-
به شوق روی تو شد سبز، خزان جان من
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:48
به شوق روی تو شد سبز، خزان جان من تو روشنی دلم، ای امان جان من ز عطر یاد تو مست است هر نفس در دل که جاودانه بماند بیان جان من تو ماه شب سیه، ای خورشید تابان فدای خنده ی تو شد، زبان جان من تو آرام و قرار دل شکسته ی من تو ماندگارترین، در نهان جان من علی آقا اخوان ملایری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:47
-
مرگ روح زخمیش را
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:46
مرگ روح زخمیش را چون اناری که از لابلای دانه هایش خون میچکید در جامی زرین سرکشید و من سالها در رویاهایم به دنبال مردی گشتم که یک شهر از دور تماشایش کرد... معصومه صادقی
-
بی تو می خوانم
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:46
بی تو می خوانم برای تو از روزهای نبودنت از شب بخیرهای نگفتنت می رود به خیال تو ساعت های خواب. آفتاب دیگر سر قرارها طلوع نمی کند ونمیخواند برای چای صبح ترانه های نور. شاید دیگر نتوانم لبخند شیرینت با چای صبحم حل کنم وطعم صبحگاهی را با آرزو میل کنم. علی هلالی
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:45
-
"من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم"
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:44
"من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم" گاه این مردم هم دانه های دل شان پیداست اگر ... شکسته باشد دل شان !! سما سمین پی نوشت: سطر اول داخل گیومه، بخشی از شعری از سهراب سپهری ست که می گوید: من اناری را، میکنم دانه، به دل میگویم: خوب بود این مردم، دانههای دلشان پیدا بود. سما سمین
-
گاهی فکر میکنم
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:44
گاهی فکر میکنم وجود تو یک رویای زیباست که نباید از خواب بیدار شوم. حسین گودرزی
-
دلیل بی قراری های هر روزِ مرا پرسیده ای اما
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:41
دلیل بی قراری های هر روزِ مرا پرسیده ای اما نفهمیدی عزیز من دلیل بی قراری را تو هم چشمت به این در خیره خواهد شد یقین دارم که مثل من بفهمی معنی چشم انتظاری را اگر اینی که غالب کرده بودی زندگانی هست خداوندا هزاران شرم بادا زندگانی را چنان دردِ عمیقی بر دلِ ما این فلک بگذاشت که مرگِ ما نمی گیرد زِ ما این یادگاری را چه...
-
توو رو از خواب میگیرم
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:41
توو رو از خواب میگیرم به رویا میرسم، شاهی نه، قُلابی تو دستم نیست تو این حوضِ پُر از ماهی به دریایی گرفتارم که از کِشتیات بیزاره بهم هربار میخندی پُر از آتیشِ سیگاره همش تصویرِ تنهایی شده عکسی که میگیری چه طولانیِ این بُغضم به مرگم باشه نزدیکی من از خورشید میترسم سکوتت سخت تاریکِ به مویی بنده آغوشم چقدر این مرز...
-
دو خط موازی بودن و رویا
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1404 11:18
دو خط موازی بودن و رویا در رقص در تلاطم. اختیار؟ مانند رودی که جز جریان اختیاری ندارد. ما چه هستیم؟ دلخوش به اکنون. دلخوش به اختیار. که یارایی مان نیست شکستن این بلور تنگ و تُرُشِ "من" را. که آزاد شویم از توازی دنیا. که کودکی شویم خفته در امنیت مادر. زیبا زیبا. ما چه هستیم؟ دو خط موازی بودن و رویا که می...
