-
الههی عشق و نگهبان شب است
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 12:10
الههی عشق و نگهبان شب است عمق نگاهش را که دیدم کوکب است این حکایت آشنایی با شب است غریبه چشمان با خواب، تن در تب است میلاد محمدیاری
-
حال خوب
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 12:06
-
باشد که مرا باده نمکگیر کند
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 12:03
باشد که مرا باده نمکگیر کند از حاجتِ بیهوده مرا سیر کند... جانرا به جوانیش عطا خواهم کرد ساقی گذری اگر بر این پیر کند... حسنکریمزاده
-
جانسوز ترین لحظه عمرم به سرآمد
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 12:02
جانسوز ترین لحظه عمرم به سرآمد وانگه که از گم شده ی من خبر آمد شد خرمن آفت زده ام سبز دگر بار چون در شب آشفته ی چشمم سحر آمد خوردم من از این هجر بسی خون جکر ها وزداغ تو جان بر لب خون بر جگر آمد ان دام چه بیهوده تنیدم سر راهت وان دانه ناچیز عجب مختصر آمد خوش باش که بی دان دراین دام فتادن تیریست که از سوی قضا و قدر آمد...
-
آن سیه رویـان که بهتان می زنند
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 12:00
آن سیه رویـان که بهتان می زنند از نفـاق است دم ز قرآن می زنند ذره ای اخـلاق نـدارنـد در عمـل با چه رویی حرف ز ایمان می زنند سلیمان ابوالقاسمی
-
گرچه گفتنش برایم سختست،
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1403 11:58
گرچه گفتنش برایم سختست، اما در حضور ستارهها من ماه را دوست دارم . رها فلاحی
-
در تُنگ نگاه تو وو..
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 12:07
در تُنگ نگاه تو وو.. باله های نمناکم هوایت را در برگرفته در امتداد نفس هایت آشفتگی گیسوانی پریشان زده ام کرد تا غروب چشم هایم درآسمان شهر تو می بتابم بدو ن اینکه پلک بزنم و من در این پرده تماشاچی خنده های زیبایم ای آفریگار شعرهایم ای سبک نگارشم هستی ام در آغوش بهار توست ... و من از آزرم نگاهت بهشت را سپری می کنم...
-
اینجا سراب آرزوهای بر باد رفته است
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 12:05
اینجا سراب آرزوهای بر باد رفته است آواز بغض های بر خون نشسته است اینجا سکوت نغمه ز فریاد می زند هر کس برای میل دلش داد می زند اینجا دگر سر عاشق به دار هاست عاشق شوی منزل تو کنج غار هاست اینجا نه درد معنی درد و نه دلخوشی لبخند روی لب بزنی آه و ناخوشی اینجا تو را به مسلخ و فریاد می برند دادی شود به خنجر بیداد می برند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 12:05
-
در تکاپوی دلم
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 12:03
در تکاپوی دلم قایقی خواهم ساخت ببرد پیش تو افکارم را... من و مرغان مهاجر اینجا به تو می اندیشیم و تو در گوشه ی دلگیر اتاق قاب خالی مرا می بینی... تو پر از خاطره ای می رسد باز دلم پیش دلت و تو خواهی خندید من در آیینه ی چشمان تو خواهم رقصید و چه زیبا دلم آوار دلت خواهد شد چه صفایی دارد که تو باشی و من و ثانیه ها......
-
این حس دل انگیز
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 12:01
این حس دل انگیز همان عشق اهورایی و پیری قشنگی است که از موهبت دولت یار است دیوانگی و دلبری با حضرت دلدار که دچار است یک عمر، که کم نیست این قصه قشنگ نیست...؟ سپیده رسا
-
زخم هایت
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 11:59
-
برایم سیب ها را دست چین کن
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 11:58
برایم سیب ها را دست چین کن سرخ سرخ برای آمدنت هر روز سبدی کنار رودخانه بی سیلاب رها میکنم شاید باران ببارد در سبد خالی بی جانم و رها از هر ستیزی سیب شوم در کلام تو شاید روانه شود قطره ای بر بلورین سپیده دم بی گناهی ام و شاید خنجر باشی در گلوگاهم سرخ سرخ و زبان حقیقت ام شدی ابدی صدای شکستن نور می آید به گمانم برایم سیب...
-
رد تو
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 11:57
رد تو درست مثل رد پای ماهی برآب است خودت رانشان بده شب شد ابوطالب احمدی
-
سلامت میکنم
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 11:56
سلامت میکنم تا بدونی حتی اگر فرسنگ ها ازت دور باشم باز سلامتی ات را میخواهم چرا صبح سلامت میکنم چون همه انرژی خوب جهان در صبح جمع میشه پس تو هم بپذیر که سلامتی تو درمان همه دلتنگی هامه پس دلتنگی من سلام من سیاوش دریابار
-
حکم صادر کن برای این دل عاشق پرست
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1403 11:55
حکم صادر کن برای این دل عاشق پرست در هوای عشق تو، من گشته ام ، چون بت پرست پر ز حرفم ،ساکتم چون بی دفاعم ،حکم مجرم را نویس نازنینا می نویسم داستان عشق تو با چشم خیس رحم نکن به قلب من ، حکم مرا سریع بزن عاشق و دیوانه شدم ، با من از عقل حرف نزن حبس ابد حکم دهی بر دل دیوانه ی ما، من نکنم شکایتی عاشق مبتلا منم، قاتل جان...
