-
در حسرت و ناباوری او را نگاه می کنم
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 12:04
در حسرت و ناباوری او را نگاه می کنم با یک نگاه او ولی باز اشتباه می کنم هر لحظه می میرم ولی جا ماندم اینجا در خودم در ذهن خود با بوسهای با او گناه میکنم در من خیال عشق و او با جنگ مطلق آمده در جنگ با چشمان او فکر سپاه می کنم عشقش درون سینه ی من قابل انکار نیست با آرزوی ماندنش خود را تباه می کنم چون واژه های خسته از...
-
از آئینه بپرسید
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 12:03
از آئینه بپرسید نشانِ نشاطِ امنِ ما کجاست ؟ در کدام قُله سیمرغ ، سفیرعشق"... ندای ازلی را می سپرد در گوش؟... رود مقدس کابین وصال بود مکرِ کلاغان را هِ زوال راگشود معنویت ، تارومار شد بیرق سبز علم سرخ خون گردید با محوِ مدارایِ جاری یِ در رگ ها وداها ، ماهواره یِ نمایشگرریشه اند هنوز قدرت ، مجال آرمانی نیست...
-
مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 12:01
مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی تابشی، مثل نور خوشبختی بر اسیری به وقت آزادی جامدی، همچو برگ نیلوفر روی جسم گرفته مرداب یا شبیهی به قطعه ای الماس، در تب فقر و درد بی زادی تک پری چون نجابت هلیوم، رقص پروانه گون بادکنکی یا نئون در سیاه سرد زمان، همچو حلاجْ ضد الحادی نغمه ساده ای چو لالایی، بین چادر سیاه...
-
بیدار شو
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 11:54
بیدار شو عشق را تقسیم کنیم باری از شانه هایم جلوتر رفته به شهر رسیده طیبه ایرانیان
-
تو را به آب و آیینه سپرده ام ،به غیر آن
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 11:53
تو را به آب و آیینه سپرده ام ،به غیر آن هر چه می شد برای تو مُردم ،به غیر آن از آسمان برای تو هر چه که خیر بود خریدم و در دلِ تو کاشتم ، به غیر آن به ابر ها سپرده ام که نبارند امروز تو را که پشت پنجره دیدم ، به غیره آن تمام روز نشسته ام همان کنار هر آنچه که خوب بود بافتم، به غیر آن سکوت در سکوت گُم می شد اما من نشستم...
-
داری با من بودنت را دائم حاشا میکنی
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:32
داری با من بودنت را دائم حاشا میکنی خلوتِ شبهای ما را وقفِ فردا میکنی پیشِ مردم سردی و با سایهات بیگانه باز در دلت اما چه غوغایی مهیا میکنی گفتمت رسوا شویم و عشق را در صور دمیم لب به دندان میگزی و باز «امّا» میکنی آتشی در سینهات داری و پنهان میکنی قطرهای و خویش را همرنگِ دریا میکنی سهمِ من شد لرزشِ دست و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:31
-
گلبرگِ های یاسگون باغچه قلبت
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:31
گلبرگِ های یاسگون باغچه قلبت بوی خوش صداقت را بر اندام سایه ها پاشید خیالت در ذهن ام قداره بست و شب را درنوردید و صبح دستهای خورشید نورانی تر چشمهای جهان را روشنی بخشید وسپید ی دستهایت تا برف قله ها وسعت ممتد خیال انگیز شد یک شیهه ی مست یک تار مو خیالم را به یال اسبی میدوزد که از نگاهت شعرم باز مهمیزی بخورد رضا اهورایی
-
چشم های تو خدا را نیز کافر می کند
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:30
چشم های تو خدا را نیز کافر می کند رشته ی رنجیر را در پای باور می کند حاجیان سرگرم حج اصغرند و غافل از اینکه لبخندت ثواب حج اکبر می کند چشم تو آن کرده با قلبم که یک درصد از آن با دل ابلیس گندم های نوبر می کند مهره ی مارست در چشمان تو بانوی عشق دارد این آیات، مرتد را پیمبر می کند بوی گیسوی تو شهری را روانی کرده است شک...
-
بگذار طوفان بیاید، برود
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:24
بگذار طوفان بیاید، برود مردیم از گفتنِ خدایا این بشود، آن نشود... بگذار آنچه باید، بشود و آنچه نباید، نشود. بگذار ایستاده بمیریم، در لحظهی دیدار، اجل فکر کند: آنچه گذشت، هیچ نیاورد خم ، به ابروی ما. گر در غم و اندوه ببیند ما را ، کم شود از شأن ما . بگذار ایستاده بمیریم در لحظه دیدار، اجل فکر کند : در این شب تاریک ،...
