-
از همه چیز این دنیا ترسیده ام
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 12:15
از همه چیز این دنیا ترسیده ام مادرم غمگین است و آینه ها را پاک می کند پدرم با پیراهن سرمه ای اش همیشه به جاده ها می زند من گوشه ای نشسته ام و از خوشبختی می ترسم از اینکه یک روز بیدار شوم ببینم دیوارها ریخته است ببینم کنار پنجره ی کوچکی که فصل ها از آن برایم دست تکان می دادند، تمام پروانه های روشنم مرده اند ... مادرم...
-
این روزها زیاد میخوابم
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 12:14
این روزها زیاد میخوابم ... خیلی زیاد و تمام نیستیهای تو در خوابهایم هست میشوند تو به معنای واقعی کلمه رویای منی رویای من !!! { نیکی فیروزکوهی }
-
زیبایی تو هر روز زنیست
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 12:13
زیبایی تو هر روز زنیست که حواس خیابان را پرت میکند و زیر میگیرد مردی را که حواساش به توست کامران رسول زاده ....................................
-
هی دختر باران !
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 12:12
هی دختر باران ! زیاد این دست و آن دست نکن ! بترس از دلی که دارد پرپر می شود ! برای من هیچ قراری نمانده هست ... بگو کجای آغوش قرار بگذاریم ؟! بگو تا عاشقانههایم را بر اندام آب بسایم می خواهم تمام دلتنگیهایم را قربانی زلالی رویت کنم ...!! بهرنگ قاسمی
-
عشق
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 12:11
عشق شکل های بسیار دل انگیزی دارد مثل گل سرخ در دست دختری زیبا مثل ماه بالای کلبه ای برفی اما من گوش بریده ونسان ونگوگ ام شکل تلخی از عشق رسول یونان
-
دیگر مپرس از حال من غریب زار عشق
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:08
دیگر مپرس از حال من غریب زار عشق فرسوده گشت این همه نجیب کار عشق یک عمر را به عشق تو سر کرده بوده ام افسوس که برده ای مرا هم به دار عشق طاقت ندارم از دوری تو ای نور دیده ام فرهاد هم طاقت نداشت از این قرارعشق با ما چه کرده ای که گریان شدم به روزگار هر لحظه را می شمارم بدون توخوار عشق شهری که توسکنا گزیده ای به شور خشت...
-
نداشتنت
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:06
نداشتنت اوج ویرانی است که بر سر آرزوهایم آوار می شود مجید رفیع زاد
-
جانم به لب آمد خبر از یار نیامد
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:05
جانم به لب آمد خبر از یار نیامد افسوس که آن یار وفادار نیامد بس صبر نمودم شده ام پیر کهنسال من در عجبم بهر چه دلدار نیامد این قلب حزینم شده لبریز ز اسرار گویید چرا محرمِ اسرار نیامد گل گشته شکوفا سرِ هر شاخه ی میخک هیهات که آن بلبلِ گلزار نیامد آنکس که طبیبم شده بود درهمه عمرم از بهرِ مداوا بَرِ بیمار نیامد ماهم چو...
-
... تو را به من بگو از کدام
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:03
... تو را به من بگو از کدام پنجره به کوچه "رها" کردم و نگاه به مردی تنها...؟ که نه ردّ نوری به جا مانده نه غباری _ به رنگ دلتنگی ! محمد ترکمان
-
غم اگر هست به دنیا، همه در فالِ من است
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:03
غم اگر هست به دنیا، همه در فالِ من است رنج و اندوه جهان، قسمتِ هر سال من است من همه عمر فراری شدم از غصه و حیف ... هرکجا میروم اندوه به دنبال من است هی دویدم پی حالی خوش و یک بار نشد ... بدترین حال جهان، شرحی از احوال من است تخت و بختی هم اگر هست، نشد سهمِ دلم ... آخرش یک وجب از خاک زمین مال من است سهیلا واشیان
-
+ خودم باورم نمیشه
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:02
+ خودم باورم نمیشه - چیو باورت نمیشه؟ + اینکه من... بی احساس ترین آدم دنیا ...تا این حد دلم واسه یه نفر ضعف بره... من واقعا تو رو می خوام... از روزی که دیدم می خوام - بیخیال... ما بهترین دوستای هم هستیم... نمی خوام دوستیمون خراب بشه + چرا همیشه این حرفو می زنی؟ چرا فک می کنی خراب میشه؟ - چون دوستی با رابطه فرق...
