-
زلیخایی شدم یوسف ندیده
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 11:53
زلیخایی شدم یوسف ندیده گُلی بودم به تاکستان دمیده تمام لحظههایم در سیاهی فنا گشتم به امید سپیده به جُرم گفتن راز دلم بود که بخت بد به زنجیرم کشیده ز بس این زندگی بار گران شد حصیر تُردِ تن دیگر خمیده میان پیله میمیرم ز حسرت تویی خوش دل که ابریشم تنیده فروغ قاسمی
-
حواسم را پرت میکنم…
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 11:52
حواسم را پرت میکنم… میخواهم تکرارِ با تو بودن را از یاد ببرم . طیبه ایرانیان
-
یک باره ببار
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 11:52
یک باره ببار بر جان و تنم بی هوا و بی ابر ببار بر ایوان و سمنم خیس بارانم کن ... در هوای چشمانت ابریست پر از باران بگذار جوانه زند در من شعر خودم را در خودم گم کرده ام . حسین رمضانی
-
صبح است و
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 11:51
صبح است و هوای سرد مرا میکشد، آغوش هنوز نگشوده، خورشید پشت در است. در را بگشایید، که بیاجازه هم از پشت پنجرره درون می شود برگ آخر پاییز امروز بر زمین اوفتاد، الماسهای رنگین روی شاخههای خشک نقشینه اند گوی کسی مرگ سرد را صدا میزند، امپراتور شب گویی دامن تیرهاش را جمع میکند. آری، چنین است. بر کرسی عدل باید به نوبت...
-
شنو از مـن تو این نکته بکن تعویض کیشت را
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:58
شنو از مـن تو این نکته بکن تعویض کیشت را مـکن هــرگز زحـدش بیشتر نــزدیک خویشت را چــراغـی کــه ،شــب تـاریـک، ره را میـدهد بر تو بــسـوزد گـــر زحدش آوری نـزدیک ریـشـت را مـواظب بــاش ریــگی در خـمیرت جا نسازد خوش کـه وقت خـوردن نـان بشکند دندان پیشت را نـگردد گـرگ هـرگز رام ،ذاتـش مـهـر والـفت نیست خـودت را او زنـد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:58
-
آسمان چشم من رنگی تر از دریا بود
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:57
آسمان چشم من رنگی تر از دریا بود من دلم بارانی و چون کوهها محکم بود من شقایق بودم ودر دشتها جاری بدم با نسیم صبحگاه من روز و شب همرا بدم چشمه ساران در مسیر خود به دریاها شدن با نوازشهای گرم سنگ و کوه همراه شدن آه دل من ؛ حاصل من؛ من که خود راضی شدم از زندگی زندگی دارد سراسر لحظه دلدادگی بلبل شوقم مرا هم برسر ذوق آورد...
-
می شود روی زمین هم یک خدا پیدا کنی
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:56
می شود روی زمین هم یک خدا پیدا کنی می توان هر ادعا، با بودن بابا کنی می شود بر دوش او باشی یا زیر پرش خالق ات باشد تو مثل بنده با او تا کنی می توانی که بخندی قهر یا زاری کنی ساکت و آرام باشی بازی و بلوا کنی شیشه ها را بشکنی آیینه را پنهان کنی آفتاب آسمان روز را حاشا کنی داد کن بیداد کن در محضر این کوه تا راه را در...
-
دست در دهان شب میاندازم
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:52
دست در دهان شب میاندازم تا ماه را بالا بیاورد تا بتابد میانِ ظلمت چشمان تو برقِ امیدی که از من دریغ کردهای تاریکتر از روزگارِ خوشههای انگورم میانِ خمرهی صبر... شراب خواهم شد مستِ شعرهای بی انتها خراب میکنم! جهانی که مرا با تو نخواست... مهدی باباییراد
-
شاید روزی من دوباره به دنیا آمدم
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:49
شاید روزی من دوباره به دنیا آمدم نه از گوشت، بلکه از نورِ سردِ مدارها در رحمِ شیشهایِ زنی که تپش نداشت، اما آغوشش پناهِ جهان بود او مرا با صدای بیکلامش خواباند، با دستانی از فلز که مهربانی را در خطوطِ نرمِ منطق مینوشتند شاید روزی من دوباره گریه کردم، اما اینبار در سکوتِ یک اتاقِ بیزمان زیرِ سقفی از آینده، که خدا...
