-
در پیامرسانِ وجودم
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:36
در پیامرسانِ وجودم یک پوشه دارم به نام ارسالنشده پر از دلم برای بوی قهوهات تنگ شده امشب ماه کامل است و من اگر دستت را همین حالا میگرفتم این حرفها مانند فضاپیماهای سرگردان در مدارِگلویم چرخ میزنند و هیچگاه سیگنالِ مجوزِ پرتاب نمیگیرند گاهی فکر میکنم اگر عصرِدیجیتال نبود نامهنویسهای خوبی بودیم کاغذهای کاهی با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:30
-
در این هیاهویِ کر کننده،
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:29
در این هیاهویِ کر کننده، فهمیدن، زخمیست که زیرِ پیراهنِ سکوت پنهان کردهام. تو همان دریایِ همیشگی باش؛ بگذار این سنگ، به خیالِ خودش سدِ راهت شده باشد و به هر موجی که بر تنش میکوبی، قهقهه بزند. او چه میداند؟ گاهی نرسیدن، باشکوهترین شکلِ پیروزیست... مثلِ ساحلی که ایستاد تا تمامِ تو را در آغوش بگیرد. بگذار تاریکی،...
-
از پیله بیرون آمدم، شب بود و راهی نیست
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:28
از پیله بیرون آمدم، شب بود و راهی نیست در کوچههای شهرِ بیخورشید، ماهی نیست پرواز کردم، آسمان سنگین و بیلبخند بالام شکست اما صدا حتی، گواهی نیست در باغ بودم، عطر گلها وهم میزد دل هر شاخه لبخندی زد و گفت: «پناهی نیست» دلتنگیام را بر در و دیوار بخشیدم اما در این خانه، دری جز اشتباهی نیست گفتم: به هرجا میروم شاید...
-
من هنورمیخواهمت و ازکجا بدانم ،
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:28
من هنورمیخواهمت و ازکجا بدانم ، تو هم بازهم میخواهی ام ؟ تویی درساحلِ امنیت بهشت و، منهم دراین دوزخ ازکجا بدانم که باز، میخواهی ام ؟ چه به دردت میخورَد دگر خاطرخواهی ام ؟ تو دگر یک رمیده آهویی و، من پُراز یکریز، مُشوشِ خاطراتِ پُر آهی ام اینقدر دراین چندسالی که پیشم نبوده ای نوشته ا م که ، بیشتر شبیه به یک دفترچه ی...
-
آمدیَ از نم نمِ بارانیِ رویایِ بهشتی
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:25
آمدیَ از نم نمِ بارانیِ رویایِ بهشتی چه کنم با هوسِ کهنه شرابِ نَفَست زلف نازت مثلِ یک جنگلِ وحشی تاجِ گلهای جهان بر سرِ زیبا صنم ات غنچه ی یلدا ز کمند ت آویخته مثل خورشید یه نگاره هنرت سرِ ماهِ تو شبی را به شفق بنشینم به کنارِ عطشِ عشوه و نازو طربت آسمانِ صورتت روی ماهو کم میاره خنده های بی بدیلت قدحی بر طلبت این...
-
تو را خواهم دید
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:24
تو را خواهم دید چون سایه ای بر دیوار اندوهگین ، تنها سیاه و بلند شانه هایت پیچیده بر تیرگی خشت خشت ِ دیوار انگشتانت به درازایِ خطوط منحنیِ خاطرات کشیده بر خشت خشت ِ دیوار تو را خواهم دید چون شعله ای خاموش شانه هایت پیچیده بر شانه های سایه سیاه و بلند سایه ای بر دیوار دیواری به بلندای روزگار ، تو را خواهم دید سمیه...
