-
کشش قانونِ فیزیکِ عشق
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 12:11
کشش قانونِ فیزیکِ عشق دو جرم، همدیگر را میکِشند با قدرتی متناسب با حاصلضربِ شوقهایشان و معکوس با مربعِ فاصله ما فاصلهای نداریم پس نیروی کشش، بینهایت است حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 12:10
-
تازه برای دلم
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 12:09
تازه برای دلم شعر تازه گفته ام شاه بیت آن ذکر نام اوست سیاوش دریابار
-
مگر می شود شبیه تو نبود؟
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:52
مگر می شود شبیه تو نبود؟ تو که برایم سرمشق بوده ای. میان واژه های از جنس تعریف تو را هزار بار گوش داده ام مثل سپیدار کنار حوض من پیچک مجنونی بوده ام و در تمجید، چشمانم مثل نور گذشته، از آینه ای بساط عشق را که بهار چید تو سین اول ... آری تو سینِ اولِ دل باختگی بودی، لبخندت سبزه شد در دلِ زمستانِم. هر جا گل رویید، نام...
-
ای عشق
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:50
ای عشق ای قانونِ نانوشته که نقضت تنها راهِ زیستن است به جرمِ دوستداشتن هنوز زندهام لیلاموسوی
-
پرتگاهی ست میان من و تو بی تردید
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:49
پرتگاهی ست میان من و تو بی تردید می پَرم با دل و جان ،شیر صفت ،خواهی دید درّه یِ مرگ و خطر ، سختی رَه چیزی نیست که زِ وصل تو مرا سست کند یا نومید بی قرارم چه کنم رنج فراقت تا کی؟؟ ای که چشمانِ تو جذّاب تر است از خورشی د باز دیشب زِ غم آواره یِ صحرا بودم باد یکریز زِ احوالِ دلم می پرسید ماه با مهر صبورانه نگاهم می کرد...
-
با لرزشِ مژگانت
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:38
با لرزشِ مژگانت نه نُت که سکوتی عاشقانه بر گلوی شب می نشاند موهایت دیگر عطر نیست آغوشیست که در سرمای زمستان در خاطرهای تبدار میسوزد تا افسون با دهانی نیمهباز میان نام تو و سایههای بلند تاریکی بایستد و یلدا، زنی که ماندن را بلد نیست، در بلندترین شب سال با نفسهای ناتمام با نور کوتاه سپیده دم همآغوش میشود زهرا...
-
مینویسم بروی قلب انار
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:35
مینویسم بروی قلب انار شب یلدا نبودهای دلدار مثل یلدای سال های پسین پیش رو عکس توست بر دیوار گریه دارم انار آوردم میدرخشند دانه های انار استکان تو را نَشستم چون نقشِ لب دارد استکانِ غبار کَمکَمک خواب میکنم دل را نمنَمک خواب میروم انگار پاسخ فال حافظت این بود خواب رفتن به چلهای بیدار لااقل دردِ کمتری بکشم در همان یک...
-
پاییز رفت
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:32
پاییز رفت با آخرین برگش نامهای برای تو نوشت تشنهات هستم دوستت دارم همیشه حسین گودرزی . ستاره میشمردم اما شمارش گم شد وقتی به تو فکر کردم تشنهی تو دوستت دارم ستارهای حسین گودرزی
-
کشکول بدوش
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 11:29
کشکول بدوش گفت کجا درویش؟ گفتم عشق پخته سر رفتن از هوس آباد خام دنیا دارد. پرشنگ بابایی
-
جویبار خون با ولع قطره های سرم را می بلعند
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:20
جویبار خون با ولع قطره های سرم را می بلعند خواب و بیداری نسیم رویا میوزد رقص سایههامان بر پل نور غرق دردم شب تبآلود و داغ آتش اشکی بر دل میسوزد جای خالی تو میسوزم در تب در بغل غم با خندهی درد نسیم رویا میوزد هم آغوش گل سرخ میسوزم در تب دردی بیپایان نسیم رویا میوزد رویای بیپایان آرام آرام رویا میوزد بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:20
-
کاش پای تو به پوستینِ کلماتم
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:19
کاش پای تو به پوستینِ کلماتم تنه نمیزد... خواستم ننویسمت، اما عطشی که در گلویم خانه کرده، واژهها را تا لبِ پرتگاهِ عشق میراند. گاهی شعرم لبهایت را در سطرهایم میجوید، گاهی من، نَفَسات را در حروفِ او میبویم نمیدانی: این دلتنگیِ تو چون رودی که از چشمه میگریزد، همآغوشِ زمین میشود بیآنکه پایان پذیرد. در نبردِ...
