-
زرد میشوم
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:17
زرد میشوم از چشمهایت می افتم و زیر پایت خش خش میکنم من همان برگ کوچکی ام که فاصله ی زندگی تا مرگش قدم های تو بود امیرمسعود عباسی
-
در پاییزی ناآرام،
شنبه 12 مهرماه سال 1404 11:14
در پاییزی ناآرام، دستی ناپیدا سایهی درختی کهن را برید. زمین، دهانی سرد گشود و او را در خود فرو برد. غروب، آخرین روشنای امید را خاموش کرد. اکنون، چشمان خستهی ما بارانی بیپایان را میجوید، و مردی که پناه خانه بود، در آرامش خاک به خواب رفت. سیدحسن نبی پور
-
با یاد تو
شنبه 12 مهرماه سال 1404 10:58
با یاد تو خواب دیگر عمر نیست زمان کنار تو از رفتن بازمیماند. سیدحسن نبی پور
-
آنگاه که خورشید برآید ز صبح سپید
شنبه 12 مهرماه سال 1404 10:56
آنگاه که خورشید برآید ز صبح سپید لاله ها سر بر آرند ز دامان سپید قاصدک، رقص کنان بگذرد روی آب نوای جغد ، پژواکی ز رفتگان شتاب ابرها در گذر، رهسپار قله ی بلند جویباران ز دل، نغمه خوان می روند بادها پرده ی شب، از افق می درند شاخه ها دست بر آرند به سوی آسمان زندگی می تپد، در رگ خاک جوان سحر کرمی
-
بچهها، برگ زرد و قرمز میریزن با پرواز
شنبه 12 مهرماه سال 1404 10:51
بچهها، برگ زرد و قرمز میریزن با پرواز توی کوچه خشخش میخونه، چه بامزه و ناز بارون داره میباره، رنگ دوستی میاره مدرسه و پارک پر شده از بازی و شادی انارو خرمالو رنگی و شیر داغ هورا اول سوپ بخور قوی بشی، بعد بخند بیا لباس گرم بپوش، تابستون رفته، سرده درختا هم میرن تو پتو، واسه خواب زمستون آفتاب کمتره، پشت ابره، داره...
-
به شوقِ دیدنت هر شب، دلم بیتابِ بارونه
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:51
به شوقِ دیدنت هر شب، دلم بیتابِ بارونه ولی این عشقِ پنهونی، همون عشقه که بی مهره تو رو دوست دارم اما، جهان با ما نمیسازه یه مزرعهست عشقمون، که فصلِ خرمنش، پاییزه تو رفتی و نگاهِ من، هنوز اونجایِ، در موندِه یه بغضِ بیصدا هم بینِ دلِ ما، بیخبر موندِه بذار تا آخرین دیدار، سکوت از هم بغل گیره یه "خداحافظ"...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:49
-
کلاغ ها جار نمی زنند
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:47
کلاغ ها جار نمی زنند سفیدی قارقارشان را کوچه را عطرآگین می کند رو سیاه می شود راست های اتفاقی میان دروغ های پر از شیطنت بیا روی خستگی ام بالش بگذار بلقیس بگذار میان مردنم کمی بخوابم اشک هایم خفه خون گرفته اند خستگی این کفش ها را فقط کمی ماشه چکاندن کم داشت دست هایم بدهکار بوسه هایت غلامرضا تنها
-
خواب احساسِ مرا بلعید
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:46
خواب احساسِ مرا بلعید شعر اشک شد و از چشمانم بارید ببار بر کویرِ احساسم که درونم هزاران چشمه خشکیده! ناهید ساداتی
-
یاحضرت معصومه
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:44
-
(بیرون ازاین سر ریختم)
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:44
(بیرون ازاین سر ریختم) من سوختم تا آتشی در آن تنش افروختم از شعله های آن تنش من بعد از آن هم سوختم از کار و بازار جهان دیدم نگاهش ناگهان یک لحظه اش را من به دنیایی دگر نفروختم او برد از من طاقت و من باختم این جان و دل وقتی که در چشمان او چشمان خود را دوختم بیرون از ین سر ریختم دار دار وندار خویش را بیهوده آمد پیش او...
