-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:41
-
به محضیت کامل از هیچ و پوچی رسیدم
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:40
به محضیت کامل از هیچ و پوچی رسیدم که انگار نه راه پیش دارم نه پس چیزی فراتر از سردرگمی و بلاتکلیفی فراتر از پشیمانی و شرمندگی چیزی فراتر از هر چیزی... سرمدی من تو کجایی و به کجا رسیدی که مسالت کنم بگویمت تا بحال از درون گریسته ای؟! نه، خبری از گونه های اشک نیست لرزش شانه ها و بدن، انفجار و خفگی به نشانه ها شاید چنین...
-
تو آن قصه ای که نوشتمت خودسرانه
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:38
تو آن قصه ای که نوشتمت خودسرانه قصه ای گاه بی رنگ تا فراسوی فسانه خود شدم روایتگر که روایتش برای زیستن و گریستن شد تنها بهانه قصه دلباخته ای پاک باز و شهزاده قصه ها قصه ای که هر که از راهی رسید بست برایش ریسه ها قصه ماهی شب عیدی که چون نمرده تنگش را نگه داشته اند قصه مردهایی که اشک را برای شب و تنهایی نگه داشته اند...
-
همه در جوانی
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:36
همه در جوانی جوان اند و من پیر شاید که در لحظه ی پیری شروع جوانیست... لیک فایده به چها تضمین نتیجه، در آن لحظه ی جوانی آنی را که دوست می دارمش آفت سال دیدگی و یا گزند زمانگی گسسته و بریده باشد امانش را... مجال ندهد که در آن لحظه نیز گلایه از جوانی ام کنم همانطور که شکایت از پیری زود رسم داشته ام و باز در اوج جوانی ام...
-
چنان در عشق دریا، بیکرانم
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:33
چنان در عشق دریا، بیکرانم که حتی موج هم مستی به کامم نه ساحل می شناسم،نه کرانه فقط دنبال دریام عاشقانه نسیمش بوی آغوش تو دارد دل طوفانی ام آرام دارد شنیدم از دل دریا نجوا که عشق است اول و پایان دنیا دلم بی وقفه می خواند به آواز هم «او» درد و هم «او»درمان هم «او» راز طهورا عسکری داریونی
-
در دل خُفته خیالی از عشق...
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1404 10:31
در دل خُفته خیالی از عشق... آمده رُخی است.! که مادام تیره گون وحشی اَبرویش!! مرا باران سان مجنون!! در تنیده بُغضم فقط فقط بر غمگین خیالش می پیمآید مرا...!!! بابک پولادی فراز
-
سوی تو ای همه هستی،به نیاز آمده ام
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:32
سوی تو ای همه هستی،به نیاز آمده ام زار و شرمنده وبا سوز وگداز آمده ام. گر چه از روی جهالت ز تو رو گرداندم زندامت سوی درگاهِ تو باز آمده ام . دستِ خالی چو نشاید که به دیدار آیم با لبی مملوِ از راز و نیاز آمده ام. وعده کردی که ببخشی تو گُنهکاران را توبه کردم من و با ذکرو نماز آمده ام. مهربانا،کرمی کرده مرانم از خود از...
-
بهار
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:31
-
شاید آن لحظه که خوابی نگاهم به تصویر تو باشد
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:29
شاید آن لحظه که خوابی نگاهم به تصویر تو باشد شاید در آن لحظه شادی امیدم ز عروسی تو باشد شاید آن لحظه که فریاد زدم ،آزرده شدی از پدرت شاید که صبا،پدرت مبهوت یک تار پریشان تو باشد این همه شاید و شاید که گفتم کااش بدانی دخترم شاید که بفهمی پشت پدرت، تشنه آغوش تو باشد مهدی میرزایی
-
بیچاره منم، من که به صیّاد اسیرم
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:28
بیچاره منم، من که به صیّاد اسیرم در دامم و بر خنجرِ جلّاد اسیرم... حاشا که به این دام نبازم دلِ خود را هرچند به بدخلقیِ صیّاد اسیرم... بعد از تو رها گشتم از این مردمِ صدرنگ با این که شدم از همه آزاد! اسیرم... دور از بغلِ مادرِ غمخوار چو طفلی بعد از تو به شبگریه و فریاد اسیرم... از نخوتِ بختم چه بگویم به تو شیرین از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:27
-
آمدم شهر به شهر ای که به عشق تو اسیرم
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:25
آمدم شهر به شهر ای که به عشق تو اسیرم آمدم تا سر هر کوچه نشان از تو بگیرم روز و شب سنگ به سر می زنم از دست جدایی ناامید ار شوم از روی تو بهتر که بمیرم با تو خوشبخت ترین عاشق ایران و جهانم بی تو بلقیس و سلیمان بشوم باز فقیرم مست از جام جوانی شدی و رفتی و گفتی که حریف غم عشق تو جوان باید و پیرم عشق و متر و عدد و سنگ و...
