-
خبرآورد قاصدکی که
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:11
خبرآورد قاصدکی که آب وجارو میکنی کوچه را با گیسوانت اگربرگشته باشم باهمان قاصدک فرستادم پاسخ را بله که خواهم آمد با سوغا تی گلهای بوسه تا بکارم بر نوک گنجشکان خرمن گیسوانت وای ...چه عطرفشان می شود خواب زیبای یلدایی من و تو رحیم فخوری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:10
-
تو از ستارههای نرگسی ساخته شدهای
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:10
تو از ستارههای نرگسی ساخته شدهای اجازه بده تمام اندوهِ جهانِ هستی تو را در آغوش بگیرد… باد و بارانِ این جغرافیا هرگز به تو نمیرسند درونت فصلیست کهکشانی که میلیونها سال نوری پیشتر فرو ریخته است سکوتت در این جهان سنگینتر از هر طوفانِ جغرافیاییست… شاهین افتخاری عمله
-
شب یلدا و دلم با تو سخن ها دارد
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:09
شب یلدا و دلم با تو سخن ها دارد ماه با مردمک چشم تو تقوا دارد شمع میسوزد و از راز تو روشن خورشید سایهی شب به بلندای تو معنا دارد عشق با یاد تو در سینه و دل سوخته است گرمی صوت تو در جان من آوا دارد شعر یلدا شود آغاز به لب های شما هر غزل با تو در این دفتر ما جا دارد گرچه شب سرد و دراز است و نگهبانی نیست نفسم در نفس...
-
باشهدا
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:08
-
کودتایی عجیب درونِ چشمانم رخ داده
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:06
کودتایی عجیب درونِ چشمانم رخ داده نه دستهایم که قلبم به سوی تو پرواز میکند در دشتی بیپایان میانِ زمین و آسمان جایی که روشنایی با نفسِ تو از تاریکی عبور میکند و سکوت بالهای آخرش را به یادِ تو باز میکند طیبه ایرانیان
-
خاطره بازی که میکنم بیشتر دلم میگیرد
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 12:05
خاطره بازی که میکنم بیشتر دلم میگیرد دست خودم که نیست بیشتر دلم می گیرد یه سوی تویی و انبوهِ خوبی ها یه سوی منم که از تو یاد میگیرد یک عالمه ترانهِ عاشقانه یادم هست افسوس که و قت دیدنت زبان میگیرد بس خوب بودی و هستی مانده ای بخاطرم بی خود که نیست در نبودت دلم بهانه میگیرد چنان مست می شوم به وقت دیدارت دل است دیگر،...
-
اشکهای چشم خود را، میربایم، ز تو با هر سرود
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 11:56
اشکهای چشم خود را، میربایم، ز تو با هر سرود می شکند، با ناله ها، تاب و توانم، ،ز تو با هر سرود شد فزون از طاقتم، این غصه، با سودای درد؛ میزند آتش به جانم، این جدایی، ز تو با هر سرود شعر غم را، مینوازم، فردا ،با فغان یکسره میچکد،اشک از چشم آهم ، ز تو با هر سرود دردِ دوری، گشته پنهان، پشتِ نو خندههات با قلم، دریای...
-
هرگز دقایق عمرم به پایت هدر نشد
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 11:54
هرگز دقایق عمرم به پایت هدر نشد امـا سکـوت درد ز جـانم بـه در نشد به هر دری زدم که یابم نشانیت اما دری به رویم گشوده دگر نشد در جادههای خستهی بیانتها،چه سود پـای سفـر شکست ولی دلِ رهگذر نشد بـا دودِ سیگار و خیابانِ بـی چـراغ از بغضِ کهنه درگلو کسی خبر نشد هـر لحظه با خیالِ تـو جنگیدهام ولی این جنگِ بیامان به دل...
-
تو شبگیر خشک شاخه ها بودی
یکشنبه 30 آذرماه سال 1404 11:51
تو شبگیر خشک شاخه ها بودی عروس سیاه پوش جنگل بلوط! در کوهستان که سایه ها فریب اند! آتش گرفته ای و گرم لبخند می شوی! *** لبخند که می شوی به لبهای مرتعش که ناشکیب اند! آغشته به اشک گونه هایم باش نگاهم کن! *** تو گناه سوزنی برگ درختانی که به باد وحشی، تند می شوی و چای قسمتم تلخ و تیره می کنی! دمت گرم، تلخم باش، تباهم کن!...
