-
[گاهی اتاقم پر از قایق میشود]
شنبه 4 فروردینماه سال 1403 11:32
[گاهی اتاقم پر از قایق میشود] گاهی اتاقم پر از قایق میشود کشتیها با بخار در سرم دود را بوق میزنند باید جغرافیایی، اسکلهای، بادی دست و پا کنم از متافیزیک حرف نمیزنم به تاریخ، جغرافیا را بدهکارم، به جغرافیا کابوسم را. باید بگردم و دریایی دست و پا کنم حتا در جیبهایی که لاابالیام میخواهند. از متافیزیک حرف...
-
[فرصت دیدار]
شنبه 4 فروردینماه سال 1403 11:29
[فرصت دیدار] بهار، فرصت سبزی برای دیدار است بهار، فرصت دیدارهای بسیار است درخت، پنجرهای باز میکند در روح شکوفه، رخصت دیدار ناپدیدار است ببین چه همهمهای در درختها رخ داد وجود با خودش آرام گرم گفتار است: «منم که از همه سو میتراوم از همه سو من است اینکه در آیینههای سیار است منم که از گل شیپوری از گلوی نسیم...»...
-
کودکی
شنبه 4 فروردینماه سال 1403 11:25
-
من یقین دارم تقویمِ سالها
شنبه 4 فروردینماه سال 1403 11:22
من یقین دارم تقویمِ سالها بی تو ورق نمیخورند! هفت سین سفره بی سبزی حضورت چیزی کم خواهد داشت سال بی تو نو نمیشود بلبل نمیخواند درخت شکوفه نمیدهد همیشگی باش عزیز دل که دلم سالها نو شود از حضورت که باشی و من بخندم به لبخندت #محمدرضا_پاداش
-
شعر نه کلام موزون است
شنبه 4 فروردینماه سال 1403 11:19
شعر نه کلام موزون است و نه گفتاری منظوم شعر تنها بیراهه ایست برای منی که زبانم از گفتن "دوستت دارم" بند می آید... شاعر: نیما حیدرپور
-
رفاقت ها
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:30
رفاقت ها به جمعیت بچه قورباغه ها می مانند و تا فصل فصل بهار یکی و دو تاشان می مانند و دور از برکه تنها صدای قور قورشان به تو می رسد پرشنگ بابایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:29
-
به زیر انبساط طاق آفتابگردانها
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:28
به زیر انبساط طاق آفتابگردانها آنگاه که بادِ سبز بیرون میکِشد ریشههای تلخ مرا میخواهم جوهر رویای تو در من راه برود تا ضرباهنگ واژگانم از دست نرود بر سر شاخسار میخواهد که جغدی طرح خصماش را بریزد بر گلابتون ماه آنگاه که سپیدیهای دشوار و عصبهای آزاد گرفتار ضربتِ مَرکبِ موحشِ باد تیرهاند اما نه به زیر انبساط...
-
تویی صیاد دام افکن منم ان صید وآهویت
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:26
تویی صیاد دام افکن منم ان صید وآهویت که می افتم به میل خویش به دام جعد گیسویت بیا وباز پایم را گرفتار کمندت کن که این صیدِ بلاتکلیف نشسته برسرکویت ویا اصلا بیا بگذارروی دست دستت را گریزان ازهمه دنیا خودم را میبرم سویت به جانم میخرم آخر تمام غصه هایت را همان وقتی که میافتد خمی برطاق ابرویت تویی صیاد اما من به بندت...
-
عیدنوروز
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:24
-
تـو آقـایـی پنـاهـی بـی نیازی
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:22
تـو آقـایـی پنـاهـی بـی نیازی خـدایـا تکیه گاه و چاره سازی تـویـی اول تـویـی آخـر خدایا تویی باطـن تویی ظاهر خدایا سمیع و هم بصیرو هم غفوری رحیـم و غـافـر و یارب شکوری تویی فـرمانـروا ای بـر گـزیده رحیـم و مهـربـان بـر آفـریـده سلیمان ابوالقاسمی
-
عشق یعنی غمی ب وسعت آن جهان تو
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:20
عشق یعنی غمی ب وسعت آن جهان تو در گیر و دار آن خاطره های بی نشان تو در پیچ و تاب آن کافه های شلوغ شهر در زل زدن به ان قهوهی ته فنجان تو محمد شاه حسینی
-
زمستان رو بـــــه پایان و بهاری پیش رو داریم
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:17
زمستان رو بـــــه پایان و بهاری پیش رو داریم و بعد از لیـــــلِ دلتنگی نهاری پیش رو داریم نترس از حرف شاه و شیب کم کـن از درونت ریب یقیــــن دارم بهـــــارِ خوشگواری پیش رو داریم تـــــو کــه از بند شب رستی بیا در کاسهٔ هستی بنوشیم از سرِ مستی ، خمـــــاری پیش رو داریم بیــــا تـــــا حجلـــــه بندـم از نهال سبـز...