-
توپ
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:17
گرد و تیز می چرخد واهمه چشم هایت به رویِ صفحهً ساعت و توپ درزمین محکم و سخت بازیچه به بازیش گرفته اند دروازه خالی ساعت بازیِ زمان ناگزیر و نگاهِ تو نگران لحظه ای درنگ صحنه محو می شود فریاد قیل و قال چشم هایِ تو گِرد می چرخد حیران توپ بازیکنان برفک و تو بر می خیزی باید رفت روحِ من با تو احساس زندگی نقطه هایِ گرد قرمز...
-
اگر امروز با دلها کنی بازی به نام مهر
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:15
مگو عشق، این لقب بر هر زبان جاری شود آسان که دریا با تبسّم بر لب هر کس خروشان نیست به لب نام وفا، در دل هوای دیگری داری دو قبله در دل آیینه، طریق مؤمنان نیست تو خندیدی و پنداشتی شکست آیینه پنهان است کسی با خویش اگر صادق نباشد، در جهان نیست عسل آوردی و پنهان نهادی نیش در کامش چنین شهدی به جز تعبیر زهر دیگر نشان نیست...
-
ماه مبارک رمضان
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:14
-
حیف است انتظاری که به کوی فنا بگذشت
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:13
حیف است انتظاری که به کوی فنا بگذشت حیف است افتخاری که بروی جفا بگذشت درداست دل به راهی که به عشقت جستیم حیف است دل به کاریکه بقصد عزابگذشت شرح است اضطرابی که به کام جانم سوخت حیف است اشتباهی که به نام دوا بگذشت طرح است در دو کاری که صدا بر خواست حیف است اختیاری که به دام نوا بگذشت ننگ است اعتباری که به جان وفا بنوشت...
-
دشت لبریز از غزل بود، سراسر قافیه
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1404 12:11
دشت لبریز از غزل بود، سراسر قافیه آنسوی دشت، لشکر اشرار، شر قافیه از شرار خشم دشمن، دشت شد تاریک و تار نیست دیگر واژهای از نور و انور، قافیه بیت بیت شعرم کمکم شهادت میدهد میریزد در عاقبت گلهای پرپر، قافیه مطلع شعر مرا سوز عطش آغاز کرد اولی سیراب از تیراست و اصغر، قافیه دوباره میسرایم شاهبیتی دیگر قطعه قطعه شد...
-
گریه ها راه افتاده اند
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:22
گریه ها راه افتاده اند وقتی خورشید صدایت از خواب بیدارم می کند وقتی پا به پای خیال خسته ام در من قدم می زنی و زخم هایم را نشتر بالا می روی از کمر کش کوه و نگاه نمی کنی رد نگاهت خنج می زند سنگ های درون این مرداب روز بی اعتنا هر روز از کنارمان عبور می کند و شب ایستاده تا نیامدنت را سرکوفت بزند بی پدر دریا منتظر نمی ماند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:21
-
شاید که جهان مال توباشد
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:20
شاید که جهان مال توباشد تسبیح زمان در کف دستان تو باشد شاید که زمین ملک تو باشد از خرد و گران گوش به فرمان تو باشد شاید که به چنگ آوری اسباب جهان را اورنگ و زر و بارگه پادشهان را شاید که به دست آوری هرچیز که هست است آن چیز که عقلانی و آن چیز که مست است اینان چه بیارزد به هرآن چیز که رفت است ؟ عمری و زمانی و جوانی که...
-
عشق از فاصلهٔ دو انگشتِ تو شروع میشود؛
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:18
عشق از فاصلهٔ دو انگشتِ تو شروع میشود؛ وقتی بیصدا مرا به آغوش میکشی. نفست روی گردنم میلغزد، و من در گرمای بینامِ تو جان میگیرم. تن راهِ خودش را میداند؛ پوست با پوست سخن میگوید. لبها بر انارِ دهانت درنگ میکنند، گرما چشمها را میبندد. با تو آرام میشوم؛ مثل ساحلی که هنوز طوفان او را نشناخته است. سیدحسن نبی پور
-
بغض باران از قلب آسمان می بارد
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:15
بغض باران از قلب آسمان می بارد ابرها از ترس رد پای تو برف می بارد ناله زمستان سخت می پیچد برف چشم خیابان ها را می بندد اشک های رقصان من را این سرما می سوزاند گرمای دردِ نفس ها را دگر هوای برفی می بلعد نا امیدی داغ عشق را چه بگویم بذرش را برف دارد می پاشد در لاک خود فریادها اسیر تقدیر را صیاد دارد می برد خون رگانم یخ...
-
تو آن شمسی
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:13
تو آن شمسی که با دیدارِ اشعارت مرا ذوقی چنان افتد که در پیچ و خمِ هر واژه صدها جمله می چینم کنارِ گلشنِ اندیشه هایِ خویش می ریزم منم شاگردِ تو ای شمسِ من همراهِ من در کوچه هایِ ره کشیده تا دلِ اشعارِ من در درونِ ژرفِ هر اندیشه نقشِی از قلم هایِ تورا در گوشه گوشِ لحظه ها هرنقطه را هر واژه را واضح تر از اندیشه هایِ خویش...