-
صدای پای قدم های تو چه نزدیک است
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:37
همین که یاد من هستی برای من کافیست همین که یاد تو هستم هوای من عالیست صدای پای قدم های تو چه نزدیک است نوای ذکر اناالمهدیت چه غوغاییست همه به جمعه برا ی تو ندبه میخوانند ولی به یاد تو هر لحظه اشک من جاریست بیا و کاهلی ما در انتظار ببخش ببین که توشه و دستهای ما خالیست همیشه در شب یلدا تب تو را دارم گمان کنم که میان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:33
-
تو خود دانی که بی تو من سراپا ماتم و دردم
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:33
تو خود دانی که بی تو من سراپا ماتم و دردم اگر اشکم نبود ای گل بدون تو چه میکردم ز دیدارت گل گونه به رنگ سرخ میخکها چنین افسرده از دوری شدم، برگ گل زردم بهاران وام شادی میگرفت از من، به فصل گل بیا بنگر مرا اکنون چه پژمرده، چه دلسردم چراغ روشن کاشانهات بودم، به شبهایت کنون فانوسِ در بادم، به طوفانم ببین هر دم فروغ...
-
دیشب، آسمان
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:32
دیشب، آسمان با سرانگشتانِ خیسِ باران بر پیشانیِ بلندِ شیشه، نُت مینوشت. رازی کهن در کشوقوسِ هر قطره، پوست میانداخت تا هر دم، در لباسی نو زیباییاش را به رخِ تنهاییِ ما بکشد. هر خط که بر اندامِ این شیشهیِ صبور سُرید انگاری قلممویِ مجهولِ ازل بود که بر بومِ نقرهایِ شب، چهرهای دیگر از «خویش» میپرداخت. ببین این...
-
همه چیز از نام تو آغاز شد
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:32
همه چیز از نام تو آغاز شد لیلی جان..... از نگاهی که در حنجره ی زمان گیر کرده بود و من آن را صدا زدم لیلی…لیلی… و دنیا از خوابِ سنگین خود بیدار شد واژههای من بیشرف و مست از بلندای حافظه فروریختند هر کدام آینه ی شکستهای که تو را بارها و بارها در خود تکرار کرد اندام تو را دیده بودند و دیگر تابِ سکوت نداشتند. مثل...
-
دل را به امیدِ وصل جانان بستند
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:31
دل را به امیدِ وصل جانان بستند اما همه بندِ وهم و گمان بستند گفتند بهشت، پادش شیرین است بر لقمهی ما، شرنگ جان بستند زاهد، که ز رازِ عشق بیخبر بود بر خرقهی ما، نشانِ عصیان بستند او غرقِ عسل، به مجلس آرامش ما را به شرارِ شک، زبان بستند گفتند که ترکِ کام، راهِ رهاییست بر رنجِ دلم، هزار دندان بستند ما مستِ شرابِ عشق و...
-
یلدا
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:30
یلدا کش میآید شب در ترافیکِ آخرِ پاییز میترکد انار روی میز آشپزخانه و قرمزیاش اعترافی بر دستهایمان برگردیم/ نگردیم به خاطره؟ به همین زمان به این شبِ طویل که یخچال را خالی میکند از هندوانه و پستهها در میان خندهها فال حافظ در پیامهای گوشی می لغزد و شعر از صفحه های روشن زمستان پشت پنجره و آفتاب لابلای شاخهها...
-
یاس ها زیر آوار سکوت
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:29
یاس ها زیر آوار سکوت چشم به راه قدم های تو تک تک از شاخه فرو می ریزند بی صدا می شکنند و هنوز از عاطفه روشن خاک عطر شیرین محبت جاریست من در این وادی سرد از عبور خیس باران سرشار در هوای دلتنگی خود می خوانم محراب تو نزدیک ابرها در چشمه باد قطره های آبی احساس روی گل های حیاط و سرود های ناتمام عشق از خلوت رنگین قناری ها تا...
-
آنقدر پاییز را نوشیده ام
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:28
آنقدر پاییز را نوشیده ام که یک بغل نارنجی زرد قرمز در ماورای چشمانم به خواب رفتهاند طیبه ایرانیان
-
در کوی عاشق پیشگان عاشق ترین عاشق منم
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:13
در کوی عاشق پیشگان عاشق ترین عاشق منم گویی که یارت میشوم ، تا کهکشان ها می پرم شیرینترین، شیربن من ، لیلاتربن لیلای من مجنون مجنونت شوم عذرای بی همتای من حالم نمی پرسی چرا؟ وقتی که رفتی از برم تنهای تنهایت ، منم شد، خاک عالم ، بر سرم سرکرده ام در کوی عشق با خاطراتت ای صنم من عاشقت هستم هنوز دبوانه تر از خود منم روزی...