-
در آغاز، به هر نوری دل سپردم،
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:18
در آغاز، به هر نوری دل سپردم، گمان بردم هر دست که بر شانهام مینشیند نجات است، هر برق، حقیقت. اما زمان، آینهها را در هم شکست، و دیدم: آنچه میدرخشد، گاه تنها زنگارِ خاموشیست بر صورتِ فریب. من، چون پرندهای در مه، آسمان را با قفس اشتباه گرفتم و به سایهها ایمان آوردم. سقوط کردم، نه یکبار که هزار بار، به حفرههایی...
-
دیگر ماهیها، از خاطرهی آب فقط خشکی را به ارث میبرند...
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:16
دیگر ماهیها، از خاطرهی آب فقط خشکی را به ارث میبرند... نمک، بر زخم زمین نشسته و افق، خطیست بیرنگ که هیچ ابری در آن گریه نمیکند... کوچهها صدای پای شادی را فراموش کردهاند و لبخند مثل آینهی شکستهای فقط چهرهی درد را منعکس میکند... کوه، سنگتر شده و نسیم، دیگر بوی گندم نمیآورد... نه نغمهای از نی نه صدایی از...
-
..ای پاییز...
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:10
یک بار دیگر صدای خش خش زیر جاروب ها شنیده شد درختان تصمیم گرفتند جامع سبز را از تن بیرون کنند و خود را برای باران عریان کنند از همین خاطر است که برف پوستین گرمش را بر شاخه ها میگسترد تا باران عریان درختان را نبیند و امسال چندمین سال است که درختان عریان میشوند ولی نه بارانی برای دیدن است نه برفی برای پوشش آه خدا این...
-
از صدای خستهی من، هیچ کس بیدار نیست
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:09
از صدای خستهی من، هیچ کس بیدار نیست شهر میخندد چرا با غصه ی من یار نیست عشق را فریاد کردم، روی دیوار زمان بر تنم زخمیست اما زخمها دوَار نیست با تو گفتم از جنون، از ترس فرداهای دور تو سکوتت را شکستی، پاسخی در کار نیست در نگاهت قرنها تاریخ بنبست است، لیک دستهای بیکس من آجر دیوار نیست زخم خوردم از دروغ، از...
-
گفتی: دوستت دارم، ای عزیز…
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:06
گفتی: دوستت دارم، ای عزیز… این گفتنِ تو مرا از پای افکند، جانم را سالها به آتش کشید و در پناهِ خود پنهان کرد. جان به جان، مستور است اما، ای عزیز، این زمزمههای تو نبضِ مناند که مرا از پای میبرند. من عاشقم چون سوزِ ابراهیم خلیل، و تو سوز و سازت شعلهایست که مرا میبلعد. یعقوبیام که نابینا شده، و زلیخاییام که پیر؛...
-
دلبرَم دل می بَرَد خندیدنَت
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 12:04
دلبرَم دل می بَرَد خندیدنَت می دهَم جان از برایِ دیدنَت در میانِ وحشتِ شب هایِ غم می شوَم آرام با تابیدنَت خواب دیدم که به سویَت می دَوَم در گلستان ، لحظه یِ گُل چیدنَت من کویرِ خشکم ای بارانِ مهر تشنه ام من ، تشنه یِ بوسیدنَت ای گُل زیبایِ باغِ زندگی می شوم مسرور با بوییدنَت با نگاهِ سرخِ تو قلبم تَپید زنده ام با...
-
حرارت آب و هوایِ مشترک
سهشنبه 2 دیماه سال 1404 11:38
حرارت آب و هوایِ مشترک آبوهوایی که فقط زیر پتوهای ما جریان دارد گرمایی که از نقطهای نامعلوم از بدن تو آغاز میشود و مثل آتشِ پَراکنده در جنگل تمامِ جغرافیای مرا فرا میگیرد حسین گودرزی
-
من از تو طوفانیترم، دیوانهتر ای عشق
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:17
من از تو طوفانیترم، دیوانهتر ای عشق چون موج می پیچم به خود، بیخانهتر ای عشق آرام چون کوهی که دارد در دلش فریاد آتشفشان دردم و ویرانهتر ای عشق دور از تو هر فصلم زمستان است و هرلحظه هی برف روی برف و من بیدانهتر ای عشق چشم تو آتش بود و من پروانه ای عاشق در شعلهات رقصانم و مستانهتر ای عشق گفتی فراموشم کن اما...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:13
-
از لحظهای که رفتی، جهان تار شد، نیامدی
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:12
از لحظهای که رفتی، جهان تار شد، نیامدی دل در غبارِ خاطره بیمار شد، نیامدی هر شب چراغِ پنجره را روشن کنم هنوز اما سحر، چو سایهی دیوار شد، نیامدی در باد، عطرِ گیسوی تو گم شد ای نسیم این کوچه بیتو سرد و گرانبار شد، نیامدی گفتم که میرسی و دلم را نوازشیست اما امید، خسته و بیزار شد، نیامدی در چشمِ من هنوز همان شوقِ...
