-
برای مسافرها
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:25
دری هستم در ایستگاه راه آهنی شلوغ به رفت و آمدها عادت دارم عبور می کنند تا به جایی یا به کسی برسند من اما حق ندارم که دل به مسافری ببندم چه برسد به اینکه دروغی به بزرگی «دوستت دارم» را باور کنم... #دنیا غلامی
-
تو ، تابوتی هستی ..
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:23
تو ، تابوتی هستی .. از چوب درخت بلوط ایستاده روبرویم ! من شتاب می کنم تا دست هایت به رویم بسته شود ... شیما اسلام پناه
-
از جاده ی تنهایی آمده ای؟
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:18
از جاده ی تنهایی آمده ای؟ از گل یاس چه خبر؟ پروانه مدی
-
درد درمان تو آغوش اوست
جمعه 18 مهرماه سال 1404 11:14
درد بی درمان مرا در بر گرفت از سر اجبار رفتم پیش دکتر نسخه ایی پیچید و در آن نوشت درد درمان تو آغوش اوست بهمن نوری قاضی کند
-
سحر به باده نوشی چو چشم یار افتاد
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:51
سحر به باده نوشی چو چشم یار افتاد ز جان گذشتم و جانم به اختیار افتاد شکست عهدِ جهان چون به زلف او بستم که هر چه بود، به یک جرعه از کنار افتاد نسیم وصل رسید و گُل دلم بشکفت ز سینه نالهٔ شب تا به گوشِ یار افتاد به بوی زلف تو، ای گل، خراب گشتم باز که عافیت ز من از لحظهٔ شکار افتاد مرا به مجلس جانان، رهی اگر دادند ز کبر و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:50
-
آنی که رفته بود ز دنیای من تویی
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:49
آنی که رفته بود ز دنیای من تویی نقش و دلیل وشاهدغمهای من تویی حتی زمان رغبت من با سکوت تلخ در شامهای تیره وتنهای من تویی بغضی چو کوه درد برایت گرفته ام پاییز من شبیه زمستان کابل است هرشب میان هاله یی از انجماد ها بغضی که درنبودتودورازتحمل است هر روز در جهنم بی مهری زمان دارم بدون هیچ نفس میکشم هنوز با یاد و خاطرات تو...
-
تو نیستی ..
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:48
تو نیستی .. اما تصویر خاطراتت هر روز بر روی دیوارِ صورتم خط می کشد... از تمام دنیا فقط یک عکس برایم مانده است.. که تو در آن می خندی،و من هر بار نگاهش میکنم یک سال پیر تر می شوم!!! مرا ببخش تنها مونس قلبم... که نتوانستم بیشتر از این برایت جوان بمانم... تقصیر روزگار بود!! شاید دنیایی بعد، جایی برای ما که به هم نرسیدیم...
-
در آینه روزهای تیره
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:41
در آینه روزهای تیره صدای طوفانها میپیچد اما دریا آرام است هنوز در عمق سکوت رویاها نفس میکشند. نگران نباش ای دل خسته هر رگبار چراغی دارد که روشن میکند راهِ فردا را تو را به سفرِ روشنایی میبرد. ترس باد میشود و میرود اما تو همچون کوه بایست که هرچه زمین بلرزد ریشهات در دل خاک استوار است. ای انسان در نبض این روزهای...
-
مثل باران بهاری که شرر می ریزی
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:41
مثل باران بهاری که شرر می ریزی روی تنپوش گل یاس گهر می ریزی در کلام تو نهفته است هزاران غمزه از لب واژه ی احساس شکر می ریزی دل من ملتهب ِ تیغ نگاه تو و آن شعله هایی است که بر داغ جگر می ریزی رگ خشکیده ی دریای ارومیه منم تو خروشان هرازی ، به خزر می ریزی شوق دیدار تو از ذوق نگاهم پیداست باده ی عشق چرا جام دگر می ریزی ؟...