-
عاقبتِ این صبر مان آخر چه میشود
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:23
عاقبتِ این صبر مان آخر چه میشود چشمانِ پر ز ابر مان آخر چه میشود جاوید نیست خستگیِ خاطرههای مان پاداش زجر و جبر مان آخر چه میشود مثلِ روانِ خود اگر هر سو روانهایم سرمایهای ز زجر مان آخر چه میشود باران نمیرسد تا با خودش برد نیات قبلِ نذر مان آخر چه می شود قصری که در دل و رویا ساختهایم ترسیمِ تاج و قصرِ مان آخر...
-
شمع و گل و پروانه
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:21
شمع و گل و پروانه دیگه نگیر بهانه بخون ای نازنینم برای من ترانه ماه اومد و مهتاب دلم شده بی تاب میان صد تا خیال به چشمم نمیاد خواب نگو که خوش بحالم شکسته پر و بالم یه شاعر دیوونه همیشه تو خیالم مریم درزاده
-
گل میچکد از عطرِ تن و نازِ صدایت
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:20
گل میچکد از عطرِ تن و نازِ صدایت شبنم زده، بارانی و مست است هوایت پُر میشود از شوق نگاهِ تو خیالم انگار که جان میدهد احساس، برایت در یادِ تو با ماه نشستن شده کارم شب تا به سحر پشتِ سرِ خاطرههایت قلب من اگر پُر تپش و در هیجان است بر هامشِ رویای تو افتاده به پایت ای نسترنآسای سراسر شکرستان ترسم ندهی کامِ مرا، جان...
-
خداوندا بده راهی نشانم
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 10:18
خداوندا بده راهی نشانم که من سرگشتهٔ دور زمانم سراپا شوق و شورم ده طلوعی که در غربتکده آلکن زبانم همه دنیا پر از ظالم پر از ظلم چگونه گویمت من پرتوانم تمام زندگی بودن نبودن چه گویم من هنوزم دل جوانم فروغ قاسمی
-
«هر آن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد»
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:46
«هر آن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد» بداند مفلسی اینجا دعای آن و این دارد به می خواهد که بشْکاند توهم های غم هایش ولی تا مِی خورد فهمد به واقع جان حزین دارد خیال دارد که از خونش زمین سیراب باید کرد خدا را فکر او باشید که او فکری چنین دارد ز زر بالا نمیگیرد به یاری هم نمیزیبد نه غیرت بهر این دنیا نه دولت در کمین...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:45
-
انتهای جادهی طولانی شب بود ماه
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:44
انتهای جادهی طولانی شب بود ماه شاهد برنامه پایانی شب بود ماه اتفاقی چشمهایم دید پشت میلهها خسته و دلسوخته زندانی شب بود ماه داشت قلبی پرطنین و ناحضور انگار که ساعتی ناخوانده در مهمانی شب بود ماه نیزههای آتشین در کام سردش گم شدند بیمناک از هیبت ظلمانی شب بود ماه دیو تاریکی چه در سر داشت جز افکار شوم ناشکیب از...
-
هنوزم بیادت قدم میزنم
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:43
هنوزم بیادت قدم میزنم تو اون کوچه ای که قدممیزدیم کنارهمون بید مجنون خشک که از عشقمون گاه دم میزدیم عجب لحظه ای،لحظه ی دیدنت از اون دورها برق خندیدنت از اون لحظه های پر از وسوسه پر ازخواهش گرم بوسیدنت تو شاید فراموش کردی ولی هنوز جای اشکت روی شونمه هنوز دست سردت رو حس میکنم ببین شاهدش خیسی گونمه حالا دیگه اونروزها...
