-
*شعر از «اکنونِ» فاضل نظری
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:32
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرامِ تو شد ای عشق، حلالت! طاووسی و حُسنت قفسِ پرزدن توست ای مرغِ گرفتار، چه سود از پَروبالت؟! زیباییِ امروزِ تو گنجی ابدی نیست بیچاره تو و دلخوشیِ روبهزوالت! مانندِ اناری که سرِ شاخه بخشکد افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت! پرسیدیام از عشق و جوابی نشنیدی بشنو که سزاوارِ سکوت است...
-
اوّل بدبیاریِ عشق است
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:32
اوّل بدبیاریِ عشق است بوسه آخر و فراموشی شهرام_میرزایی
-
اصلاً دلت میآید آن چشمی که روزی
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:31
اصلاً دلت میآید آن چشمی که روزی عکس تو افتادهست در آن، خیس باشد؟ احسان_پرسا
-
هیچوقت احساس کمتر بودن نکن
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:30
هیچوقت احساس کمتر بودن نکن وقتی که رشد کردن دیگران رو میبینی. یه روز شاید یه بذر باشی، یه روز هم تبدیل به یه درخت میشی
-
اینها را از یاد نبر اگر کنارش هستی:
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:30
اینها را از یاد نبر اگر کنارش هستی: تماشا کردنش، وقتی که آرام خوابیده. تماشا کردنش، وقتی حواسش به تو نیست و دارد از ته دل می خندد.تماشا کردنش، وقتی با دقت نوشته ای را می خواند، آن چین بین ابروهاش. تماشا کردنش، وقتی دارد لباس می پوشد و مهیای بیرون رفتن با تو می شود.تماشا کردنش، وقتی اسمت را با دلتنگی صدا می زند. تماشا...
-
تاشقایق هست
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:29
-
«و این هنر عشق است، رهائی تا اوج»
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:28
اگر مردی، یکبار زنی تمام عیار را ببیند، بچشد و لمس کند، هرگز یادش نخواهد رفت که مرد است. و اگر زنی، چنین مردی را چشید، لمس کرد و دید، زنی را که در وجود آن مرد سالهاست زندانی است را آزاد کرده است. شک نکن... مرد و زن در یکدیگر اسیری را آزاد میکنند که هرگز مایل نیست یک برده باشد. «و این هنر عشق است، رهائی تا اوج»...
-
برای زنان گاهی لازم است چنگالهایتان را آشکار کنید
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:28
برای زنان گاهی لازم است چنگالهایتان را آشکار کنید و توانایی قدرتمندتان برای دفاع از قلمرو خویش را نشان دهید، یعنی بگویید: فقط تا اینجا، و نه بیشتر، جلوتر نیا. کلاریسا_پینکولا_استس
-
پاییز!
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 01:27
-
هر روز به این پایِ بیخاصیت میگویم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:14
هر روز به این پایِ بیخاصیت میگویم مرا پیشِ یارم ببر امّا به محلِ کار میرسم به محلِ خرید به محلِ خواب! ----------------- علیرضا روشن
-
با نیمنگاهی از تو بهسادگی شکوفا میشوم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:13
با نیمنگاهی از تو بهسادگی شکوفا میشوم و من گویی ، همچون انگشتانی مشتشده در خود محصورم و تو هماره شکوفا میکنی مرا گلبرگ به گلبرگ همانند بهار که ماهرانه و رازآلود لمس میکند و شکوفا میشود اولین گل سرخ بهاری در شگفتم که چه میکنی با من در این شکفتن و باز غنچهشدنها تنها چیزی در وجودم میداند که آوای چشمان تو...
-
گفته بودم که به دریابزنم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:12
-
قدر همو بدونیم..