-
فصل اول
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:16
هو الأوّل فصل اول فصل گلهاست فصل زیبای نو شدن فصل تازگیست فصل بارش است فصل تحولی شگرف فصل پوست انداختن فصل دلدادگیست فصل اول به همین سادگیست.. آرش معتمدی
-
بهارتان خجسته
جمعه 3 فروردینماه سال 1403 11:14
فرودین آمد ندا از اردی و خردااااااد داد باغ و بستااااان را نمود آرام جان آباد باد قمریان از عشق گل کردند هان فریاد یاد بانگ زد بلبل هرآن از شاخهِ شمشاد شاد بوسه ها بسیااااااار باید از لب گلبار بار فرودین هر آن بشو بر سوی بستاااان ها و گل ین چنین جانت شود مستان و مستانها و گل فصل گلها فصل درمان است و درمان ها و گل مثل...
-
روزه ام با یادت ای دلدار من، وا می شود
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 11:05
روزه ام با یادت ای دلدار من، وا می شود سیل اشکم در رهت مانند دریا می شود ماه رمضان درب رحمت می گشایی بهر ما عشق عشا قان چنین ماهی هویدا می شود ماه رافت وقت حاجت خواستن در سجده گاه با دعاها درد بیماران مداوا می شود زنده داری می کنم شبها به یادت تا سحر با تضرّع، اشک ریزان دل مصفّا می شود نیمه شبها تا سحر من ناله ها سر...
-
تا کی به هر دیار تورا جستجو کنم
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 11:04
تا کی به هر دیار تورا جستجو کنم تا چند وصل روی تورا آرزو کنم تا کی ز دیده اشک بریزم در انتظار تاچند نالم ازغم وبادرد خو کنم تا چندخون دل خورم ازرنج دوریت تاکی نهفته ناله دل در گلو کنم تا کی به حسرت گل روی توگلعذار بینم بهر کجا گلی ازشوق بو کنم تا کی ز هجر روی توهر شام تا سحر باشمع شرح عشق تورا موبه مو کنم تا کی به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 11:02
-
روزی اگر دلم را راضی
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:59
روزی اگر دلم را راضی کنم، برداشته چمدان خیالم را خالی می روم؛ پشت سر دهان پلها را خرد می کنم بی ثمر چشم جاده ها را خون محمد ترکمان
-
بهار
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:57
-
افسوس درین عالم خاکی که درآنیم
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:56
افسوس درین عالم خاکی که درآنیم درمــانده وبیچـاره و دائم به فغانیم درانجمن عشـق خمــاریم و خزانیم شـوریده ومستانه و دیوانه بمانیم دررهگذرعشق چنان مست وخماریم غـافل زنگـــاه ونظــر یـــــار نمانیم دل بستـه ی یــاریم وتمنای نگاهی شـاید به مـرادی برسد صبح پگاهی چون بـوی توآیددرین صبح سپیده بیناشوداین چشم سیه فام زدودیده...
-
شیرینِ شبِ شورم ای نغمه پر شورم
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:55
شیرینِ شبِ شورم ای نغمه پر شورم شاهد به خیال آمد پر کن بادهِ شورم چون قطره به هر دریا در قایق بی جانم چون ماهی سرگشته از آب رهت دورم از باغِ بهشت دل، رودی به جریان است تا مست کند می را از مستی مستورم کافر به خیال آمد مومن زِ جفا کم شد ساغر بگشا شیدا کز لطف تو منصورم مستانه بگردم من در کالبد رنگین بیداد کنی آخر در وادی...
