-
دست چو منی که جام ساغر گیرد
جمعه 5 آذرماه سال 1400 01:26
دست چو منی که جام ساغر گیرد به زان که کفم دفتر و منبر گیرد تو زاهد خشکه ای و من عاشق تر آتش نشنیده ام که در تر گیرد خیام
-
می جویم تو را
جمعه 5 آذرماه سال 1400 01:25
می جویم تو را هر شب در کوچه های باران خورده ی خیال رهسپار می شوم به دیار دلتنگی عاشقانه حضورت را حس می کنم در لحظه لحظه های بغض شبانه ام دلم خواهان توست در رویایی دور ، رویایی خیس که انتهایش حسرت آغوش توست و بی قراریِ دل من ... باران_مقدم
-
و از آرزوهای بی شمار
جمعه 5 آذرماه سال 1400 01:22
و از آرزوهای بی شمار تنها و تنها تو را خواستم خواستنی با شکوه رویایی و محال و محال نیکی_فیروزکوهی
-
دوست داشتن را
جمعه 5 آذرماه سال 1400 01:22
-
اتفاقِ عشق را
جمعه 5 آذرماه سال 1400 01:21
این تئوری مزخرف را که دوست داشتن نیازی به گفتن ندارد فراموش کن! یادت باشد قویترین حسها اگر پرستاری و مراقبت نشوند بیمار میشوند و میمیرند اتفاقِ عشق را برای خودت و اطرافیانت زیباتر کن... . . . نیکى_فیروزکوهى
-
تو همانی که..
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:03
-
تو همون ارتش اشغالگر نازی هستی که منِ
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:03
تو همون ارتش اشغالگر نازی هستی که منِ لهستان را تصرف کردهای و هنوز هم بمبارانام میکنی تنها تفاوتی که دارد بمبهای گل و عطر با صدای مهربانی است ولی یه روز مثل یک رعدوبرق، من تو را تصرف میکنم و به برلین زیبایت دست میاندازم علیرضا غفاری حافظ
-
دوباره دیدمت
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:02
دوباره دیدمت و این بار به درک تازه تری از تنهایی رسیدم دوباره دیدمت و ناباورانه در هوای غربتت نفس کشیدم دوباره دیدمت و به فصل تازه تری در عشق رسیدم نسترن وثوقی
-
خدا را چه دیدی
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:01
-
بامن زیر باران بیا
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:00
بامن زیر باران بیا باخودت هم چتر نیاور میخواهم به بهانه ی زیریک چتر بودن به من بچسبی بیشتراز نسکافه ی بعدش بابک رحمتی
-
نسیم
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 00:59
نسیم مهربان ترین و فرزترین پستچی شهر ماست... هر صبح یک بقچه نسترن صورتی از تو برایم هدیه می آورد با چند دانه هل معطر که در چائی ناشتا بریزم و یک شانه عسل بوسه ات را... سعید.قاسم مختاری
-
و چه بی عدالتی هایی که
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 00:58
-
تو واقعیت دارى
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 00:58
تو واقعیت دارى مثل قهوه مثل بى خوابى و یا شاید خیال باشى مثل فال مثل خواب تو چه واقعیت باشى چه خیال کامم از نبودن تو تلخ مى شود کامران رسول زاده
-
قلب یخی
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 00:57
-
من عاشقت بودم
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 00:57
من عاشقت بودم اما باران مست تو بود که سیل شد مرا کشت تو را برد. سعید قاسم مختاری
-
تو بی نهایت منی
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:17
تو بی نهایت منی چیزی شبیهِ نقطه ی پایان... غلامرضا طهماسبی
-
حس خوب دوست داشتن
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:15
-
قصاب محله ی ما؛
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:15
قصاب محله ی ما؛ اگرچه از شعر و شاعری و عاشقی چیزی نمی دانست اما..، همیشه قلم در دستش بود! مرتضی سنجری
-
به چه می اندیشند؟!!
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:14
نمیدانم! صدای باران قدمهایِ تندِ عابران... خیابانِ خیس مردمانِ در گذر همه سر در گریبان... به چه می اندیشند؟!! نمیدانم! شاید یکی به دردهایش، دیگری به دوری از پاره ی تنَش. رهگذری را دیدم... اشک هایش هم سویِ باران شده بود... شاید در فراقِ معشوقِ سنگدلی که رهایش کرده بود، از کنارش رد شدم آهِ عمیقی کشید... دردِ عشق...
-
مثل موسیقی آرامی که خوابت می کند
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:13
مثل موسیقی آرامی که خوابت می کند عشق می آید به آسانی خرابت می کند هرچه می گویی که بگذر دوری از او بهتر است فال حافظ باز با شعری مجابت می کند می شکستی کاش با حرفی سکوتم را که گاه خواهش یک شیشه را سنگی اجابت می کند خمره خمره دردها را می گذارم زیر خاک دل! نترس این خمره ها روزی شرابت می کند زندگی بی عشق یا مردن به جرم...
-
مجازی و واقعی نداره
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:12
مجازی و واقعی نداره ذات آدم اگه درست باشه، درست رفتار میکنه...
-
وقتی عبورم تا دوردستهای خیال توست
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:10
وقتی عبورم تا دوردستهای خیال توست و دشت دشت عشق مرا به تو راهی میکنند سراسر ، واژههایی میشوم که دنیایم را به شعر میرساند سیده مریم وهابی
-
حال که مردم بیدارند
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:10
حال که مردم بیدارند من ... خواب سبزم را برای همه خواهم گفت . .. تا آینده یمان، پر طراوت گردد مثل گندمزارهای دیارم در بهاری خوش .... نسرین طهماسبی فرد
-
مواظب خودت باش
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:09
-
برگها مرگشان هم زیباست
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 01:08
برگها مرگشان هم زیباست پاییز می شوند مریم عادلیان
-
به دیدارت می آیم
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 01:14
به دیدارت می آیم یک فنجان چای گرم و کمی لبخند مرا کافی ست منوچهر پورزرین
-
اکنون، پاییز است و
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 01:13
اکنون، پاییز است و باران و من، اما، تو نیستی و بیهوده است این جمعِ ما مروت خیری
-
++آسیب ها
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 01:12
-
میدانی؟ هیچ کس هیچ چیز را واقعا فراموش نمی کند...
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 01:11
میدانی؟ هیچ کس هیچ چیز را واقعا فراموش نمی کند... فقط آدمها یک وقت هایی از به یاد آوردن خسته میشوند...
-
ای مادر و معشوقهی توأمان
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 01:10
ای مادر و معشوقهی توأمان که نظمِ تمام قبلهنماها را بر هم میزنی! جهان کوچکتر از آن است که تو را گم کنم! تو پنجرهای رو به مدیترانهای و ترانهای که هزار جایزهی گِرَمی را درو خواهد کرد! دیواری هستی میان من و مرگ و گلی که پاییز از عطرش پا سست میکند... تو سیبِ گلابی در دستهای بایر من هستی و من میخواهم دو حبه ترانه...