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:11
-
قصدم آزارِ شماست
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:10
قصدم آزارِ شماست اگر اینگونه به رندی با شما سخن از کامیاریِ خویش در میان میگذارم مستی و راستی بجز آزارِ شما هوایی در سر ندارم اکنون که زیر ستارهی دور بر بامِ بلند مرغِ تاریک است که میخواند اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رؤیا و پناه از توفان را بردگانِ فراری حلقه بر دروازهی سنگینِ زندانِ اربابانِ خویش...
-
پاییز!
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:10
-
حالا که مثل پاییز میروی
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:09
حالا که مثل پاییز میروی مثل دُرناها دوباره به اینجا برنگرد برو و مثل برف در قلهها زندگی کن اما به باران و سیل بدل نشو که برگردی بیهوده سالها با تو زیستم رفتی و این سیمها بدون نغمه ماندند نمیگویم که زندگیام تباه شد دیگر به این سیمهای غمانگیز برنگرد تو مثل مه بودی در زندگیام و حالا سفیدی موهایم شدهای لااقل...
-
ظاهراآرومم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:08
-
در حیاط بزرگخانه ی ما پاییز تنها نیست
شنبه 10 مهرماه سال 1400 01:07
در حیاط بزرگخانه ی ما پاییز تنها نیست من و خورشید و عطر قهوه ی اصل برگهای چروک و خیس کتاب یادی از روزهای روشن وصل در حیاط بزرگ خانه ی ما جشن چهل سالگی خرداد است گیسوان طلایی اش بر خاک آرزوهاش لیک بر باد است روشنک_رزمگیر
-
این هیمه دوباره آتشی می خواهد
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:46
این هیمه دوباره آتشی می خواهد وین شعله لهیب سرکشی می خواهد . سرد است هوای میهنم ، مردی کو؟ این مُلک دوباره آرشی می خواهد شهریار عالمی
-
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:45
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم چراغ از خنده ات گیرم که راه صبح بگشایم .. حسین منزوی
-
مراقب کسی باش که..
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:43
-
تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:42
تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام ستارهها به سلام تو آمدند : سلام سلام بر تو که چشم تو گاهوارهٔ روز سلام بر تو که دست تو آشیانه مهر سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست هوشنگ_ابتهاج
-
خیلی حرفها رو نزدیم..
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:35
-
گاهی برای او چیزهایی می نویسی
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:34
گاهی برای او چیزهایی می نویسی بعد پاک می کنی پاک می کنی او هیچ یک از حرف های تو را نمی خواند اما تو تمام حرف هایت را گفته ای. «مورات هان مونگان»
-
از این عصر خستهام...
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:33
از این عصر خستهام... برگردیم به هزارههای دور... من با پوست خرسی... که زمستانهایمان را خوابیده... برای تو بالاپوشی بدوزم... و تو با شاخ گوزن پیری که شکار کردهای... عکسم راروی دیوارهی غارمان بکش! مرا به هزارههایی ببر ... که غروبها... با شکاری تازه به خانه میآمدی... و قلب من تنها آتشی بود... که کشف کرده بودی!...
-
چتری ندارم
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:30
چتری ندارم و دارد پاییز میبارد از تمام خاطراتم .. محمد الیاسی
-
کاش خیلی زود، برسیم به اونجایی که شاملو میگه :
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:28
کاش خیلی زود، برسیم به اونجایی که شاملو میگه : . . . . . . «پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی را به دلخواه خود یافتهام ..»
-
انتظار
جمعه 9 مهرماه سال 1400 00:28
-
بعد از تو دیگر
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 01:24
بعد از تو دیگر آئینه هم مرا نمی شناسد در چشم هایم آخرین تنهائی نشسته است و من چیزی را که هرگز گم نکرده ام پیدا می کنم ماه در اشک هایم که پر از پایان هاست و چه کم آغاز پرویز صادقی
-
سمساری ها در تمام جهان شبیه همند
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 01:23
سمساری ها در تمام جهان شبیه همند چمدان ها خالی قاب ها خالی شمعدان ها خالی قرن ها جهان در قفسه ها چیده شده زینب_نوروزعلی