-
در ژرفای بیرخوتِ خاک،
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:06
در ژرفای بیرخوتِ خاک، جنبشی ست نه از جنسِ ریشه، نه از تپشِ دانهها. جدا شدن سنگی از سینهی کوه، فریادی در گلوِ غارها، مُهر سکوت خورد. نفسهای زمین، تند و تبدار. گَرد کهنایی از سپیدهدمِ آفرینش، بر پیکرِ درّه ها. گوشتی از گل، با رگی از نور، با ضربانی از ظلمت. از دلِ شکافتهی صخرهی ایّام، نغمهی بیزبانی برخاست،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:05
-
حال خوب
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:04
-
درین زندان بی دیوار، دلی را نیست آرامی
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:04
درین زندان بی دیوار، دلی را نیست آرامی ز حسرت میکشند فریاد، چو کس را نیست فرجامی نه آسایش، نه تسکینی، نه مأوایی به جان باقی زمین است این دوزخ سوزان، قلمروهای شیطانی خدا داند که این عالم، چه رازی در دلش دارد به ظاهر آب و گِل اما، به باطن شرّ و ویرانی اگر رنج آگهی آرد! چرا ارباب ظلم و جور، نهادند خلق را در بند، که...
-
هر دم گویم غزل، زین حال خوشتر نیست کار
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:02
هر دم گویم غزل، زین حال خوشتر نیست کار نغمهای شیرینتر از شهد و عسل، آید به بار نغمهخوانی میکنم در بزمِ شبهای وصال ماه میرقصد به سازم، مینشیند در کنار عاشقان از رازِ این افسانه آگاهاند و بس جاهلان دور از حقیقت، گمشده در انتظار در نگاه اهل معنا نورِ بینش جاری است لیک تاریکی بماند بهرِ اهل انکسار من نگویم جز...
-
کودک رنگین کمان
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:02
کودک رنگین کمان بار دگر اگر به پنجره ام نظر کنم یا اگر از خیابان بزرگ شهر گذر کنم چشمم به پاییز و زیبایی رنگ زرد نیست چشمم به رقص مرگ در تلاطم برگ نیست چشمم به کهنه درخت بریده ولیعصر نیست چشمم به پیر مرد دوره گرد نشسته در سایه غبار چشمم به پرنده آشیان خراب درخت چنار چشمم به انقراض یوز چشمم به اخرین گره طناب دار چشمم...
-
غبارِ سایهها را
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 12:00
غبارِ سایهها را شکافته چونان رؤیایی بیصدا به سوی تو میآیم. هوای آغوشم لبریز از شوق حضورت و جهان در چشمِ تو نجوایی میشود که در جانم میپیچد. تو آینهای هستی که در تو چهرهی جانم را دیدم. دیگر در هیچ نگاهی جز تو را نمییابم نفسی در این قفس سینه شور پرواز گرفته و رهایی ردِ پای توست بر سینهیِ پر از راز اگر دل گاهی از...
-
نگاه تو سرب داغیست
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:59
نگاه تو سرب داغیست که بر تن کبود من دوخته... آتش ناز نگاهت هیزم در سرم افروخته... گونه هایت را انگار خالق برای بوسیدن خلق کرد سر نکن این صورت را که همینطور بر قله قلبم پرچم افراشته... پیروز منی، تو من را بردی من را ببر به هرجا خواهی به هرجا می روی، در هر زمان به هر حال... من با تو و هزاران غم بر دوش به که بی تو،...
-
دلتنگ روزهای با تو بودنم
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:53
دلتنگ روزهای با تو بودنم طلوع کن به دیدنم بیا ای خورشید زیبای من بهمن نوری قاضی کند
-
دوست داشتنت بسان نور
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:52
دوست داشتنت بسان نور روشنایی صورتت خواستن و نخواستنی توامان چون تیره روشن چهره ات در قابی رویایی سیاهی و سفیدی روزگارم بی تو ، با تو یک عکس و هزار شعر کلمات در من جاری شدند سحرانگیز افسونگر دوست داشتنت بسان نور در من حلول کرد سمیه کریمی درمنی
-
آمدی و جان گرفتم،
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:47
آمدی و جان گرفتم، در دلم غوغا شدی در شبِ تارِ دلم، چون روشنی، پیدا شدی با نگاهت نور پاشیدی به شبهایِ دلم در دلِم شوق شکفتن بود و تو زیبا شدی عطرِ گیسویت وزید و جانِ من را تازه کرد در نسیمِ صبحِ روشن، نغمهی فردا شدی چشمِ من در حسرتِ دیدارِ تو بیتاب بود آمدی تو در دلِ شب، جلوه ی رؤیا شدی سایهات افتاد بر جانم، نفس...