-
چای میخوریم
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:43
چای میخوریم و نمیدانیم این گرما در رگهایمان از کدام راز میگذرد. جرعهها فرو میروند مثل پرسشی بیپاسخ که از کودکی تا امروز دست به دست شده است. نه برای رفع عطش است نه برای گذران خستگی ما چای میخوریم تا شاید لحظهای بهانهای برای ماندن داشته باشیم. فنجانها پر و خالی میشوند و کسی نمیپرسد: آیا زندگی نیز جز...
-
گفتمانی باخدا
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:38
روزی درویشی نشست در گفتمانی با خدا.. عاجز از رنجی که هر دم میکشید در این سرا.. گفتا ای خالق نشاندی بر دلم رنج و بلا.. ناز و نعمت بر من بنده دریغ کردی چرا.. خالقا بستان تو این جانی که بخشیدی مرا.. تا به کی محتاجُ بهر لقمه ای دست به دعا.. سجده من بهر تو فارغ زِ هر رنگُ و ریا.. آن نشاندی بر سر صدری که بر تن کرد عبا.. این...
-
به هزار رازِ خاموش محکوم شد
جمعه 11 مهرماه سال 1404 11:13
به هزار رازِ خاموش محکوم شد همانی که چون گلی شب افروز بر میانِ سینه رویید و در خفا شکفت از شمیم عطری که از او مانده بود و عشق چون سایه ای نجواگر، رازِ خاموشی را بر لبان شب نوشت و رفت... فریبا صادق زاده
-
بگذار باد و باران
جمعه 11 مهرماه سال 1404 10:58
بگذار باد و باران مرثیه خوان دلتنگی ات باشند وقتی زبان شعر هم بند می آید.. سارا سید شازیله
-
چشمانت اعترافیست
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 12:00
چشمانت اعترافیست به سرقتی خاموش قلبم را بردی و مرا به زنجیر نگاهی بستهای. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:58
-
ای عقل تو دیوانه نبودی چه شده؟
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:56
ای عقل تو دیوانه نبودی چه شده؟ عاشق شده از عشق سرودی چه شده؟ گفتی که به زودی سر عقل اید دل دیدیم که دیوانه تو بودی چه شده؟ با گوشه ی چشمی نگهی کرد و برفت هر روزو شب اورا تو ستودی چه شده در فکر و خیالش همه وقتت شده طی یک عمر به یادش نغنودی چه شده تقصیر دلم نیست هوایی شده ای در را به هوایش تو گشودی چه شده؟ با من به سر...
-
نقابت را بردار،
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:55
نقابت را بردار، چهره ات را دیده ام! من! طعم تمام میوه های نچشیده را می دانم. من! حوّا! نیستم! مهرانگیز نوراللهی
-
تمام او، چنانچه بی مروت میشود گاهی
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:54
تمام او، چنانچه بی مروت میشود گاهی نسیم هم در بهاران کم طراوت میشود گاهی چنان دلتنگ لبخندش به کوچه میزنم شبها که کوچه از غریبی ام ملامت میشود گاهی نبودی و به هرسو از جنونم قصه میگفتند که از بیمهریات اینجا، حکایت میشود گاهی مگر پیغمبری در شهر بی مهری رواج نیست؟! بگوید دل شکستن ها شکایت میشود گاهی خلاصه گفتن از ما...
