-
با اینکه پاهایت
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:25
با اینکه پاهایت بوی ماندن میدهند گاهی بیهیچ بدرقهای باید رفت وقتی سکوت جای قدمهایت نفس میکشد و سلامها در حرمت لحظهها کمرنگ میشوند مجید رفیع زاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:25
-
من به تنهایی
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:24
من به تنهایی تورا دیدم که می آیی نگاهی پشتِ در داری نگاهی روبرو داری ولی با من نگاهی پشت و رو داری تو رفتی ناگهان بی هیچ حرفی نگفتی کیستی ! نگاهم مانده بود آنجا اتاقم شکلِ دیگر شد زمین در زیرِ پایم بر تمامِ خویش گم شد نه دیواری نه در بود و نه سقفی بر اتاقِ بستهً من بود معلق بود وحشت سکوتی سرد تنم را سخت می سوزاند...
-
باغ وسیع است
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:22
باغ وسیع است آنقدر که انتها از یاد میرود من اما سالها ست به اندازهی همان دایره در شعاعِ سایهی خود ایستاده ام و جهان به اندازهی همان سایه اتفاق می افتاد شیوا فدائی
-
باشهدا
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:21
-
اگر از دایره خارج بودم
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:20
اگر از دایره خارج بودم هیچ موجی مرا خم نمیکرد اما در حباب تاریکی شناورم، گرداب...مرا میبلعد، خشم و اشتیاق پردههاییاند بر تن اندیشهام چشمهایم بستهاند صداها در حلقههای بیصدا رژه میروند «عقب نمانم» عقب نمانم از خود یا ...؟ میسازم، میخرم، میفروشم… اما اندیشه در قفس عادتها اسیر است اگر انسان بودم فضا تنها...
-
"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود "
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:19
"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود " گَر به غفلت گذرد عمر، مرا بود چه سود؟ نیمی از قرن، که بر سفره ی تو مهمانم شُکرِ بسیار، به امروز دگر بار درود کی بخوانی تو مرا، تا به بَرَت پر گیرم؟ چون بدانم؟ به سلامت برسان تا بدرود مهربانتر ز تمامی و تو خود اتمامی یارِ من باش که ره، بی تو نشاید پیمود عاشقان عارفِ عشقند...
-
بر چرخِ دلم مبند تو پیمانه ی غم
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:14
بر چرخِ دلم مبند تو پیمانه ی غم بر گوشِ فلک مگو که رسوا شده ام آنگه که به دل جام طلب بنشانی این عمرِ گذشته را نخواهم یکدم در سینه نشد خیالِ آشفته سری صد پاره نشد نگاهِ شیدا شده ام من جرأت دیوانگیم در شب وصل پرچینِ تو زد آن همه تنهایی رقم یک عمر نهیبِ دلِ رسوا خوردم آخر به دهان رسید آوازه ی شرم دل را به ستوه آمده از...
-
به یاد دارم:
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 12:13
به یاد دارم: نیمه شبهایی که با بغضم صدایت من زدم عجز و ناله کردم و فریاد زدم که کجایی تو ؟؟ نمی بینی چرا هرگز مرا تا به کِی باید صدایت من زنم پس ای خدا کو ؟؟؟ کجاست اکنون آیا آن خدا؟؟؟ نمی بیند از آن بالا یعنی حالِ مرا؟؟؟ چه شد بر تو خدایا آن همه انصاف و عدل در جهانی که فزون گشته در آن ظلم و ستم سهم ظالم در جهانِ ما...
-
قبل از اینکه کاری را شروع کنید
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1404 11:47
قبل از اینکه کاری را شروع کنید به پایانش بیاندیشید شاید لزومی نباشد که حتما آن کار را انجام دهید بهمن نوری قاضی کند
-
چشم من در آینه از بی تو بودن گریه کرد
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:38
چشم من در آینه از بی تو بودن گریه کرد اشک شد با آه و رنجم روی دامن گریه کرد شب نگاهش را به اشک اختران اراسته بود پشت ابری ماه هم با اه و شیون گریه کرد ماه وقتی دید بر گیسوی شب زنجیر غم بر سر ابر سیه افثاد و روشن گریه کرد چای داغ نیمه شب ها مونس تنهایی ام قند در فنجان شکست و با لب من گریه کرد بر فراز قله ای جغدی به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:38
-
درونم، زنیست عارف،
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:37
درونم، زنیست عارف، که بر بساطِ سادهٔ خویشتنِ خویش نشسته است؛ او از تمامِ این رنگها و بازیهایِ جهان، تنها یک چشمهٔ آرامشِ زلال میخواهد جایی که هیچ صدایی، سکوتش را نشکند. و بیرونم، زنیست مبارز، که باید هر روز، با زرهی از لبخندهایِ محکم و حرفهایِ حسابشده قدم بردارد؛ زرهی که با هر قضاوتِ نادیده و هر انتظارِ بیجا،...