-
چه آسان شکستی توپیمانِ مارا
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 12:04
چه آسان شکستی توپیمانِ مارا گرفتی تو نا دیده آن عهد ها را چه دانستم آخر تو هم بیوفایی نهی زیر پایت تو روزی وفا را توگفتی که هستی به عهدت وفا دار چه شد پیشه کردی تو آخر جفارا نمودی هزاران خطاهایِ بیجا چسان چشم پوشی نمایم خطارا جفایی مکن گر وفایی نداری چرا می رسانی به جانم بلا را برو نزد هرکس که خواهی هوسباز چو نادیده...
-
خسته ام از تزویرها
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 12:02
خسته ام از تزویرها در دنیای وارونه ها از فریادهای بغض شده در گلوگاه غصه ها از دلتنگی های گل آلود در هیاهوی بی کسی ها از لبخندهای تلخ در زیستنِ به اجبارها ما به کدامین قانون محکوم به زندگی شده ایم که؟ حکم مرگ به لبخندهایمان داده اند و درد از سرنوشت مان بر سقف آرزوهایمان می چکد.... با این حال.. غصه نخور دردت به جانم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 12:00
-
کو شیدم حس کنم بوی تو را
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:58
کو شیدم حس کنم بوی تو را بانفس های درونم بوسه بارانت کنم قلبم از جا کنده شد اما تو حاضر نشدی در اولین ردیف ها عشق جا برات رزو کنم وقتی دلم شکست اشک دردیدگانم بسیارجمع شد تازه فهمیدم نگرانم آنکه لحظه ها در فکر می رود منم نه تو منوچهر فتیان پور
-
من میهراسم
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:57
من میهراسم از نگاه بیتفاوت شهروندان وقتی که سراسیمه شهر را به دنبال تو میگردم از پلیسهایی که عشق را نمیفهمند و مرا با دستبندهای استیل میترسانند و اگر در این شهر سرد بیروح روزی تو را بیابم من حتی از صدای تو نیز میترسم که توان تکلم بدرود را دارد من از خودم نیز میترسم که تاب تحمل این ترسها در من نیست علیرضا...
-
کاری که..
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:55
-
باید که باتو به جنگل زد
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:53
باید که باتو به جنگل زد با چشمان وحشی سبزی که فقط مرا گم میکنند ابوطالب احمدی
-
تا گنج را یکی می برد رنج را
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:52
تا گنج را یکی می برد رنج را همه؛ یکی با ماه حال می کند همه با ملال، جدال محمد ترکمان
-
تا شدم آزاد ز بند دو جهان دلشادم
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:44
تا شدم آزاد ز بند دو جهان دلشادم آمد انفاس روح القدس بر امدادم نقطه ای بودم بر دایره پرگار وجود آتش طور بیفتاد به جانم ورسید بر دادم گِلم از روز نخست آغشته نمودند به مهر دور فلکم معنی آن کرد چنین که ناشادم آدمی بر هوسش کرد هبوط از رضوان برین کی پدر داشت مراو را جدا از بنیادم ساکن خرابات مغان بودم بر بام زمان مجمع عشق...
-
رخ ماهت ز ما پنهان نمودی
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1403 11:39
رخ ماهت ز ما پنهان نمودی مرا چون کعبه سرگردان نمودی ز زلف و عارض و رخسار و قدت مرا چون کفر و چون ایمان نمودی تو را ناز از سَرِ لطف و روانی مرا چون جان و دل شادان نمودی مهدی سلمانی
-
حافظ غزلی.. کهنه نمیگویدم انگار
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1403 11:53
حافظ غزلی.. کهنه نمیگویدم انگار آزرده ام و دوست نمیجویدم انگار تقدیر من این بوده که آرام بسوزم خاکستریم ، شعله نمیسوزدم انگار بهنام زمردپور
-
خوشم من با غم عشقت ,
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1403 11:51
خوشم من با غم عشقت , طَبیب آمد جوابش کن ... حبیبم ! چشم بیمار تو بس باشد طَبیبِ مَن.. ✌ #شهریار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1403 11:50
-
آتیش روشن کن، منُ بسوزون خوب
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1403 11:48
آتیش روشن کن، منُ بسوزون خوب من هیزمت می شم، بنزنین؛ فندک، چوب خاموش نکن دیگه، احساس گرمت رو آتیشِ رو آبِ؛ دریایِ حرفت رو صبرم همین قدرِ؛ اندازه ی موهات کوتاه نکن از من، از بازه ی دنیات بازم بگو هستی، به من بفهمون باز بارونُ هم دستی، با قطره هاش، هم ساز من خوب می دونم، از تو نمی رنجم رو اشتباه تو، چشمامُ می بندم منُ...