من دیدنِ توست برگرد که بی تو فصلِ پاییز بد است مهدی ملکی
-
گریه کن، عیبی ندارد، نم نم اشک غروب
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:16
گریه کن، عیبی ندارد، نم نم اشک غروب قصهی هر زخم پنهان در دل بیجان ماست زندگی بیاشک یعنی، بغض سنگین سکوت حال خوش یعنی خیالی مهربان مهمان ماست گرچه دنیا هر نفس با ما به جنگی تازه است گرچه آه و حسرت هرلحظه اش بیانتهاست اشکمان آیینهی صبر است در گرداب درد قطرهای دریا شود وقتی امید ما خداست گریه کن اما بدان، پایان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:15
-
در ترمینالِ شلوغِ زمان
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:14
در ترمینالِ شلوغِ زمان اتوبوسِ عشق همیشه دیر میکند و من مسافری ام با بلیتی که مقصدش آغوشِ توست و چمدانم پر از"دوستت دارم" هایِ استفاده نشده حسین گودرزی
-
شانه هایم بغض دارد تکیه گاهم می شوی؟
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:11
شانه هایم بغض دارد تکیه گاهم می شوی؟ یک وطن بی پادشاهم،پادشاهم می شوی؟ در گلویم ابرهای بی شماری خانه کرد پیشِ تو باران شوم آیا پناهم می شوی؟ از درونم آه های آتشین لبریز شد از غمی سرشارم آیا ظرفِ آهم می شوی؟ آدمیزاد است دیگر گاه عاصی می شود با دعایت شافعِ بارِ گناهم می شوی؟ مثل یک آیینه از رنجِ نقابِ چهره ها تیره شد...
-
حال خوب
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:07
-
تویی که ماه ِ رخت جان به کهکشان داده است
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:05
تویی که ماه ِ رخت جان به کهکشان داده است به بیت بیت ِ غزل های مرده جان داده است شراب ِ دلکش ِ لب های سرخ ِ جادویت حیات ِ نو به لب ِ خشک ِ استکان داده است شکسته بال مرا تیر ِ چشم ِ تو آنگاه به جسم ِ زخمی من اذن ِ آسمان داده است خراب ِ دختر ِ آبادی ام و آمارم شبانه مرد ِ رعیت به دست ِ خان داده است هزار مصرع ِ ناگفته در...
-
تیره ترین خاطراتم
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:04
تیره ترین خاطراتم چه به رنگ آغشته است. سرنوشت آن هنگام که دست خونینش را به سمت طفل زمان می گیرد چه غمگنانه اشک می بارد. یاد روزی که به بزرگ شدن خاک شدم و رود خاک را با خود برد. با خود برد به سرزمینی با آسمان کوتاه و سقف های بلند. که مردمانش دوری را آواز می خواندند و سر هر کوچه ای نشان گل چند رنگ غریبی می کاشتند. خاک...
-
خودم دست خودم رو میگیرم
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:03
خودم دست خودم رو میگیرم تو روزایی که خیلی دلگیرم دلم برای خودم میسوزه بی تو، این تنهایی خانمان سوزه اشک، پایین اومد از ابر سپید چشم گردون برای تو بارید دیده ی من، باز به بن بست رسید دلم از فکر صدات سخت لرزید برگشت ... و جز سراب چیزی ندید عقل اما، دوباره به سخره خندید من موندم، با خودم در نبرد با دلی خسته، آکنده از...
-
چشمانت
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:02
چشمانت چاهیست بیصدا در عمقش خودم را گم کردهام. سیدحسن نبی پور
-
بی نظیری، دلبری، همراز من، آرام جان
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1404 11:01
بی نظیری، دلبری، همراز من، آرام جان بهترینی،همدلی،دنیای من،شیرین زبان چشم تو از عطر گل لبریز و لبهایت عسل واژه ها در خلق شعرم از تو می گیرد نشان با حضورت طعم باران می دهد روز و شبم می شوددلچسب وشیرین،فصل سرماوخزان اوج احساسم، ندارد انتها، زیباترین همسفر با من بمان تا خط پایان مهربان شعر من سرشار عشق است و انرژی...