-
در هر سو سرگردان
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:36
در هر سو سرگردان همه جا پرسهزنان سایه ها میبینمشان، در کوچههای خیال آغشته از رنگ ها نشانهایست هر کدام که حمل میکنند بر دوششان هستند آغازندهی نمایش روی دیوارههای ساکتِ خفتهی شهر به وقت حکمرانی تاریکی، در دل شب متنفرم... قرار گیرم زیر سایه ایی شوم شاید، هستم شرور... آویخته شد نقاب ها برای همبستگی با سایه ها...
-
باشهدا
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:36
-
به دل فِتاده هوسی، زِ آسمان دورتر
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:34
به دل فِتاده هوسی، زِ آسمان دورتر شهابِ آرزوی ما، زِ شمع بینورتر به شوقِ باغِ محال، همره باد میرویم چه سود؟ شاخهی امید، مستورتر زمانه بر درِ بسته، نگهبانی استوار هر آنچه «میشود» پندار، مهجورتر دلِ رنجور و خسته زِ پا نمینشیند اما قدم به جادهی تقدیر، از آن رنجورتر چو موج که به ساحل سیلی زند هر دم قسم به دیدهی...
-
پشتِ این مرمرِ خاموشِ لبها،
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:34
پشتِ این مرمرِ خاموشِ لبها، نبضِ غیاب، دیگر رگ نمیزند آینۀ لایتناهی، بیموج و خالیست؛ آنجا که گِل تَنگِ کلمات فرونشست، نور، صخره ریگهای کفِ ادراک را با حوصلۀ ماه میشمارد. اینجا، زمان در مهِ غلیظِ تکرار، عقربههایش را گم کرده است. هیچ دَرّندهای زمان را نَدریده؛ تنها، ساعت را از قوزکِ هستی با احتیاطِ پَرِ پروانه...
-
پس از مدت ها دیشب سری به غرورم زدم
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:33
پس از مدت ها دیشب سری به غرورم زدم یک گوشه ای افتاده بود گرد و خاک گرفته ، رنگ و رو رفته ، رد پایی آشنا که رویش خودنمایی می کرد جلو رفتم ، با دستم شروع کردم به پاک کردن گرد و خاک رویش نگاهی به من کرد سرم را از خجالت پایین انداختم زل زده بود و به من نگاه می کرد انگاری یک دنیا حرف درون یک بغض فرو خورده تبدیل به قطره...
-
ناگهان رفتی اسیر غم خصمانه شدم
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:32
ناگهان رفتی اسیر غم خصمانه شدم مثل مجنون جگر سوخته. ویرانه شدم موسم غربت من ؛ از تو سرانجام گرفت از غم دوری تو دربدر از خانه شدم لحظه ها بی مرا به غصه عادت دارند باخدا حافظی ات ساکن غمخانه شدم بیقرارم همه شب از تب ات آسیمه سرم درهوایت هدف شعله چو پروانه شدم عمر بی حاصل من را ثمری جز تو نبود شاعرم کرده نبودت ؛ آیهٔ...
-
سکو تت در دلم افتاد و ایمان شد ، بماند این
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 12:32
سکو تت در دلم افتاد و ایمان شد ، بماند این میانِ بودن و رفتن پُل جان شد ، بماند این دلم گم گشته در تقدیر ، خود را باز می جوید غمی در خنده ی ایام پنهان شد. بماند این زمان رفت و نرسیدیم ، شاید وعده ای دیگر که نامم در هوابت رو به پایان شد ، بماند این تو رفتی و پس از رفتن ، خود من نیز غایب شد جهان در خلوتِ چشمم گریزان شد...