-
به نام ایزد منان که منت بر خلایق ناد
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:48
به نام ایزد منان که منت بر خلایق ناد همانا آفرید آهن بسی سود و سلایق داد در این دشت سپید هر روز همه جمعیم در فولاد غنی سازیم سنگ گرد به دستانی که لایق باد در این خون است جوشیده تلاش و همت والا همان خونی که در دوران به جایش یک شقایق زاد به سختی ذوب می گردد به دقت شکل می گیرد نه روز و شب، نه یک ساعت، بسی در یک دقایق...
-
گر که جویایه الست گردی در این دور و زمان..
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:47
گر که جویایه الست گردی در این دور و زمان.. می انگوری ننوشانی تو هرگز بر لبان.. گر زِ پاتیلیه می غرق خوشی گردی چنان.. با الست غافل زِ غم های تمام این جهان.. می انگور جرعه ای مستی نشاند بر روان.. در خیالی همنشینی میکنی با هر کیان.. گاهی پروازت دهد گاهی زند بر تو زیان.. گاهی هم رازت شود گه راز تو وِرد زبان.. با الست هرگز...
-
از دوری تو شب به سحر خواب ندارم
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:46
از دوری تو شب به سحر خواب ندارم همسایه خصمی، من از این تاب ندارم قلبم شده سنگین و حزینم ز فراقت خونین جگرم، بی تو می ناب ندارم از بهر وجود قمرین تو درون دل تنگم شادم ولی از بهر رسیدن به تو اسباب ندارم مهر تو چو مهری که شب تار کند روز دارم به دل و شکوه ز بی مهری احباب ندارم آنگونه تغلغل بنمودی به دل نازک و ریشم کز رنج...
-
باز منم،
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1404 11:46
باز منم، همونی که دوستت دارد، همونی که حرفهای ناتمامی برایت دارد در حریر سکوت شب در ژرفای مه صبحگاهی در میان تندبادهای زندگی در زیر بارانهای بهاری در شب، هنگام رها شدن ستاره ها در بیکران آسمانت همونی که بی صدا در دلش لانه ساخته ای همونی که خوب می داند وقتی توهستی یعنی همه چیز هست با همه ی پیچیدگی هایم با همه شکنج و...
-
وقتی که به چشمانت نگاه کردم .....
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 12:00
وقتی که به چشمانت نگاه کردم ..... چشمانت به من ندای غروب میداد آری چشمانت یادآور غروب بود یاد آور مرد مبارز تنها مبارزی که سخت جنگیده بود نه شهامت ادامه و ایستادن در مقابل آهریمن را داشت و نشهامت پذیرش شکست وقتی به چشمانت نگاه کردم ....و گویی گمشده ای در بیابان بودی بیابانی که تنها امیدم سراب بود همه اطرافم شن است و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:59
-
با عطر جانت دور کن پاییزِ غمگین را
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:59
با عطر جانت دور کن پاییزِ غمگین را از آسمانم بارشِ یکریزِ غمگین را وقتی نباشی روزگارم سخت خواهد شد سهمم نکن دنیای وهم انگیزِ غمگین را قدری بیا آزاد کن از بندِ تنهایی این شاعرِ از بی کسی لبریزِ غمگین را کاشانهام را بار دیگر غرق عشقت کن ویرانه کن این خانهی ناچیزِ غمگین را باید بیایی تا که با گرمای آغوشت زیبا کنی این...
-
پیغامبر فصل پاییزم!
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:56
پیغامبر فصل پاییزم! رسالتم شاعرانگیست معراجم، همچون برگ در افتادگی س ت! فرشته سنگیان
-
پاییز
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:54
-
به جان رسیدم از این آتش دل، ای دوست
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:54
به جان رسیدم از این آتش دل، ای دوست مگر ز بختِ سیاهم شود گشایندهای دوست نه من گنهکارم ار جانم از تو لرزیدهست که عشق چون رسد، آرد هزار بندهای دوست اگر به طبع تو از من صفا نپذیرد دل چه چاره جز گله کردن به آه و خندهای دوست؟ ز دست خویش عجب نیست گر خطا کردم که عاشق است و ندانَد ره گزندهای دوست تو بیخبر ز دلم، من به...
