-
من می توانم به تو فکر نکنم
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 02:36
من می توانم به تو فکر نکنم می توانم خاطره ی چشم ها و دست هایت را به باد بسپارم من حتی می توانم لبخند شیرین کنج لب هایت را از حافظه ی خواب و بیداری ام پاک کنم اما نمی توانم برای فراموش کردنت نمیرم ...! شهره_عابد
-
زیبایی،مثل وسوسه ی چیدن گلِ سرخ
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 02:29
زیبایی،مثل وسوسه ی چیدن گلِ سرخ از باغ همسایه،، گریزان ،مثلِ نقاشی روی باد که حسم را به هر سو میبرد با خود، لطیف، مثلِ رطوبت هوای صبحگاهان، و شیرین، مثل خوابِ من که غرق رویای تو می شود هرشب،،، فاطمه مصطفایی
-
آرام
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:43
آ
-
برایم نامی انتخاب کن که راحت بخوانیم،
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:35
برایم نامی انتخاب کن که راحت بخوانیم، نام من سخت است انگار، در دهانت خوب نمی گردد، من با صدای تو من می شوم، مرا بارها و بارها بخوان! تا به فراموشی خویشتن دچار نشدم،، فاطمه مصطفایی
-
شاید برای شاعر همه چیز این باشد که
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:31
شاید برای شاعر همه چیز این باشد که از هر صفحه ی شعرش کبوتری جهان را سپیدترین شعر ِ او کند شاید فقط شاعر باشد که می داند اشک ها فرو نمی ریزند برمی آیند از عهده ی عاشقی که دل اش را بر زمین نمی گذارد تا از نقشه زمین بردارد شاید فقط شاعر باشد که هرگز باورش به جنگ نمی رود و نفس هایش مرگ را جا به جا نمی کند شاید ... نسترن...
-
هنوز چیزی برای نگفتن دارم
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:27
هنوز چیزی برای نگفتن دارم چیزی که به صفحه ی رفتن شناسنامه ام سخت می گیرد و رقص هایم را به مهاجرت می خواند باز آرام تر ایستاده ام در اندیشه ی بادی که هنوز چند ضلع ام با او نرفته اند به فصل های بیرون از سطری که همیشه سیاه بافته شده اند سر می گردانم و رفته ها و نیامده ها را در پیراهنی می ریزم که همیشه نیمه تمام به یادم...
-
بیا!!
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:26
بیا!! باز به رعشه ای از رخشانِ رویت دو صد بهشتم به عینه عیان کن!! بیا!! که در خاطرهٔ خمارِ چشمهایت همچون مجنون اسیر به زنجیرم وُ به این روزگارِ،،، یکی بودنها،،، بس!! تشنه به آغوشِ عشق و نجوایِ شیرینم!! آه!! ای ماهه افسونگرم بیا وُ بگیر مرا از ظلمتِ تکرارِ این شبهایِ تنهائی!! علیزمان خانمحمدی
-
امشب چشمانت لبریز از ستاره هاست
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:25
امشب چشمانت لبریز از ستاره هاست چقدر اشک هایت زیباست؛ میان فروغِ شعر نگاهت گونه هایت شبیه صد هزار سیاره اورانوس می درخشد و در آغوش حلقه ی ماه شب من بخیر خواهد شد همچون شکفتن شادیِ نردبان آسمان! مرتضی سنجری
-
حال خوب
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 01:24
-
زندگی زیباست
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:57
-
تو نیستی که ببینی
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:55
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاریست فریدون_مشیری
-
مثل نسیم بهار
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:55
مثل نسیم بهار مثل شکوفه های صورتی سیب مثل نم نم باران صبح یکروز پاییزی یا برفهای نشسته بروی کاج همسایه همینقدر لطیف وزیبا می آیند .. محو تماشا که شدی لبخند که باریدی و گونه هایت که سرخ شد آرام آرام میروند مثل پرستوی کنج ایوان آنگاه تو می مانی و لانه ی متروک .... می دانی آدمها را می گویم .... آدمها زود تمام میشوند .......
