-
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:56
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن نغمه هایت ریشه می زد در باغ بی بنیان سخن ما هر دو همدم شدیم اما موقت ای ریحان نما آیه ای خواندی به نام دفتر شیراز عریان سخن عشق تو افتاده در این سینه ی سوزان من در سکوت غم شنیدم نغمه شبنم و باران سخن وصل ما چون حباب آخر آه چه بی راه بود چون که با تو بودنم تحمیل بود با نازدان سخن...
-
پیراهن چرکی مرا چاک کنید
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:55
پیراهن چرکی مرا چاک کنید هر باور کهنه از تنم پاک کنید گر زندگی ایناست که من میبینم ! بهتر که مرا نمرده در خاک کنید نعمت الله احسانی بنافتی
-
لحظه، هم درمانده
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:54
لحظه، هم درمانده سریالِ خاطرههایت تمامی که ندارد، مدام… آخرین بار که مهمانِ دلم بودی، چند خواندی این ترانه: «باز کنید پنجرهها را که دلم باز شود…» بعد پرواز، از این پنجرهی درد، دل مُرد و بسته شد. حال که برمیگردم به خانه، پنجرهها قدِّ دیدنِ تو بازِ باز است. به خودم که میآیم، اشک نمی دهد امان؛ و من خیسِ ترانه…...
-
صبح بخیر
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:46
صبح بخیر ای نسیمِ شعرهای ناتمام که در سکوتِ مهآلودِ پنجرههایمان نفس میکشی صبح بخیر به دستهایت که هنوز نبضِ کلمهها را لمس نکردهاند اما من از پشتِ پردههای شب صدای قلبِ مهربانت را میشنوم که شعری را با نام من آغاز میکند زمستان است و برفِ صبح بر شاخههای بیبرگِ فاصلههایمان نشسته است اما من تشنهام تشنهتر از...
-
ایستگاهِ بیقطار بی تو
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:45
گر چه این شهر شبیه ایستگاهِ بیقطار بی تو ساعتش تنظیمِ وهم و انتظارِ بیقرار بی تو راه میرفتم در این پیادهروهای شلوغ اسم تو میریخت آرام از لبم مثل غبار بی تو عشق اگر آتش نبود، اینگونه روشن میشدم؟ پس چرا افتادهام در التهابِ بیشمار بی تو گفته بودی منطقی باشم، ولی ممکن نشد قلب وقتی در تو گیر افتد ندارد اختیار بی...
-
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:20
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند انتظارت زن در آینه را پیر کند نکند دیر شود در پس این پنجره ها دل او را به قفس یاد تو زنجیر کند چشم بر ساعت دیوار بدوزد با بغض نکند عقربه ها لنگ شود گیر کند دائمًا تشنه ی دیدار تو باشد و غمت زن غربت زده را از عطشت سیر کند درد دارد که نیایی و در این شهر سکوت غم دوری تو را یکسره تفسیر کند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:19
-
آسوده تر از آهو...در دامگه شیرم
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:19
آسوده تر از آهو...در دامگه شیرم آن جلوه ی خونین پیکان و نوک تیرم ایستاده به شکل کوه،آرام و غرور انگیز دلداده ی یکرنگم..فرسوده که نه!!!! پیرم تسکین دوصد قلبم، آرامش این شهرم چشمان گهر ریزم...از بوسه و شب...سیرم افروخته در ذهنم، شمعی ز دیار علم دنباله رو اش هستم....در عادت خود گیرم دریای دلم ...موسی!!! دنبال عصای توست...
-
دلم، بادی مهربان،
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:17
دلم، بادی مهربان، در _ موهای صبح، نگاهم _ چتری باز در _ انتظار باران! محمد ترکمان
-
دلم پرواز میخواهد به آنجا که نیست صدایی
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:17
دلم پرواز میخواهد به آنجا که نیست صدایی نه بانگ عقل ونه غوغا نه نامی ونه ندایی به خلوتگاه خاموشی، به آغوش فراموشی که جان آسوده بنشیند، رها ازهر چرایی نه شوق وصل میسوزد، نه بیم هجر می لرزد دل آنجاست پادشاهی، ورای هر گدایی نسیمی گرگذر دارد، زکوی دوست می آید وشب آیینه می گردد زنور آشنایی مرابا خویش بگذاریددراین وادی بی...