-
ترسم سخنم به گوش ِ عاقل نرود
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:10
ترسم سخنم به گوش ِ عاقل نرود این تختهء پاره رو به ساحل نرود یاران مددی که آفتابِ این دشت در پردهء یک غروبِ هائل* نرود * هائل : مخوف ، ترسناک نعمت الله احسانی بنافتی
-
دوباره با محبت فتح می کردی دلم را کاش
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:10
دوباره با محبت فتح می کردی دلم را کاش به آتش می کشیدی با نگاهی حاصلم را کاش اگرچه غیر حسرت وسعت جغرافیایم نیست اسیر خویش می کردی من ناقابلم را کاش به چشمانت قسم گم کرده ام ویرانه خود را رفیق راه می گشتی مسیر منزلم را کاش من از مازندران غرق بارانم... چه می دانی؟ هوس می کردی ای زیبا کنار ساحلم را کاش گرفتار طلسم روزگاری...
-
صبح بخیر عشقِ دستنیافتنی من
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:06
صبح بخیر عشقِ دستنیافتنی من باز هم روزی است بی تو و من دقیقتر از همیشه فرو رفتن قاشق در مربای صبح را میبینم سایهی گلدان روی میز را اندازه میگیرم و در تقویمِ روتینِ جهان جایی خالی میگذارم برای تو که هرگز پر نخواهد شد من حتی بدون حضور تو زندگی میکنم تو خانهای در شهرِ خیالهای من و ساکنِ قانونِ همیشگیِ غیاب با...
-
من به وهنی که به من گفته شود دلشادم
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1404 12:05
من به وهنی که به من گفته شود دلشادم "بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم" آن زمانی که شبم با کلماتم شد صبح شعر را قافیه میکرد به دل بنیادم مرد دریا شدنم صحبت یک روزه نبود قطره ها دیدم و یک عمر نرفت از یادم حال اکنون که تو شیرابهی آبی دیدی فکر دریا به سرت خورد که کردی یادم؟! تو اگر دستهی پارو به دو دستت...
-
داغِ دلم را چه بگویم که تازهست،
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1404 12:29
داغِ دلم را چه بگویم که تازهست، یادِ تو را در ذهنم چه بگویم زندهست. گله از چه کنم؟ شکوه را نزدِ که برم؟ دردِ دل را با چه توصیف کنم؟ از سالهای دوری بگویم یا از وصال؟ از ذوقِ دقایقِ دیدنت بگویم یا از غمِ هجران؟ گویند غمِ هجرانِ ما گویی قصهٔ یعقوب و یوسف بود؛ امّا نه… آخرِ قصهٔ یعقوب آن بود که رسید به دیدارِ یار. چه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1404 12:28
-
رفــت از دسـتـم، دلـم دیـدار می خواهد فقط
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1404 12:28
رفــت از دسـتـم، دلـم دیـدار می خواهد فقط از بـــرای فـرصـتی گـفـتـار مـی خــواهـد فقط مــن بـــرای بـودنـت دنـیـا کـنـارم نـیـسـت و طـاقـت بـودن بـرم کــردار مـی خـواهــد فقط قهوه آن بس تلخ و گس شیرین برایم گشته و جـای گـریه مـن دلـم سیــگار مـی خواهد فقط بــردمـت بـــالا ز آن بـــالا مــرا کــم دیــدی و یـاد تـو...
-
تو هم شبیه من از این عذاب خسته شدی
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1404 12:27
تو هم شبیه من از این عذاب خسته شدی از انتظار پر از اضطراب خسته شدی از اشک نیمه شب و خنده های مصنوعی بگو، بگو تو هم از این نقاب خسته شدی دویدن و نرسیدن سزای عاشق نیست تو هم دویدی و از این سراب خسته شدی از التماس نگاهی، از آرزوی محال تو هم از این ستم بی حساب خسته شدی میان سینه ی او جا برای من هم هست؟ از این سؤال بدون...
-
بیا تا گردِ اندوه از دلِ ایّام بیفشانیم
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1404 12:26
بیا تا گردِ اندوه از دلِ ایّام بیفشانیم غبارِ کهنهی تردید را از جام بیفشانیم بیا تا لحظه را از حبسِ فرداها رها سازیم زنجیرِ اگر، اما را ز هر گام بیفشانیم جهان یک برقِ کوتاه است در تاریکنایِ مرگ بیا تا سایه را از وسعتِ اندام بیفشانیم نه آغاز از تو میماند، نه پایان از من و از ما بیا این وهمِ «مالک بودن» از نام...