-
زمستان
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:54
-
و من آنقدر تو را دوست می دارم
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:52
و من آنقدر تو را دوست می دارم که نمی دانم کدام کلمه سرآغازِ آفرینشِ آدمی ست. فقط می دانم دنیا خوب است دنیا از هر فاصله که هست، هست...! و فهم دارد، و فرصتِ شفاست. دنیا ما را به دنیا آورده است تا ما هر کدام دنیای خود را داشته باشیم، و من شب ها به دنیا فکر می کنم و به آدمی،و به درد،و به شفا. و شفا راه ها دارد دور، و دنیا...
-
همین که تو بیایی و
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:51
مهم نیست ترامپ بیاید و جنگ جهانی سوم راه بیافتد یا خانم کلینتون بیاید و برجام بی فرجام نماند همین که تو بیایی و جای من در قلبت به سرانجام رسد دیگر نگران هیچ بی سرانجامی نیستم... میم ر
-
یاری ام کن
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:49
یاری ام کن تا در آیم از خموشیام؛ به سوی بلاغت تن ات. برایم بنویس ... همه چیز را برایم بنویس... برایم بنویس... ((عدنان الصائغ)) ترجمه: صالح بوعذار
-
خواب من...
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:40
-
این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:39
این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسیدهام ؟ جان دقایقم بگو آینه در جواب من باز سکوت میکند باز مرا چه میشود؟ ای تو حقایقم بگو جان همه شوق گشتهام طعنهی ناشنیده را در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو پاک کن از حافظهات شور غزلهای مرا شاعر مردهام بخوان، گور علایقم بگو با من کور و کر ولی واژه به تصویر...
-
آرامش
شنبه 30 بهمنماه سال 1400 00:35
-
هرچه زمان می گذرد
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:11
هرچه زمان می گذرد نماد به استعاره و استعاره به تشبیه می رسد مثل ملغمه ای که از صافی بگذرد مثل سادگی ابری که گریه کنان از آسمان خانه مان می گذرد و ربط چتر را با خودش نمی فهمد هرچه زمان می گذرد معما به تعارف و تعارف به پذیرش می رسد مثل عشقی که به بوسه ختم شود و کلاس درسی که در زنگ تفریح هم ادامه یابد هرچه زمان می گذرد...
-
فانوس لبریز از شعرت را می آویزی
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:10
-
هی! شاعر!
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:09
هی! شاعر! هی! سرخی، سرخی است : لبها و زخمها لیکن لبان یار تو را خنده هر زمان دندان نما کند زان پیشتر که بیند آن را چشم علیل تو چون "رشته ای ز لولو تر بر گل انار"، آید یکی جراحت خونین مرا به چشم کاندر میان آن پیداست استخوان احمد_شاملو
-
بهار که می شود
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:09
بهار که می شود فقط زخم های کهنه ام نو می شود... مینا_آقازاده
-
سخت است
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:08
-
انگشت اشاره ات را بده
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 01:02
انگشت اشاره ات را بده می خواهم روی لب هایم بگذارم تا فریاد نزنم عشقت را؛ هیس! انگشت اشاره ات را بده می خواهم موهای خیسم را تاب بدهم به انحنای انگشت هایت تا پیچ و تاب بخورند روی تنم بریزند روی شانه هایم تا دلت بند بشود وسط انبوه تاب خورده موهایم انگشت اشاره ات را بده می خواهم تمام دست هایم را به پناه انگشت اشاره ات...
-
انتظار
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 00:59
-
من که هر وقت عجلهای در کار بود
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 00:54
من که هر وقت عجلهای در کار بود کلید را در جیبم پیدا نمیکردم، طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" را به موقع در دهانم پیدا نکنم. تو مثل تمام معشوقههای دنیا دیرت شده بود و باید میرفتی، رفتی، و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم، بارها و بارها ... مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده، و کلید را مدام در...
-
مادر بزرگ!
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 00:53
مادر بزرگ! گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی،بسته بودی به بازوی من حسین پناهی
-
دلتنگی
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 00:51
-
پرسیدن ندارد
جمعه 29 بهمنماه سال 1400 00:48
پرسیدن ندارد فریاد زنها را می توانید از رنگ رژهایشان بشنوید ؛ آنها که لب هایشان بی وقفه جیغ می کشد تنها ترینند ... شهره_عابد