-
با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:59
با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟ با غربت مهمان کُش تهران چه بگویم؟ حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم با این زن پتیاره ی عریان چه بگویم؟ از این یقه آزادیِ میلاد کراوات بر اسکلتِ فتحعلیخان چه بگویم؟ از بُغضِ فراموشیِ «همت» به «مدرّس» از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟ با دخترکِ فالفروشِ لبِ مترو یا بیوه زنِ بچه به...
-
ﻫﻤﻪ ی ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺻﻠــی ﺩﺍﺭﻧﺪ
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:58
ﻫﻤﻪ ی ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺻﻠــی ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺸﻮﯾﺪ ﮐسی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﻭﻗﺘـی ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻫﺴﺘﯿﺪ موریس مترلینگ
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:58
-
من پنجره را دوست دارم
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:57
من پنجره را دوست دارم که تو را به من نشان داد باد را که عطر تو را برایم آورد خواب را دوست دارم که تو را در آن دیدم من نهر را دوست دارم که دستهای تو را میشست دریا را که تنت را شنا کرده بود و جاده را که گامهای تو بر آن خورده بود من عشق را دوست دارم که عاشق تو شدم افشین صالحی
-
عشق احساس قشنگیست خرابش نکنید
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:56
عشق احساس قشنگیست خرابش نکنید پشت هر پنجره ای نقش بر آبش نکنید عشق با رد شدن از کوچه به دل خیمه زند بچه بازی سر کوچه خطابش نکنید عشق آواز قناری غزل خوان دل است بر سر شعله بیهوده کبابش نکنید عشق رخشی ست که در دشت نگاه می تازد هر کس و ناکسی را پا به رکابش نکنید... معصومه پیروزه
-
به دل خسته بگویید خداوندی هست
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:56
-
خفته بودم و او
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:54
خفته بودم و او در گشود به رویاهای من به تاراج برد رویایی را که در آن میزیستم و مالکم شد چنان عشق می ورزید که نیمه شبان از خواب بر می خواستم انگار صلات ظهر است کلارا خانس
-
در عجبم از کار گلها
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1402 08:53
در عجبم از کار گلها نشانی ات را می دانند ولی مهر بر لب فقط نگاه می کنند! فرشته سنگیان
-
بهش گفتم این با عشق فرق داره.
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:32
بهش گفتم این با عشق فرق داره. من عاشقت نیستم. من معتقدم به تو. که آدم توی این دنیای هچل هف باید لااقل به یک چیزی معتقد باشه. یک تعلق، دست آویز، امید. تو مثل احیای بعد از مرگی. که بعدِ هر تموم شدن با فکر کردن بهت بشه ایستاد. بشه دوباره شروع کرد. گفتم تو حتی خیالت؛ حتی تصور حضورت توی این دنیا هم معجزه میکنه. یک آدم بهم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:31
-
یک ساعتِ عشق
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:29
یک ساعتِ عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدایِ عاشقی باد ای جان مولانا
-
درگیر من خواهی شد
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:29
-
همچو کاهی که تنش را باد برد
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:28
همچو کاهی که تنش را باد برد هرکه رسم عشق بود فرهاد برد گرکه پرسی ازتوباقی نام بود من همان نامم که اوازیادبرد نقش نامت سینه را انباشتم بغض سینه درپی فریاد برد ای نگینی که دلم ازنورتوست عشق تو دل را کزین بنیاد برد داود شمسی
-
هیچ وقت رنگین کمان را نمیبینی
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:27
هیچ وقت رنگین کمان را نمیبینی اگر به پایین نگاه کنی چارلی_چاپلین
-
مرا با چشمانت عاشق نشو!