-
هردم عذابم می دهد چشمان یکمرد
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:09
هردم عذابم می دهد چشمان یکمرد چشمی که راحت قلب من را زیر و رو کرد از یاد بُرده خاطراتِ خوب مارا تنها برای قلب من آورده یک درد بذر محبّت با نگاهش در دلم کاشت باغ وجودم را ببین!حالا شده زرد! گویا مسافر بوده ام در خاطر او سوغاتی اش تنها برایم مانده سردرد آن کس که در چشمان خود آهنربا داشت حالا چرا با چشمهایش می شوم طرد!؟...
-
تا تو بودی ؛ استوارتر از کوه ایستاده بودم
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:09
تا تو بودی ؛ استوارتر از کوه ایستاده بودم با چشم خود فر و ریختن کوه ام را دیدم روبه روبم آن دو چشم غزل خوان خاموش شد کس نباشد و آن جای همه کس در من می شد ناگهان آسمانی که قهر بود و بارش گرفت فریاد چرا هایم در رعد و برق پنهان می شد حال اگر صد نذر و نیاز هم باشد بی حاصل است گر زمانی دعاهایم مستجاب میشد دگر نشد تمام سال...
-
خوشم که آمدی ای یار در کنارم باش
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:04
خوشم که آمدی ای یار در کنارم باش دلم گرفته از این وضع، غمگسارم باش گرفته تاب و توانم جفای این دوران بیا و مونسِ تنهایی و قرارم باش نکرد دل به کسی میل از دو رنگیها تویی که اهل وفا دیدمت، نگارم باش مُشوشم من از آواز زاغها در باغ بیا و لحن خوش بلبل هزارم باش زِ جور، دیده پر اشک و بر لبم آه هست نشین و شاهد تلخی روزگارم...
-
عمریست تنها در به در، گشتم که پیدایت کنم
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:03
عمریست تنها در به در، گشتم که پیدایت کنم تا با غزل با شعرِ نو، شاید که شیدایت کنم تا کی منِ دلخسته باید در خیال روی تو در بین رویا هر نفس، حیران، تماشایت کنم؟ من که تمام جان خود را داده ام، یک شب بیا مستانه سر، تقدیم سیمای پریسایت کنم وقتی چو گلهای قشنگِ بوستان، در عشوهایی در حین صحبت بوسه را، مهمان لبهایت کنم یکدم...
-
آنقَدَر عقلُ و دل از خواستَنَت، سرشار است
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 12:01
آنقَدَر عقلُ و دل از خواستَنَت، سرشار است ناخودآگاه به خود آمد ُدید،تا به سحر بیدار است حیف ،تقدیر ِ منِ عاشق، اینگونه رقم خورد بینِ منو تو،فاصله بسیارشدُ عشق بهم خورد خودمانیم عزیزم ،تعارف که نداریم، پایِ نفر ِ سوم اگر هست، به پای تو نمانیم؟ بی تو میشد،از همان خاطره ها رویا بافت بدترین قسمت ِ این عشق همین ساختِ خیال...
-
تویی طلوع و غروب
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 11:45
تویی طلوع و غروب هر نفسم هرم های سرخ شور انگیزت پرتو های طلایی سخاوتت آبی دریای بخشندگیت چون ستاره ای دلربا دلچسب چشمک میزند آفتاب گردانی هستی که در فراز و نشیب روزگار قد میکشی استوار و رخشان و دانه های امید را چون تاجی بر سرم میگذاری گیرایی چشمان مغرور تو عجیب فریبنده است تویی ستاره خورشید آمرداد صبا حاجی بابایی
-
باد زمستانی نام تو را میآورد
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 11:44
باد زمستانی نام تو را میآورد بر پنجرهی بخارگرفته تشنهی آن نام دوستت دارم حسین گودرزی