-
اینجا وآنجا هرکجایی سرکشیدم
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:16
اینجا وآنجا هرکجایی سرکشیدم باتو تمام آسمان را پرکشیدم من شاعرم اما میان بیت هایم ازتو تورا پیش خودم بهتر کشیدم میلم به این بوده تورا حتما ببینم درخلوت ودوری ولی ازبر کشیدم زهرم اگر دادی دوباره تشنه بودم وقتی یکایک جرعه ها را سرکشیدم وقتی تورا موج عظیم غصه هابرد همراه تو برقلب خود خنجرکشیدم راضی به درد ومحنت عشقم که...
-
اشکهای شوق را
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:08
اشکهای شوق را بیهوده هدر دادیم به خیال آغوشی که قرار بود پایان تمام ترسها باشد و یادمان رفت رفتنهای ناغافل گاهی از میان بوسه میگذرند از همان لبخندی که قول ماندن می داد من تمام دوستداشتنم را زیر پایت گذاشتم و تو بی آنکه بدانی راهت را از دل من عبور دادی و آنجا در عمیقترین لحظه اعتماد فهمیدم عشق میتواند بی...
-
دور از آن رویِ تو ای جان، دلِ شادم نیست
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:07
دور از آن رویِ تو ای جان، دلِ شادم نیست بیتو در سینه به جز آتشِ بیدادم نیست چرخ کجخوی مرا سوخت به بیدادِ زمان ورنه جز مهرِ تو در خاطرِ آزادم نیست روزگارم همه در حسرتِ دیدار گذشت لحظهای بیغمِ این فاصله در یادم نیست شهر پر شور و نوا هست، ولی بیرخِ تو نغمهای کز دلِ من خیزد و فریادم نیست با که گویم که زمان دشمنِ...
-
در جاده گذشت، عمر بیحاصل من
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:06
در جاده گذشت، عمر بیحاصل من دنبال تو میگشت، دل غافل من یک عمر پیِ تو آمدم شهربهشهر دردا که خبر نیافت، از تو دل من جواد_محمدی_دهنوی
-
محبوب من، ای ستاره شمالی
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:05
محبوب من، ای ستاره شمالی در آسمان آبی، مرا بچرخان بر مدار دلنشین چشمانت مرا به موسیقی نگاهت عادت بده، بی تو هیچم مرا بلند صدا بزن، مبادا صدایت در باد گم شود، مرا همچون عروسک بگردان در کوه و بیشه و جنگل و دشت های سر سبژت، تا عشق کنم چون کودکی بازیگوش رقصان دنبال پروانه ها پا به پای غم و شادی ات، بدوم بیش از این مرا در...
-
هیچگاه با من حساب وبر کتابم نشدی
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:22
هیچگاه با من حساب وبر کتابم نشدی دل مشغولی قشنگ هم به خوابم نشدی بر سوالات شکیب و چراهای دلم یک بار ننشستی مقابل و جوابم نشدی عبدالمجید پرهیز کار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:21
-
من چنین بیمار بودم؟
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:20
من چنین بیمار بودم؟ نه به والله مرا سرگشته کردی به هرکس که نگاهش خم شود سویت حسادت میکنم چون به چشمهایت قریباند، به ابرویت حسادت میکنم دوستی از ذوق دست کشید بر سلسله مویت در لحظه خندیدم… برسم کُنجی قیامت میکنم طبیبی خواندم، گفت مرا دردت چیست گفتم شرمسارم، من بر این دستش که میگیرد آن دستش حسادت میکنم گفت پس تو...
-
من حسودم با غریبه ها خرابم نکن
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:19
من حسودم با غریبه ها خرابم نکن با رقیبان رفته اینگونه عذابم نکن من حسودی می کنم حتی به عطرِ تنت. عاشقم لطفا تو دیوانه حسابم نکن در کجا با عاشقان اینگونه تا می کند بیش از این با ندیدن ها کبابم نکن من گناهی که نکردم دلبرم عاشقم خواهشاً مثلِ غریبه ها جوابم نکن هر کجا با این جماعت از تو گفتم فقط در حضوری این جماعت تو...
-
تا نباشد رنجشی
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:18
تا نباشد رنجشی لذتی در کار نیست بهمن نوری قاضی کند
-
به تو که فکر میکنم،
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:17
به تو که فکر میکنم، اشیاء شکلِ دیگری میگیرند؛ اتاق، پیراهنم، حتی غباری که در نور میچرخد، نامِ تو را به خود میگیرد. در نگاهت، آسمانیست که هنوز کشف نکردهام؛ و دستهایم در تاریکی، نه به دنبالِ دستت، که به دنبالِ امنیتِ مردهام میگردند. تو کنارم هستی؛ نه مثلِ یک خاطره، که مثلِ ضربانِ سمجی در رگِ گردن. عشقِ تو رود...