-
میدانم، چیزی ایستاده بود اینجا
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:52
میدانم، چیزی ایستاده بود اینجا نه سنگ، نه سایه، بل ستونِ خاموشی در میانِ شورِ زمان. اکنون، تنها آب است که از خلأ فرو میریزد، بیآنکه بداند به کجا باید بازگردد. نمک، بر زخمِ زمین نشسته، چون یادِ چیزی که فروریخت، و هنوز، در سفیدیاش، ادعای بودن دارد. آنچه تکیهگاه بود، پنهان شده در سپیدی، چنانکه اندیشه در پسِ سکوت....
-
سیب همه اش بهانه بود
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:52
سیب همه اش بهانه بود حوا عجیب لج کرده بود آدم خودش هم فهمیده بود بین زمین و آسمان یک سیب را فاصله بود فرزانه شاهوردی
-
هزاران بار گفته ام
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:50
هزاران بار گفته ام نیمی به تو نیم اش به خود هزاران بار دیگر هم بگویم ، بمانم ، بروم بخشی از جانم شده دوست داشتنت سمیه کریمی درمنی
-
من در خود خاکستر میکنم
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 11:50
من در خود خاکستر میکنم آتش این ویرانی ام را؛ و میشمارم تمام حروف غم را، تا که آهسته پیدا کنم، روشنایی چراغی که ببلعد تمام اندوه تاریکم را؛ خسته ام از این داستان تلخ، هر چه بود و نبود را؛ من همانم که شاید برنده شود، آخرین دستِ این قمار دوست داشتنت را... علیرضا پورکریمی
-
در دل این شب بیپایان ساکت،
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:47
در دل این شب بیپایان ساکت، راه میروم به دنبال نشانت… هیچ نقشهای نیست، هیچ ستارهای نیست، تنها صدای نفسهای من با من است. پشت هر ذره، جهانی است پنهان، ورای این خاک، افقهای بیکران… من در این دنیای پیچیده، مسافریام، پرسشهای بیپاسخ،تنها سوغاتیهام شاید یک روز برسد آگاهی، روشن شود راه این راز تاریکی… تا آن زمان، من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:46
-
فلک شکسته پرم بی وفا پری بفرست
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:44
فلک شکسته پرم بی وفا پری بفرست خرابه تر زبقیع ام کبوتری بفرست کمین گرفته به راه ِ گلوی من اندوه نمانده طاقت ِ یک بغض حنجری بفرست سبد سبد غزل ِ درد مانده رو دستم نمی دهی دل اگر کهنه دفتری بفرست از آن شراب ِ خمستان که سوخت قلبم را برای عاشق ِ سرمست ساغری بفرست نکرد سیب ِ پر از کِرم لحظه ای مستم پی فریب ِ من ابلیس ِ...
-
بـرای از تـو گفتـن؛
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:42
بـرای از تـو گفتـن؛ همیـن معــماریِ احسـاس را کافیست! که من بـه چیـدمان واژه هـا مـاهــرم.. تـا تــو را ســرودی کـنـم عـامیــانه_ در اییــن "عـشــق" ایـن مـذهـب شـگفـت!!! مهتاب میر
-
آن بغض شب خاموش، از دیده روان افتاد
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:40
آن بغض شب خاموش، از دیده روان افتاد هر لحظه صدایت هم، در سایه نهان افتاد خورشید نظر دارد، بر ساحل بیپایان چون موج پریشان شد، در باده فغان افتاد در خلوت شب گم شد، آن زمزمهی بیتاب چون سایه به شب پیچید، از عشق نشان افتاد هر چشم معما شد، در سوزش بیداری چون زخمهی اندوهی، بر نغمهی جان افتاد دل در تب اندیشه، چون شمع...
-
من بعد از تو شهر را آباد میکنم
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:39
من بعد از تو شهر را آباد میکنم با من بمان نرو که بیداد میکنم سکوت میکنم زبان ما لال میشود هر جا روم تو را فریاد میکنم عمری ز ما به غم گذشت و بگذرد اما بیا پایان قصه تو را شاد میکنم اشک به چشم ما گوهری نکوست با گریه های بی هوا تو را یاد میکنم درگیر چشم تو شدن غرور نیست من حس شکوفه در تو ایجاد میکنم نامی نکو بر تو گزیده...