-
چو نای بیدل افتادم به طوفانِ تمنّاها
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:26
چو نای بیدل افتادم به طوفانِ تمنّاها نه دل در دل، نه جان در جان، خموشم در تماشاها نه خوابم، نه سحرگاهم، نه شب در من گریزان است منم آن ساکنِ بیسایه در اقلیم رؤیاها خروشِ باد را خواندم به رسمِ کهکشانِ عشق زبان بستم، ولی گشتم زبانِ رازِ یکتاها نه افلاکم، نه خاکم من، نه عقلم، نه خیالستم دلِ من مست و حیران است در ایوانِ...
-
طبیعت
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:26
-
چشمانش
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:25
چشمانش درشت سیاه زبان کل دنیاست وقتی نگاه می کنم می فهمم از هر زاویه داستانی شعری تراژدی رمانی نمایشی آغاز شده بر مغز استخوان درکم ترک می زند چقدر از طعم سیب چشیده ای مگر اینهمه ارواح در تو نهفته است غیر آدمیزاد نیستی رحم کن درون من تاب حجم کاسه چشمانت را ندارند م را به کجا ها ندوز مرا به کجاها نکش تمام در همین جا...
-
ماندهام،
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:24
ماندهام، مثل نان تست روی میز که کسی یادش رفته بخوردش. نه بوی تازگی دارم نه کپک زدهام فقط دیگراشتها برنمیانگیزم. آدم، گاهی نمی میرد نمیگندد فقط... از دهان دنیا میافتد. ماندگی طعم خاصی ندارد اما هرکسی برای یک بار هم که شده می چشدش. مجتبی رنجبری احمدآبادی
-
عیدتون مبارک
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:23
-
مانده ام اگر تو نبودی
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:18
مانده ام اگر تو نبودی عشق کجای قصهٔ من جا داشت عشق با تو زبانه کشید شعله ور شد یک کلمه ساده سه حرفی قلب مرا دوباره به تپش انداخت سمیرااسدی زاده
-
غنچهی خنده دمادم بر لبت ای جان من
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:17
غنچهی خنده دمادم بر لبت ای جان من مهر طوفان زده، ای عمر شقایق، صنمم مهرت افزونِ دلم ای همهی هستی من تو گل و بلبل باغی ، من چو زخم کفنم مینشینم در پی دل خواهی ات جانان من گر شود روزی هزارش ، گر که سوزد پیکرم گر همای شهر خوبان، گر شوی شهزاد من جان چه قابل داردت ای ماه شیرینْ گلشنم چشم آهو چشم توست ، چون ماهرویی ماه من...
-
روزی در کنار مقبره ات
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:16
روزی در کنار مقبره ات گلی خواهم شد شاید سایه ای کوچک در تابستان بخواهی... زهرا رزاقی
-
نشسته ام روی صندلی
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 10:14
نشسته ام روی صندلی تنهایی آب روی خواب آب خوابم برد در سکوت موجهای موازی میان دایرهای منظم لالایی نگاه در انعکاس رنگ ماه چشمانم را می بوسید در نوازش مژه هایم در نسیم دل رها می شد در موجهای موازی سوار بر لرزهای عشق می رسید به خط امتدادی که احساس را در لطافت پوست نوازش می کرد میان خواب لابه لای بلورهای رنگی آب شعر دوم...
-
دل شکسته از جهانم رو به جانان کردهام
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1404 09:57
دل شکسته از جهانم رو به جانان کردهام در هوای کوی او ترک دو سامان کردهام نالهام هر شب ز دل برخاست با یاد رَخش چون نسیم صبح، دل را سوی باران کردهام هرچه دیدم غیر او، نقش خیال و سایه بود خویش را در راه دل چون پاکبازان کردهام راز دل با یاد او گفتم به خلوتهای شب چشم را در هجر او گریان و نالان کردهام سایهام افتاده...