-
عشقت جنونآور شده، دل را تو باری شاد کن
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:16
عشقت جنونآور شده، دل را تو باری شاد کن این کلبهی ویرانه را، با یک نظر آباد کن بینی تو حال زار من؟ غمناک تعبیر من است بستان تو جان خستهام، یا از قفس آزاد کن اندوه دنیا بر دلم، سنگین و جانفرسا شده با گوشه چشمی ای صنم افسردهای را شاد کن حال خرابم کن نظر ای باعث شور و غزل این جسم بی تو مرده را حتی به خوابی یاد کن غرقم...
-
از کنارِ تو بیاینکه بایستم
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:15
از کنارِ تو بیاینکه بایستم گذشتم. چیزی در من جا به جا شد چشمهایم مدتی ست در مسیر آمدنت ماندهاند و راه حافظه ندارد. تمام تو لغزید از میانِ انگشتانم مثل چیزی که قرار نبود بماند. پسرم دایرهی ناتمامِ من، این حس نامی ندارد جز وزنی که هر روز با خودم حمل میکنم طیبه ایرانیان
-
یک شبی دیگر گذشت،روزی گذشت،ماهی گذشت
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:14
یک شبی دیگر گذشت،روزی گذشت،ماهی گذشت من،منِ آشفته حال، هر دم فقط یاد تو اَم بعد از آن روز های سرد و من پی چشمان تو آمد آن یلدای عاشق پیشه و یاد تو ام در پی چشمان سرد و سردی روز و هوا گرم تر شد عشق من هر دم به تو، یاد تو ام آمد آن یلدای پاک و نیک محضر همچنان در تمام فال ها و بیت ها یاد تو ام امشب هستم من به فکر تو در...
-
دل به پرواز گشودن داشتم
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:13
دل به پرواز گشودن داشتم در ره عشق تو سوختن داشتم همچو شمعی که می سوزم ز خویش تا نهایت شعله بر تن داشتم گر کشیدم حسرت دیدار دوست مهر بیگانه تنیدن داشتم بی امان گشتم و مضطر از غمی شاخه ی گل ز تو چیدن داشتم همچو مهرت جان من دریده بود مهر اغوشت رسیدن داشتم بر لبانت گر بشیند بوسه ای طعم عشق تو چشیدن داشتم زهرا شعبانی
-
نهان شدی و دلم در پی تو آواره شد
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:28
نهان شدی و دلم در پی تو آواره شد هزار پرده فرو ریخت و راه بی پاره شد چهل بهار گذشت و نشان نیافتمت که هر چه جستم آن سو غبار سواره شد درون سینه سئوالی نبود جز نامت ولی جواب ندا دادی و جان شراره شد نه علت از تو شنیدم نه کز جهان خبری فقط غمی که درین سینه سپر چاره شد به هر نفس طلبیدم تو را و راه نبرد که عقل خسته ز پرسشی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:28
-
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:27
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا با خود بَبَری بهرِ شکستن نه وفا تا چند تو باید شَکَنی قلبِ مرا از بعدِ شکستن بَنَمایی تو رها کردم چه جفابهرِتو من درهمه عمر خواهی که تلافی بَنَمایی سَرِ ما آخر به چه جُرمی تو دَهی زجر بَمن کی کرده ام از بهرِ تو یک بار خطا از من چه جفا دیده ای آخرتوبَعمر هر لحظه کشانی تو مرا دامِ بلا...
-
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:25
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا با خود بَبَری بهرِ شکستن نه وفا تا چند تو باید شَکَنی قلبِ مرا از بعدِ شکستن بَنَمایی تو رها کردم چه جفابهرِتو من درهمه عمر خواهی که تلافی بَنَمایی سَرِ ما آخر به چه جُرمی تو دَهی زجر بَمن کی کرده ام از بهرِ تو یک بار خطا از من چه جفا دیده ای آخرتوبَعمر هر لحظه کشانی تو مرا دامِ بلا...
-
نگاهِ من
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:23
نگاهِ من یکباره با نگاه تو همراه می شود دیوار ها می شکند و نقشِ نگاهِ ما به سویِ ستاره ای راه می کشد کنجِ اتاقِ مادر بزرگِ پیرم نشسته ام ساعت کمی از نیمه شب گذشته راحت بگویم هیچ صدایی نمی شنوم جز صدای نوازشِ تو وقتی صدایم زدی زیرِ درختِ کاج در باغِ همسایهً دیوار به دیوارِ مردِ کور هیچ کس میانمان نبود من رو بروی تو تو...