-
حس گلبرگ بلور شوقِ نگار
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:54
حس گلبرگ بلور شوقِ نگار زایش رویشِ نور وقتِ غبار بارشِ ابر بهار وقتِ قرار خوانشِ تارِ سه تار وقتِ فرار جهدِ زیبایِ یِ مور موقعِ زور نم نمِ جایِ نَمور وقتِ سرور پیچش موهای بور فصلِ هَدر دیدنِ غافلِ کور نسلِ حجر پچ پچِ پیچکِ نور بهرِ خزر پختِن نان فطیر وقت خطر رفتن ظلمتِ سرد صِرفِ نظر رؤیتِ فِطرت نامرد تَبر ناله ی طفل...
-
به چشمهایت نگاه میکنم
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:51
به چشمهایت نگاه میکنم در دریای خروشان و مواج تو غرق میشوم دیدنیها به رنگ آسمان میشوند زنبقهای آبی با اشتیاق میرقصند پروانههای مورفو در هوا بال میزنند انگشتانم مسکن پاهای کوچک و ظریفشان میشود گردنبند فیروزهام این آبی هماهنگ را تکمیل میکند دامن پرچین بلندم زمین را به طراوت نگاه نیلفام چشمان تو قسم...
-
قسم به قلم خورد، دادار، یعنی که
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1403 10:50
قسم به قلم خورد، دادار، یعنی که به جز به داد ننویسی به قلم، ای یار چو بیداد و جور، خون خلق ریزد زخامه ات، جای رنگ، خون بچکد این بار شرف به زر چو فروشند قلم به مزدوران شرف به جای مرکب بیفشانی از خودکار جزای چنین نویسنده ای چونان باشد که قسم به خامه اش خورد حضرت دادار. سید قاسم موسوی
-
بگذار ازین کوچه وشهر که رفتم بُگذار برو
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 12:06
بگذار ازین کوچه وشهر که رفتم بُگذار برو هر روز نقطه بگذار سرخط پی دلدار برو گر زین کوچه که رد شی دل آزار شدی حا ل دلم نه پرس پی دیدار بی تکرار برو بگذار به گریه ام زین عشق و تلخ کامی روز پای عشق ببند بی پیغام به اصرار برو گر امشبی در پُشت کوچه آرام بد کام شدی قاصد بفرست و بی شام پی اطراد طیار برو گر رفتم توهم زدی به...
-
دف نوازان را سپرده ام
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 12:04
دف نوازان را سپرده ام پیش پای کوچِ زمین، آسمان را بر لوح زمین بنگارند. ارغنون ها را به نسیمی سوگند داده ام که قاصدکانِ پگاه در آغوش می دارند، زبان در کنه دهان خاموش و کلام زرین خدا روشن تر از نازکی رود جاریِ جویباران، بازی مستانه ی هَزاران بر فراز آب ها، دریاها، کهکشان ها... روشن از لا به لای دست زمان؛ اما به راز،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 12:03
-
خوشه یِ چـشم تو پرویـــن ِ نیــاز است
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 12:02
خوشه یِ چـشم تو پرویـــن ِ نیــاز است می کـُـشد باز ولـــی بنـــده نـــواز است گوشــه ای دارد اگـــــر دست مسافــــر پنجه در پنـــجه دلش زمیــنه سـاز است نه بیــات است نــه آن گوشه ی ماهـور پـرده گـــردان دلــم مـَل مـَل نـــاز است کفـــِر کــافـــر شـــده ای بـاز مــُــعمـّــا بهترین کوک جــــهان زخمه ی سـاز است سینه...
-
نشکفته غزلی بر لب من پرپر شد
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 12:01
نشکفته غزلی بر لب من پرپر شد شوری به دلم آمد، شعله شد و اخگر شد آسان نبود گفتن، آسان نبود خفتن مانند رگی کز غم، دلبسته خنجر شد یک گیجی و منگی هست، حرفی که نشاید گفت یک لکه خونین دل، نقش می و ساغر شد من کهنه ترین هستم ، یا ناب ترین هستم یک چله ز انگوران،یک قطره که گوهرشد تسبیح تو شد ذکرم، مسحور تو شد فکرم آشفته ترین...