-
سر چشمان تو جنگ است میان من و شهر
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:18
سر چشمان تو جنگ است میان من و شهر بین چه طرار عظیمی ست دو چشمت دلبر هم ببرده ست به یغما دل من را آسان هم که مجذوب خودش کرده مرا آن چشمان گر کزین گوهر زیبا حفاظت نکنم همه شهر قرار و من تنها چه کنم ؟! سلاله عبدحاتمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:17
-
ماه بلند مغرور! هر چند دوری از من
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:15
ماه بلند مغرور! هر چند دوری از من چشم از تو برندارم. سر پنجهها کشیدی بر قامت خیالم آهوی ناز بودم در ظلمت نیازت. در خلوت غم خود مرگ هزار رویا، مرگ ستاره، دیدم. در این شب سیاهم، تنها تو ماندی و من صبحی دگر نیاید. شعری دگر نخوانم. فرزانه علی پور
-
قایقی خواهم ساخت؛
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:12
قایقی خواهم ساخت؛ نه از چوب، از تردید دستهایم و امید چشمهایت. راه تو از کدام سکوت میگذرد؟ و چرا هر بار نامت را صدا میزنم آب زلالتر میشود؟ من به رود اعتماد میکنم، به راهی که از دل پرسشها میگذرد و به نگاهی که بلد است جهان را کمی سادهتر ببیند. قایق را به نیت تو به آب میزنم؛ باد اگر یاری کند به ساحل تو میرسم، اگر...
-
سپردهام دل را
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:10
سپردهام دل را به نگاهی که هیچ پنجرهای به مهر نمیگشاید نگاهی که سبزینهٔ خاموشش سالهاست زیر غباری از شب در خود فرورفته است و هر بار موجهای بیتابی در جانش برمیخیزد چیزی بیصدا در من میشکند و چون تیشهای پنهان بر تنهٔ امیدم فرود میآید تا شانههای لرزانم بی پناه رها شود اما … میان این همه غبارِ سرد من هنوز...
-
بنازت، اینهمه اینجا نشستیم؛
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:10
بنازت، اینهمه اینجا نشستیم؛ به یادت غصه خوردیم و شکستیم. به عشقت اینهمه امید بستیم، به یک امیدِ بیعشقی نشستیم. بیا، ای آشنایی همزبان باش، مرا آغوش گیر و مهربان باش. بیا، ای همنفس، ای صبحِ امید، طلوعی تازه کن، یادی برانگیز... زهرا چنانی زاده
-
دل بریدم از هستی، زندگی چه آسان شد
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:07
دل بریدم از هستی، زندگی چه آسان شد ترک آرزو کردم، این خرابه بُستان شد زانچه دیدهام دیده، شمهای بدل گفتم نالهای کزان برخاست، شور صد نِیِستان شد شأن بینیازی نیست گریه، وَرنه میگفتم کز جفای نزدیکان، اشک من به دامان شد داغ زندگانی را، هر کسی به عضوی زد زاهدی به پیشانی، دل ز مِیگساران شد زاهد از تهی مغزی سمت قبله را...
-
مسند نشینِ عزلتم این خود سعادتی!!!
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:04
مسند نشینِ عزلتم این خود سعادتی!!! شد گوشهای ز دولت عشقم، عنایتی قصر شهان، بدیدهی عبرت بدیدهایم خوف است و بیم و شکوه و شک و شکایتی من، سطر سطر دفترِ ایام خواندهام!!!! چیزی نداشت، غیر ندامت، حکایتی شرمندهام ز دوست که مارا به غیر جان مقدور نبود و، شد آن هم خجالتی نازم به کوی میکده کین آستانه نیست هرگز تهی ز بارشِ...
-
آمد به لب جانِ درخت زندگی ام،
جمعه 28 آذرماه سال 1404 12:04
آمد به لب جانِ درخت زندگی ام، به شاخه هایم قسم سخن امروز و فردا نیست؛ من سالهاست در انتظارِ رشد این ریشه ام؛ اندوهی نیست، مشکلی نیست، دلداری ام به ریسه های شب روشنِ ستاره ها؛ راهِ امیدم به صبح فرداست من فرهادِ تیشه به دستِ تلخیِ روزگارم؛ و تو شیرینِ دلفریبِ این قصه ها؛ تو باش آغازِ رویایم، همان قند شیرین، پس از تلخی...
-
زبانه های پر لهیب فرسوده گی
جمعه 28 آذرماه سال 1404 11:51
زبانه های پر لهیب فرسوده گی در فروکش انتحارقلبم طنین می افکند. و رخساره حیرت زده ام را به گلگون سرخی باز می سراید. آری این سروده غمگین است و دروازه های بلند فروریخته بر تاج گلها به قژ قژ لولایش نمی آویزد. این مرثیه آواز شبهاست آن کس بدون محنت دستانش را به ابر سپرد منتظر نمی ماند. و رهگذران را در گریز از مه به ارتعاش...