-
من میان دو جهان گیرم، اما تو بدان
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:40
من میان دو جهان گیرم، اما تو بدان من گمشده میدانم که تو معمار منی در سکوتِ شبِ اندیشه، تو فریاد منی در نبودِ همهی بودنها، تو تکرار منی گرچه در خویش فرو رفتم و ویران شدهام تو همان دستِ خدایی که همه احوال منی بیتو، حتی نفسم رنگِ فنا میگیرد با تو اما نفسم مطلعِ دیدار منی امید جوکار
-
آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشمانتظارِ تدبیر بود
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:37
آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشمانتظارِ تدبیر بود چهل شب با ناله و آه، در پیِ رفعِ تقصیر بود سیاهی، رشتهٔ تقدیر او را سخت در بند کشید ابرِ تقدیر آمد و بر ماهِ امیدش پل کشید خدا، مگر چه کردهام کاین زندگی شد تیرهرنگ؟ مگر نه بندهات منم، چرا مرا کردی به تنگ؟ عصا بهدست، طورِ تدبیر را دریا شکافتم ولی تمامِ آرزوها را به قعرِ...
-
جناسِ آتش ام اما ، شرارت در وجودم نیست
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:35
جناسِ آتش ام اما ، شرارت در وجودم نیست پلنگی بی شر و شورم ، غزالی در حدودم نیست خیالم را بغل دارد حریف دامنه داری که در هُرم عطش بارش نشانی غیر دودم نیست به چشمی هم زدن بین دل ما شد قضاوتها شکایتمند بیدادم که دادی در سرودم نیست دلم را شیشه ای کردم اگر در چشم هر سنگی ولیکن هر سبک سنگی، حریف تارو پودم نیست به مینای غزل...
-
امروز باران گرفت یادم افتادی ...
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 11:34
امروز باران گرفت یادم افتادی ... یادم هست یک روز خزانی بود من عاشق نمیشدم به آسانی بین تو و باران تبانی بود کاش آن روز نمیدیدمت و میرفتی کاش آن روز عینکم ته استکانی بود آیدا کاظم نژادی
-
کودکی مانند بازی حقیقت ، جرأت است
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:49
کودکی مانند بازی حقیقت ، جرأت است جرأت ابراز اصل ماجرا یک عادت است همچو یک لبخند معصومانه ی بی ادعا هم به شیرینی یک حلواست هم بی منت است مثل پرواز رهای بادبادک در آسمان لحظه ای در جست و خیز است و دمی بی حرکت است گاه بازی چون که جز بردن نداری انتخاب جر زنی هم می کنی چون بردنت هم عادت است! یا که هنگام رقابت ها ز روی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:44
-
خواب خوش دیشبم در آینه صبح شکست
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:43
خواب خوش دیشبم در آینه صبح شکست تا خواستم به چشمک خورشید جواب بدهم غم سفره خالی امروز دوزانو با من نشست و رخ بیچارهام زرد گشت و اندوه بر جانم نشست چه کنم؟ کجا برم؟ با کدام بیدرد از هجوم درد بگویم؟ هر شب در اتاق دغدغهها از ترس آمدن فردا قلبم تند تند میزند و چشمان خیالم سیاهی میروند تا کی هرشب دست به دامن رویاها...
-
خواب خوش دیشبم در آینه صبح شکست
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:43
خواب خوش دیشبم در آینه صبح شکست تا خواستم به چشمک خورشید جواب بدهم غم سفره خالی امروز دوزانو با من نشست و رخ بیچارهام زرد گشت و اندوه بر جانم نشست چه کنم؟ کجا برم؟ با کدام بیدرد از هجوم درد بگویم؟ هر شب در اتاق دغدغهها از ترس آمدن فردا قلبم تند تند میزند و چشمان خیالم سیاهی میروند تا کی هرشب دست به دامن رویاها...
-
کاش می شد کفش های کهنه ام را پا کنم
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:41
کاش می شد کفش های کهنه ام را پا کنم در مسیر کو دکی با خاطراتم تـــــــا کنم رد پای بوسه ی باران و بوی خـــــــــاک را بر گِل و دیوار خشتی،،، نا گهان پیـــدا کنم خاطرات کودکی،،، گنجینه یِ کنـــــجِ اتاق مانده آیا می شود قفل درش را وا کنم؟ در کتاب خاک خورده لابـــــــه لای هر ورق کاش می شد غصه ها را گاه گاهی جا کنم بر...
