| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خداراه رابه پرندگان نشان میدهد،
تورادرمیانه ی راه تنهانمی گذارد،
خداراهنمای خوبی است.
مهمان چشمم باش،
برای همیشه ،
مبادا ازچشم بیفتی .
دهنکجی میکنی به زندگی
بیاعتنایی ،
مگرآرزویش را نداری؟
قلم بی باک می رقصد ،
شعر رنگ غم گرفته ،
پاییز در راه است .
مرادرآغوش بگیر ؛
تامرهم شود ،
زخم هایم .
ماروبروی مرگ ایم ؛
جنگ که باشد ،
خانه هاویران می شود.
دریا ، طوفانی است ؛
مادرشناگر ماهری ست ،
زندگی می بخشد.
پاییز ؛
پشت پنجره ؛
رنگ می بازند برگها .
حسرت واقعی ؛
گذر عمر ،
بی نتیجه ست .
مرادر قلبت جابده ؛
هیچ اعتباری ،
به حافظه آدمهانیست .
تمام واژه هارا
عقیم میکند ،
جنگ .
آمبولانس ها دیگرآژیرنمی کشند؛
همه جادرسکوت ،
خانه هاویران.
عشق گرفتنی ست؛
دل باختنی ،
کار مابین این دوتا .
سیدحسن نبی پور
تو دروغ نمی گفتی
نمی دانم چرا نگاهت هزار رنگ داشت
لعنتی لباس روشن بپوش
من شب رادوست ندارم
چشمانت تیله ای رنگ است
فریبا صادقی
بوف کورم
گمراه و سرگردان
میان هدایت شده های صادق
بار کج به منزل نرسیده
جادویی طلسم شده شبیه مقبره هایی کهنه
و گور هایی بی نشان
دیوارهایی تا ثریا کج
در من زخمی هاییست عفونی
و فریبکارانی فریب خورده
الصاق می کنم خودم را به داستان های نیمه تمام کافکا
و می سوزانم وصیتی را که قرار بود به آتش بکشد تمام نامه هارا
و وام می گیرم درد های نیچه را از خدایی که به قتل رسانده
تمام نا تمام ها در من تمام میشوند و
دوباره
ختم می شوم به گمراهی ...
یگانه نجفی
فلسطینم، فلسطینم پر از اندوه انسانها
گرفتارم، گرفتارم، کجایید ای مسلمانها؟
نمیبینید اطفالم به خون آغشتهاند اینجا
چه رنجی میکشم از مَکرِ بیپایان شیطانها
صدای بغض من را بشنو و هم فریاد شو با من
بخوان والنصر را، این بغض را بشکن به بارانها
به دوشم میکشم نعش جوانان غیورم را
ولی مشتم پر از خشمی است از باروتِ طوفانها
کمی آهسته ای دنیا، صدای بمبها خاموش
که شاید بشنوی آه دلِ رنجورِ عطشانها
منم بیت المقدس، من فلسطینم، منم مکه
منم حالا نماد کربلای کل دورانها
سرافرازم، شهیدم، تا ابد جاوید و پابرجا
به زیر آتشِ آل یهود و آل عصیانها
باران بهاری
رها همچون پرنده ای آزاد
در قلب آسمان آبی پرواز میکنم
شاید
امروز باران بیاید
شاید
به تیر نگاهت گرفتار شدم
سکینه شهبازی
زندگی بازیچه ای در بین دستان تو بود
آسمان سر در خم چاک گریبان تو بود
پلک را برهم زدی تا خلق عالم بنگرند
کهکشان آویزه انبوه مژگان تو بود
هر کجا رفتیم تا دلداده ای پیدا شود
با سر شوریده ای مهمان ایوان تو بود
نبض این سیاره ی لبریز از خاک عدم
هر نفس آغشته با زلف پریشان تو بود
جویبار بیشه ها و جنگلی بی انتها
نغمه خوان خاطرات زیر باران تو بود
عطر گل های بهار و رقص بال شاپرک
دائما در اشتیاق چین دامان تو بود
هر سرآغازی که با هر اشتیاقی پا گرفت
در تب و تاب عبور از خط پایان تو بود
صد زمستان انجمادم را جشید و باز هم
هر خزان در جستجوی برگریزان تو بود
علی معصومی
بیکس آنست که دل در گرو شب دارد
که سحرگاه به اعجاز طلوع شک دارد
و ستایش که فقط هست سزاوار خدا
گمرهست آنکه به رجحان خدا شک دارد
شکوه بر لب بنشاند آنکه ز بیداد زمان
تشنه چون ماهی و از آب شکایت دارد
برتری را ز خدا کاش پذیرد انسان
ورنه فرعون درون قصد جنایت دارد
علیرضا توکلی