-
بهار
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:42
-
دل به جانان دادم و عاشقانه پرواز کردم
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:42
دل به جانان دادم و عاشقانه پرواز کردم در اوج شادی ، به خود امدم نبود خبری از جانان و تنها بودم درد بی عشقی کشیدم مپرس جان بی قرار داشتم که مپرس سوال ، سوال، سوال در فکرم بود که صدم گذاشتم ، صفر برداشت کردم شد مهر عشق یکطرفه بردلم خاک میشود تنم نمیشود پاک بر دلم سوختم و باختم در این زمونه محسن بینام
-
تو، پرندگان خیال دل زارم
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:41
تو، پرندگان خیال دل زارم بیتو بام سرد خانهام خلوت است برفی است، شر شر یخاب، مانند اشک میچکد بر روی گنجشکک بامم تو ای پرنده دل زارم چون شیار بام افتان و غمگینت نبینم قطرهقطره، از چوبکهای لانهات میپاشد خونابه خوابیدم بر بام ویران، امشب بر کف خیس سقف خانه چسبیده به ابر، از دل آسمان سوی آسمانهای دلت که سیل شده من...
-
قلم شد مونس و همدرد و همراز من
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:40
قلم شد مونس و همدرد و همراز من وقتی که هیچکس، حتی سایهام، حوصلهٔ شنیدن نداشت. او نشست، بیادعا، در کنارم و آهِ بیصدا را تبدیل کرد به واژه. با هر خط، بغضی باز شد، با هر نقطه، دلی آرام گرفت. من نوشتم و او گریست با جوهری از جانم. قلم، همان دوست قدیمیست که هنوز، هر شب، حجم نبودنها را روی کاغذ میتراشد. محمد حسین...
-
موج موهای تو ویرانگر است
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:37
موج موهای تو ویرانگر است هر تارش حریف یک لشگر است وای که زلفت چه عصیانگر است بافتنـش، هفت خوانِ رستـم است دست بِبــَـر، گیسویت افشان بکن عطر زلفت گلِ نیلوفر است باد بَــرَد موی تو را هر طرف آه که اینگونه چه زیبا تر است چرخ بزن، مرا دیوانه کن رقص تو، چون شراره ی اخگر است آه تنت معجزه ی زَرگر است رنگ چَشمت هنر صورتگر...
-
...و سبـز می شـود جـانـم
شنبه 30 فروردینماه سال 1404 10:37
...و سبـز می شـود جـانـم وقتـی کـه... از آوای نگاهت باران می بارد تورج آریا
-
درست زمان ِ کودتای ِ دستانت بود
جمعه 29 فروردینماه سال 1404 11:10
درست زمان ِ کودتای ِ دستانت بود که موهایم کوتاه آمدند. صدیقه بیگلری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 29 فروردینماه سال 1404 11:08
-
نه خوف در دلشان، نه حسرتی به دوش
جمعه 29 فروردینماه سال 1404 11:07
نه خوف در دلشان، نه حسرتی به دوش به نور لطف خدا، رَستهاند از خروش در آن هراسِ بزرگ قیامتِ کبری دلِ یمینصفتان نیست از عذاب به جوش به دست راست قیامت، کتابشان روشن سپیدکارترین مردمان خاموش زمین به لرزه فتد، آسمان زِ هم پاشد ولیک در اَمن باشند، اهل رب به گوش ز عهد پاک نبوت، نشان گرفتهاند دلشان چو مهر خدا، پاک و به روح...
-
هر نفس شد آتشی بر دل ز آغاز نگاه
جمعه 29 فروردینماه سال 1404 11:06
هر نفس شد آتشی بر دل ز آغاز نگاه در تَحیُّر مانده ام زآن گلشن راز نگاه شمع خاموشم من و دودی بلند از سینه ام می کشم من حسرت یک نغمه از ساز نگاه داغ و آه و سوز دل را حاجت اظهار نیست می سراید حال دل را این سخن ساز نگاه ناله ی مستانه ام گر آید از این کوهسار همچو مرغی مانده ام در چنگ شهباز نگاه از شکوهش دل بُود آئـیـنهِ...