-
جانانه دوست ...ای دریای آرامش
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:39
جانانه دوست ...ای دریای آرامش رویای شیرین خیالم در کویری تشنه ی دیدارت مات مانده تو لبخند روشنایی طلوع هر روز منی آفتاب شادی وجودم امید دارم به رهایی .....به بیداری ...به پرواز روزت شکوفه باران چشمانت افق بی انتها لبخند ماه در خواب کویری تو عطری از خیال و نغمه آرامشی نسیم ...از موهای تو عبور کردو فصل را عاشق کرد در...
-
برگ زرد میرَقصَد
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:37
برگ زرد میرَقصَد بر پنجرهات، دلِ من پاییز شده است حسین گودرزی
-
دلم یک فنجان چای
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:33
دلم یک فنجان چای در پشت پنجره بارانی با شنیدن صدای قطرات بر روی شیشه اتاقم میخواهد نگاهم به قاب خالی خاطرات زرد و خاکستری و عشق پنهان من به لحظه دیدن چشمان تو خشک شد عشق ، مرده به دنیا آمد تو من را در اولین دیدار ندیدی اما من مانند شاخه پاییزی شکستم همه وجودم از نیاز داشتن تو لبریز بود قلبم آتش گرفته بود دلم از تلاطمی...
-
عشق است شور جان ما، درمان، بیدرمان می کنی
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:21
عشق است شور جان ما، درمان، بیدرمان می کنی دارد به هر دل ردّ پا، رسوای دنیا میکنی روشنتری از آفتاب، پنهانتری از ماهتاب دل را چو راز شبنفس، آرام و زیبا میکنی گه آتشی در سینهای، گه شوق وصل و چارهای گه در سکوت عاشقان، چشمی چو دریا میکنی گه بیصدا میآیی و، در سینه طوفان میکنی گه با نگاهی ساده، جان را غرق دریا...
-
در محوریت اندیشه ام
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:20
در محوریت اندیشه ام تو ملموسانه ترین نگاهت را در چشمانم می ریزی ومی دانم که این آخرین تصویری نیست که من از تو بخاطر خواهم آورد... قصه بکند
-
حسِ دلتنگیِ ...! چشمان تو را
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 10:18
حسِ دلتنگیِ ...! چشمان تو را نتوان گفت به شعری... کوتاه! این قلم ! قدرتِ پرواز نداشت واژه در حسرتِ زیبائی هاست! بهنام زمرّد
-
چه کسی ما را چشم زد؟
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:31
چه کسی ما را چشم زد؟ چشمهایش شور بود به شوریِ آبهای دریا به شوریِ اشکهای من قندیلِ اشک بسته است بر گونههایم چشمهایت را درویش کن بگذار نرگسِ خویش به آغوش گیرم طیبه ایرانیان
-
دیوارها از من قد کشیدند
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:27
دیوارها از من قد کشیدند و من زندانی خویش شدم سایهام پتک برداشت کوبید بر سقف بسته سرم، سنگ فراموشی شکست با دستهای لرزان تکههایم را وصله میزنم، راز، در فروپاشیست درون میشکند، بیرون شکل میگیرد زن و مرد درونم چون دو فواره در هم میرقصند هر ضربه مرگیست برای منِ دیروز، هر خردهسنگ تولدی بیجنسیت، که تنها نور را تنفس...
-
سکوتِ تو را
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:25
سکوتِ تو را مثل میوهای گاز زدهام که هسته ی تیرهاش به دندانم چسبیده تشنه ی بارانم که این دانه را بشوید و بروید درختِ عشقی را که ریشههایش به گلویم پیچیده حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:23
-
درعبور از شوره زار پرهراس زندگی
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 11:21
درعبور از شوره زار پرهراس زندگی ای مسافرای معما ای تمنای محال چند سالی زودتر گر می رسیدم من به لبخندت چه می شد ؟ طرح لبخندت عبور از لحظه های تلخ اندوه و غم بی همزبانی آه اگر لبخند زیبایت همیشه مال من می شد چه می شد ؟ می نشستم عمر خود را تا دم آخر به سیر شهر چشمان سیاهت کولی چشم سیاه تو غزلخوان شبم می شد چه می شد ؟ گر...