-
کودکی ام رفت
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:53
کودکی ام رفت قصه ها و غصه هایش با من است خنده های سَرسَری غم های به ظاهر زود گذر کودک که بودم میگفتند ازخاطرتت میرود این تلخی پس چه شد؟ سایه یست به دنبالم طعم شکرکو؟؟ عمرگذشت در جوانی پیر شدم سپیدی مویم گواهم باشد دوران بی ملایمتی ها گذشت ولی سخت گذشت سمیرااسدی زاده
-
هر کجای این خطه تو باشی، خانه آنجاست
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:52
هر کجای این خطه تو باشی، خانه آنجاست چشمانِ زیبای تو، سر فصلِ غزل هاست در عمق نگاهت دیدم، غرق تمناست جانا! غم عشقت، در سکوتِ تو هویداست سمیرااسدی زاده
-
فردا؛ نه، همین امروز شاید
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:49
فردا؛ نه، همین امروز شاید ترانه ی چشم های تو را بنوازم، با نت های خسته ی پاییز؛ لبخندت را، اگر برای من نباشد، اگر اگر اگر، نه ممکن نیست، برای نگاه های ممتد من نباشد؛ چشم های تو انگار هزار رنگِ پاییزیست، نکند مشکل از چشم من باشد که جز تو، چیزی را زیبا نمی بینم... علیرضا پورکریمی
-
خورشید، هر صبح چاقویش را
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:47
خورشید، هر صبح چاقویش را روی گلوگاهِ مه میکشد و من پاهایم را در ردِّ کفشهای دیروز دفن میکنم. کوه، سنگِ خندههای مرا به آسمان پرتاب میکند قطرههای عرق، نقشِ نقشههای گمشده را روی خاک میکِشند. دریا، مشتهایش را به سنگفرشِ ساحل میکوبد و من شنهای گریزان را به مشت میفشرم تا شاید زمان، انگشتانم را بشمارد. ابرها،...
-
کاش میشد ارزوها را زندگی کرد
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:26
کاش میشد ارزوها را زندگی کرد کاش میشد با خورشید چای نوشید و در ماه ،خوابید کاش میشد شنهای کویر بویید صحرا را جویید کاش میشد رود را تن کرد و باد را بلعید کاش میشد در موج رقصید و دریا را نوشید کاش میشد در ابرها کلبهای ساخت باپنجرههایی، از باران کاش میشد جهان را در آغوش کشید تنبهتن، همه رابوسید و تنها تو را دید در...
-
خزان آمد غزل هم بیقرار است
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 12:06
خزان آمد غزل هم بیقرار است شکوفه بر لبان باغسار است پر از یادت دلم هر لحظه، هر دم غم عشقت همیشه برقرار است چراغ آرزو خاموش و تار گشت دل من خسته از روزگار است به امید نگاهت زنده هستم که چشمم سالیان درانتظاراست دل من درخیال بی وفای رفت به یادت غصههایم بیشمار است سحرگاهان دعا خواندم به نامت که عشقت تا ابد پایدار است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 12:02
-
آمارنویسِ قلبم میگوید
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:59
آمارنویسِ قلبم میگوید در هر ثانیه هفت بار به تو فکر میکنم اما او نمیداند که برخی ثانیهها حجمی به اندازهی ابدیت دارند و در آنها تشنهای بیپایانم حسین گودرزی
-
در این بازیِ نقشها
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:58
در این بازیِ نقشها که تو میآرایی قیافهات تراژیک، قیافهام تهی. تو هزار طرح میریزی برای جدلِ باد با شمع و من… من همان شمعم که نسیمی نیست تا تکانش دهد. نهیب ات ریزههای مه، بر شیشهی یخزدهی پنجره. سردی من انعکاس تصویری از تو که محو میشود. در این نمایشِ بیتماشاگر بیحرکت ایستادهام و تو برای دیده شدن خودت را...
-
شاید همین سحر که جهان غرق نور شد
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:57
شاید همین سحر که جهان غرق نور شد دل در هوای دیدن یار غفور شد شاید نسیم صبح رسانید مژده ای کاین تیره شام رفته و دوران سور شد شاید قاصدک به نفس های پاک باد پیغام سبز آورد و دل تازه زور شد شاید ز باغ عشق، شکوفه دهد دلت آن دم که برق لطف، به چشم تو جور شد شاید خدا ز راه کرم، سوی ما رسد خورشید او طلوع کند، شام دور شد شاید...