-
صلوات
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:46
-
گویند ، درآن بالاها بخت تقسیم میکردند
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:38
گویند ، درآن بالاها بخت تقسیم میکردند وتو ،، وقت حاجت که رسید پریدی وبه تو هیج رسید !! بخت تو در کرمش بود ولی تخت پیشانی تو سایه داغی کم داشت تا تو در یابی باز بخت هم نسلان تو راهم به گروگان دادند جای آن کوله غم به پشتمان افزودند احمدرضاآزاد
-
شفق در وجودم طلوع کرد
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:37
شفق در وجودم طلوع کرد دستانت که گهواره شدند و روحم را در آرامشی بی پایان تاب دادند نور دیوار بلورین فاصله را خرد کرد و تندباد پیراهن عشق را دردید آن گاه میان من وزمین گوئی سرانجام پرچم سپید صلح بر شانه های شفق برافراشته شد نازنین رجبی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:35
-
تاریکی صفایت مهرووفا ندارد
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:35
تاریکی صفایت مهرووفا ندارد / آن عشق بی ریایت نای و نوا ندارد اشکم دوباره امشب شد مرهم جفایت/اماهمین سپردن بوی وفاندارد من می سپارم امشب نامت به یاد یزدان/اماهمین سپردن بوی جداندارد چشمم همیشه گرید از دوری دویارم/چونکه صفای عشقت گویی وفا ندارد من عاشق دو یارو آن غمزه ی نگارم/زیرا که زلف یارم طولی به پا ندارد آینده ای...
-
بمیرم که نداری جز خودت پشت و پناهی دل
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:34
بمیرم که نداری جز خودت پشت و پناهی دل بمیرم که نبینم سال ها در بند آهی دل به تنهایی گره خوردست تقدیر سیه روزت فقط من خوب میدانم سراسر بی گناهی دل تو را از شیشه ی سینه تماشا میکنم هر شب که روشن میشود در انعکاسش رو سیاهی دل قسم بر زخم هایت تا ابد تنها نمی مانی که شاید بر غمت افتاد روزی یک نگاهی دل همه دهلیز و بطن ات را...
-
به غروب خیره میشوم
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:31
به غروب خیره میشوم وتورا معنی میکنم در واژه ها مسیر طولانی وچشمهایت بارانی **************** چه هوایی شده هوای دلتنگیت بادهای موسمی چه خوش میرقصاند مرا از نبودنت وانگار اینجا به غفلت تو گمشده ای در زمان وشکیبایی که مرا به تومیخواند لیکن در امتداد جاده هرنفس تهی میشود ازجانی که رمق ندارد من در ابتدای سوگ وانتهایی خوب...
-
ایمان آورده ام
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:29
ایمان آورده ام به تو به فردا وآواز بلندی که ترانه بودن را پای پیاده خواب کُرهْ گزها را خواب نمی بیند به تمام پرهای ریخته به پرندگان پرواز ممنوع به خیابان که از بیابان به نگاه عریان باد ختم می شود به سست بودن طناب ها به خورشیدی سبز به صخره های سخت این تن که تنهایی اش را تنها تنها... به بی ایمانی که ایمان نمی آورد ایمان...
-
در آشنایی هر چه بود ما که نفهمیدیم
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1404 11:28
در آشنایی هر چه بود ما که نفهمیدیم این دل ما را که ربود ما که نفهمیدیم تقسیم کردند تا محبت را در زیر گنبد کبود ما که نفهمیدیم ثریا امانیان