-
شما حرف خودتان را بزنید!
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 13:00
شما حرف خودتان را بزنید ! اما من میگویم : آدم که شاد نباشد با شادترین آهنگ گریه میکند .. در بهترین شرایط ناراحت است .. در خانه اش گم میشود..! در خیالش زندگی میکند، در آغوشش میخوابد ، در صدایش نفس میکشد، با عکسهایش جان میگیرد . میدانی جانم !!! دلتنگ که باشی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمیکند حتی برگشتن به گذشته ای که روزی...
-
نمی دانم چه سری دارد این صحرای دلتنگی
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:58
نمی دانم چه سری دارد این صحرای دلتنگی به گل می ماند افسون شب یلدای دلتنگی دلم در پیچ و تاب افتاده بی افسار می پیچد منم افتاده در آغوش غم افزای دلتنگی هوای قلبم آتش زا و می سوزد در این صحرا و من با اشتیاق افتاده در سودای دلتنگی جهانی بی سبب گویا مرا از خویش می گیرد میانم باز می پیچد صدای پای دلتنگی دلم در صبح و شام قاب...
-
تو را می ستایم
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:57
تو را می ستایم همچو درمانده ای که خدا را میخواند تو را می نوازم همچو باد، که گل شقایقی را لمس میکند تو را میخوانم تو را میخوانم امروز تو را میخوانم فردا تو را تمام عمر میخوانم تو را میخوانم وقت دلتنگی همچو عاشقی نا امید تو را دوست میدارم نه همچو مجنون نه همچو فرهاد تو را دوست دارم مثل خودم که در عشقت خبره شدم تو را...
-
سقف ها
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:54
سقف ها مثل زن های وطنم صبورند می دانند آن که هر شب چشم دوخته به تَرَک هاشان یا به خواب خواهد رفت یا به رویایی دیگر | یاور مهدی پور |
-
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:52
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ که تا ابد ؟ که همیشه ؟ که جاودان ؟ که هنوز ؟ | محمد سعید میرزایی |
-
بانوی من !
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:50
بانوی من ! رسواییِ قشنگ ! با تو خوشبو میشوم ! تو آن شعر باشکوهی که آرزو میکنم امضای من پای تو باشد ! تو معجزهی زرّینُ لاجوردی کلامی ! مگر میتوانم در میدان شعر فریاد نزنم : دوستت میدارم ، دوستت میدارم ، دوستت میدارم ... نزار قبانی
-
انتها ندارد عشق
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:49
انتها ندارد ع ش ق پیچکی رونده است تاعمق جان میرود و گاهی هلاکت میکند کم می آوری همچون کودکی در گرسنگی غش میکنی و ریسه میروی و خودت نیز بدون هیچ واهمه ای میگذری از سنگلاخ های عبور عشق همچون مترسکی میشوی برجالیز چه عبوری دارد عشق در زجرروزگار آن هنگامی که خشم و طغیان وامیدارت تا که دست میبری بر تمام پرده دری ها و مجنون...
-
پری دریایی
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 12:54
پری دریایی سطر بادها وزیدن میکند سطر موجها متلاطم میشود سطر صخره بر پای ماهیگیر بوسه میشود و سطر انتظار ماه می تابید تا پولک پری دریایی در آب بدرخشد و گلی روی آب باز لبخند بزند سطر بوسه در آینه آب منعکس میشود و بچه ماهی ها تکرار میکنند رضا اهورایی
-
لالهها...
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 12:55
لالهها ... در راستین قامتی باید که تنهایی کشند ما حاکمانِ محکوم به رای دادگاه جهل و ناروداری خود از پشت میز دانش و درک و پنهان از نگاه خرد به زندان شکل پرستی و شکل پذیری سرازیریم با صَلاحی از باصطلاح دانش و منورالفکری، بیهوده از بیهودگیها میگوییم و هنوز از جادوی راز از گل سرخ و رنگ بندی رنگین کمان بیخبریم و...
-
پر از گلایه و دردم ، پر ازپریشانی
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 12:50
پر از گلایه و دردم ، پر ازپریشانی پر از نوشتن شعری که تو نمی خوانی دلم گرفته از این غصه های از سر هیچ دلم گرفته از این بغض های طوفانی از آن صدای زمخت و غریب تلوزیون از این سکوت غم انگیز و تلخ و طولانی دلم گرفته از این حرفهای تکراری از این "به من چه "،"برو بی خیال "، "خود دانی !" از اینکه...