-
عشق تو با دل من هیچ من و ما نکند
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:40
عشق تو با دل من هیچ من و ما نکند خندهی مهر تو با جان غزلها نکند ماه اگر بر دل تاریک بتابد چه شود؟ نور چشمان تو جز نور ثریا نکند؟ آن چه با زمزمهی عشق کند باغ بهار بیتو این باغ غمآلود شکوفا نکند دل اگر بیتو بماند همه شب سرد شود گرمی مهر تو جز گرمی دنیا نکند هر نفس با غم دوری همه جان میسوزد جز حضور تو کسی نام مرا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:39
-
باز امشب دل من زار و پریشان شده است
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:39
باز امشب دل من زار و پریشان شده است پشت این بغض غریب یادتوپنهان شده است غم دلتنگی ام از چشم پر آبم پیداست از غم دوری تو اشک فراوان شده است جیرچیک می خواند باز برایم نگران از تب سینه ی من باد هراسان شده است به سرم آمده امشب غزل حس جنون خواب من گمشده و یار نمایان شده است هوس بوسه ی او برده امان ازدل من غزلم مست شده...
-
مزرع شعر و غزل بی عشق تو آباد نیست
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:37
مزرع شعر و غزل بی عشق تو آباد نیست خنده ام جعلی و مصنوعی ست قلبم شاد نیست قدرت جادوی چشم دلکش و زیتونی ات کمتر از اعجاز های پنجره فولاد نیست شهرزادی قصه گویم، بینواتر از دلم در هزار و یک شب ِ پس کوچه ی بغداد نیست با نگاهت جان به شعر بی فروغ من بده چشمه سار شعر تو کمتر زفرخزاد نیست از زبان حق شنیدم سجده بر چشمان تو...
-
من یک طرحِ کمرنگ بودم
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:22
من یک طرحِ کمرنگ بودم از عشق فقط یک احتمالِ حاشیهنشین در زیرنویسِ کتابِ جهان تو آمدی و با مدادِنگاهت خطوطِ گمشدهام را پیوند زدی تا نقشه ی ناتمامِ وجودم ناگهان معنایِ مقصد را دریابد من یک نقطهچینِ تنها بودم در میانِ انباشتِ جملاتِ بیپایانِ روزمرگی تو آمدی و فاصلههایِ ترس را یکی یکی به نشانههایِ دعوت تبدیل کردی...
-
غروب برای من مرگی ست
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:22
غروب برای من مرگی ست که هرروز تکرار می شود سرشک پرستاری که به دلداری ام تا روشنان شهر آرام نمی گیرد عزیز برای نزیستن دلیلی کافی ست وبرای زیستن هزارها باید می باید که می فهمد بودن چیست ودرکدام قله ی ناتسخیر عشق می زیند پروانه هایی که باد آشیانه ی شان را ندیده است وحیدکیخا مقدم
-
"زیباترین غریق ِ جهان"
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:21
یک روز با تمام وجود امواج ِ ندانستنهایم را در آغوش میگیرم، و فرو میروم، به اعماق ِ چِرا؟؟؟هایم، تا روزی ... شاید، پیدا شوم، بر ساحل ِ آرام ِ فریاد؛ "زیباترین غریق ِ جهان" ... سیاوش پیروزکیا
-
همیشه شادی و دل میبری با خندههایت
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:18
همیشه شادی و دل میبری با خندههایت نگارِ خوشگل و نازم،،،،،، کنم جانم فدایت به چشمِ مستِ تو سوگند و آن اندامِ سروت که از هر سویِ دنیا میکشم خود را به پایت لبت خندید و محشر شد، دلم شد بیقرارت بمیرم در تبِ آن خندههایِ دلربایت کمانی کردهای ابروی خود با قوسِ زیبا که هر کافر شود مؤمن، به یک دم از صلایت فدای شالِ کُردی...
-
زندگی دریا و تو نازنین چون گوهری
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:15
زندگی دریا و تو نازنین چون گوهری در نجابت، در صبوری ز عالم تو سری ای که چون ماهی، عیان در میان آسمان ابر باران زا تویی، از سخاوت پیکری در هوای خانهها، بویش یاس سپید گل چه گویم؟ بهشت جاودانی را دری خانه بی تو میشود سرد و دلتنگ و غمین با وجودت خانه روشن شود، چون مادری فروغ قاسمی
-
تو کز پوچی بر من نائل آمدی
سهشنبه 25 آذرماه سال 1404 11:03
تو کز پوچی بر من نائل آمدی پوچی ام را رنگ دادی ای رنگینِ من ای که در دیده ام معنای جهانی رنگی بر من بزن معنای من برای من تفاوت های نهانی پس قلبت را به قلبم پیوند بزن چیره بر جهانِ منی با بهارِ تنت به زمستانم لبخند بزن طنینِ لحظه های کمالی با آوایِ کلام ات بر سکوتم ترفند بزن آری تو توقف های من در میانِ رنج هایی نباشد...