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 09:10
مرا با چشمانت عاشق نشو! چه بسا از من زیباتری بیابی… مرا با قلبت عاشق شو! که قلب ها هرگز مشابه هم نیستند… نزار_قبانی
-
با تو شروع شدم،
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 08:53
با تو شروع شدم، اما ظاهرا چند دور رایگان هم، دور خورشید زده ام... نگین_رساء
-
ته مانده های خورشید را
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 08:42
ته مانده های خورشید را پشت کوهها ریخت، شب را در قدح چشمانش خیساند، خستگی اش را به میخ ها آویخت و پنجره را با پلک هایش بلعید و خواب را... نگین_رساء
-
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1402 08:39
لیلا دوباره قسمت ابنالسلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد میشد بدانم اینکه خطِ سرنوشتِ من از دفترِ کدام شبِ بسته وام شد؟ اوّل دلم فراق تو را سرسری گرفت وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من، فواره از دلم زد و آمد کلام شد ما خون...
-
نقش مهمی در این نمایشنامه ندارم...
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:23
نقش مهمی در این نمایشنامه ندارم... قرار است ... او در یک کافه ی کوچک ... آن طرف میز بنشیند... و من... این طرف میز... نباشم.....! #مژگان_عباسلو
-
در دلم طلوع خورشید و
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:22
در دلم طلوع خورشید و بهاریست سرسبز پر از گلهای اقاقیا که می پوشانمت چون مرواریدی در دل صدف تا همیشه برایم باقی بمانی نسترن_بنی_نجار
-
عاشقانه ترین احساس من به تو
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:21
عاشقانه ترین احساس من به تو سکوتی ست که نمی شنوی سکوتی که رایحه اش گل ها را پروانه می کند پرویز صادقی
-
طبیعت
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:20
-
تو که شاعر شدی
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:18
تو که شاعر شدی کلمه از شوق خندید! خندید و شکفت! خندید و گل کرد! گل داد! گل شد! و عطر پراکند در هوای شاعرانگی! تو که شاعر شدی کلمه تابید بر سکوت تاریکی و صدا روشن شد! تو که شاعر شدی کلمه فریاد شد در سکوت بغض! تو که شاعر شدی کلمه جوانه زد! رویید! بالید! درخت شد! پر از برگواژهها! شکوفهریز لحظهها! به طعم میوههای شعر!...
-
دستانت را اندکی به من امانت بده
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:17
دستانت را اندکی به من امانت بده میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم . . . #غاده_السمان
-
در صدا کردن نام تو
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:15
در صدا کردن نام تو یک «کجایی؟!» پنهان است یک «کاش میبودی» یک «کاش باشی» یک «کاش نمیرفتی» من نام تو را حذف به قرینهی این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم. #علیرضا_روشن
-
باشهدا
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:14
-
حرفی از آسمان نیست،
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:12
حرفی از آسمان نیست، حرفی ازینکه آغوشت را بغل کنم و اوج بگیرم نیست... این پرنده همان شب رفتنت، بالهایش را زیر باران جا گذاشت و خانه نشین شد! و زندگی در آنجا چشمهایش را بست که هزار پرنده در پلک هایش غرق شدند! حالا سالهاست این پرنده ی غمگین مثل یک آدم معمولی زندگی می کند... هر شب ماه را از خانه اش بیرون می کند هر شب برای...
-
آفتاب هم..
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1402 08:12
آفتاب هم برای طلوع ، در انتظار اجازه ی چشمان توست. ایمان دارم تا تو چشم باز نکنی آفتاب جهان من هم بیرون نمی زند . تو چشم باز میکنی و صبح آغاز میشود ، روشن میشود جهانم و جان دوباره میگیرم . صبح چیزی جز گشودن چشم زیبای تونیست جبار فتاحی رستا
-
اگر یک نفر هر آنچه که
سهشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1402 10:47
اگر یک نفر هر آنچه که از درونش برمی آید را بنویسد بی شک از درون او کسی رفته است ایلهان برک
-
آن شب که تو آرام
سهشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1402 10:47
آن شب که تو آرام سر بر زانوی من خفته بودی ندانستی که من برای تنهایی امروزم آرام آرام اشک می ریزم .. بیدار که شدی .. گفتی ,خواب می دیدم که تو .. سر بر زانوی خود داری .. ومن.. اشک می ریزم..! گفتم خبری نیست بخواب ! بگذار که خوب نگاهت بکنم.! مجید جاوید