-
نمِ بارون چشامو، یادِ تو میندازه
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 11:58
نمِ بارون چشامو، یادِ تو میندازه تو که باشی تو چشات، قِبلَه شو می سازه نمی خوام، وقتی سُراغِ تو رو می گیرم ببینم رفتی که من، جایِ تو می میرم اگه خوابم که نمی خوام دیگه بیدار شَم شاید ازهر چی که دورت کُنه بیزار شَم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش، گلِ ابریشمی ام باشی، همه ی زندگی ام مجنون، شدَنَم قِصه بشه...
-
کاش شب را بگذرانم به سحر زنده شوم
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 11:55
کاش شب را بگذرانم به سحر زنده شوم در نگاهت، باز بیدار از سفر زنده شوم دست تقدیر آمد و دیوار بین ما کشید لیک من با یادِ چشمِ تو مگر زنده شوم پرده از گفتار افتاد و دلم پر ز سخن در سکوتی روشن از جان دگر زنده شوم شعله ور اما نه سوزان ، به هم آمیخته ایم در هجوم باد ، اگر بارِ دگر زنده شوم زندگی گاهی جدایی ست به طولِ یک نفس...
-
خورشید، در چادرِ زرینِ صبح میچرخید
شنبه 20 دیماه سال 1404 11:55
خورشید، در چادرِ زرینِ صبح میچرخید و خندهی گلها کوچه را بیدار کرد ... دلِ من با نسیمِ اولِ فروردین کفشهایش را درآورد و دوید، روی چمنِ خیال بیآنکه نگرانِ هیچ بود و نبودی باشد ... درختان، برای گنجشکها دست میزدند و چای خانهی کوچکِ دنیا عطرِ بهار را دم کرده بود ... چه مهم است که جهان گاهگاهی بینظم میرقصد؟ مگر...
-
روز نوروز آمده فصل بهاران شده است
جمعه 19 دیماه سال 1404 11:56
روز نوروز آمده فصل بهاران شده است باغ و بستان و چمن محفل یاران شده است خندهها از ته دل گریهها از سر شوق بلبل نغمه سرا شاد و غزلخوان شده است عطر خاک وطنم بوی عنبر و عبیر نفس گرم صبا تشنه باران شده است رقص پروانه به گرد گل سرخ و اطلسی جان ببخشد به تن خسته که نالان شده است فروغ قاسمی
-
گاهی باید نشست
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:41
گاهی باید نشست و گذشت از تمام اماها… اگرها… و بیهیچ کلامی گذاشت جهان آرامآرام از دلِ سکوتی عمیق خودش را پیدا کند نه با منطق که با لحنِ روشن یک ستاره در شبی خاموش وقتی سرش را از دل یک پنجره بیرون میآورد و به تو میگوید: سلام… همین قدر ساده همین قدر بیدلیل گاهی باید نشست و دل را از اضطرابِ رفتن خالی کرد و در نبضِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:33
-
عجب شکوفه ای روئیده در باغ پیرهنت
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:33
عجب شکوفه ای روئیده در باغ پیرهنت آبی شده به جای سبز، تمام باغِ تنت می برد این رنگ مرا به خیال وخواب خوابِ آب و رنگِ آبیِ مهربان شدنت چه شبی ست امشب بیا و حال مرا ببین چه کار کرد با دلم رنگِ آبیِ پیرهنت به خواب من آمدی و دوباره بهار آمد آبی تر از آسمان، آبی به شوق آمدنت لبخند می زدی که بی اختیار گفتم: آه خدای من! آبی،...
-
صدای آب
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:27
صدای آب پسزمینهی همیشگی صدای رطوبت صدای لغزندگی صدای جاریشدنِ عرق بر گودیها این صدا، رودخانهی زندگیست که از میانِ بدنهای ما میگذرد ما دو ساحلِ این رودیم هر بار سیل میآید مرزهایمان را محو میکند و دوباره تعریف میکند حسین گودرزی
-
هیچ چیز نمیخواهم
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:19
هیچ چیز نمیخواهم فقط! حضور داشته باش.. تا خیالم دمی بیاساید... شبنم ولیدی