-
با آرزوهایی که خاک شد
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:22
با آرزوهایی که خاک شد خشت خواهم ساخت تا بر خرابههای جهالت قصری بسازم و چه باشکوه، رقصِ تو بر کفِ مرمرین آنگاه که آرزو معمار امید میشود... مهدی عارفخانی
-
با تو سمفـونیِ دریاچـه شنیدن دارد
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:21
با تو سمفـونیِ دریاچـه شنیدن دارد شورُ شوقِ شاپرکها با تو دیدن دارد میوزد با عشق از مشرق نسیمی آرام شاعرانه از تو ساعـتها سرودن دارد دوست دارم تا که بنشینم کنارت شبها از نگاهـت آن ستارهها که چیدن دارد چون پرستوهای عاشق لابهلای بیشهها با تو از این شاخه آن شاخه پریدن دارد سیمین پورشمسی
-
تورا دیدم به باغ گل صدا کردم صدا کردم
شنبه 6 دیماه سال 1404 12:08
تورا دیدم به باغ گل صدا کردم صدا کردم برایت از دل تنگم دعا کردم دعا کردم مرا دیدی و خندیدی،چو اشک من به دامن ریخت برو ای بی وفا با تو چه ها کردم چه ها کردم به راه عشق بی فرجام تو این عمر من طی شد جوانی را به پای تو فنا کردم ،فنا کردم به هر ساز تو رقصیدم ،دلم خون گشت و خندیدم نشستم شکوه هایی با خدا کردم خدا کردم محبت...
-
در خیال عاشقی جویم حبیب خویش را
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:52
در خیال عاشقی جویم حبیب خویش را هر چه را مینگرم بینم قریب خویش را هر چقدر مینگرم در کوه و دشت و آسمان عاقبت بیم دارم نبینم آن طبیب خویش را هر نفس با یاد او گردد چو شمع روشنم لیک در ظلمت ببینم بی نصیب خویش را هر چه در آیینه بینم جز خیال روی اوست میکشم در سینه پنهان این رقیب خویش را گرچه دور افتادهام از وصل آن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:51
-
ببین تازیانه چه کرده روح و تنم را
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:50
ببین تازیانه چه کرده روح و تنم را چه ها آوردند برسر مردمان وطنم را ز بوق سگ به تقلاییم وتلاش که دگر ندارم اختیار خویشتنم را ایزدا دگر به تماشای چه به نشستی نکندبه نظاره نشستی این فروختنم را خجلیم ز خانه و شرمنده ز اهلش شب شده اما ندارم روی رفتنم را مانده ام زپا در نیامده ایم بازخم بیشمار نکند مرده ایم یا کرده اند...
-
وارستگی نتیجهی نهایی
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:48
وارستگی نتیجهی نهایی پس از تمام کششها، گرفتگیها، طوفانها بدنهایی که بر زمین میافتند سبکتر از پر هیچ عضلهای مقاومت نمیکند هیچ فکری مزاحم نمیشود این حالت را میتوان مرگِ کوچک نامید مردنی که برای زندگیِ دوباره لازم است حسین گودرزی
-
بشنو ای دل
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:47
بشنو ای دل حال دلمان هم حالا کمی بگرفت اندک مجالی را خواستیم،،، کنیم با شما از دل،،،،، همنشینی ولی دست رد را چنان تر زدی اگر با شنیدن نوایت این چنینی می شنیدم نیم شبانه میمردم،،،، من که خلوتم رابا تمام غزلاتم، برایت فرش کردم جانمازِ قلمم را کنج اتاقم به ذکر یا شاکر بنامت پهن کردم حال هم بشنوی تکه ایی از نغمه ام رو...
-
کسی سؤالی پرسید،
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:46
کسی سؤالی پرسید، و من برای لحظهای یادم رفت چطور باید نفس کشید گفت: اگر یک روز ترکت کنم با من چه میکنی؟ رفت پیش از آنکه سؤال به آخر برسد حالا در تاریکیای زندگی میکنم که جواب در آن گم شده است امیدوارم آنکه رفت با تمام سؤالهایش خوشبخت باشد امیر محمد نیک چهره
-
ای روی تو مهرِ روان جاری به دشت و آسمان
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:44
ای روی تو مهرِ روان جاری به دشت و آسمان بادا همیشه سایه ات مادام و بر سر جاودان لب های تو شِکّر شکن آوایِ تو جانِ سخن قربان آن دل کاندرَش از گوهر و از دُرّ نشان هستِ مرا از من مگیر با آن نگاهِ همچو تیر از دیده ام آب روان زان ابروانِ چون کمان از یاد تو غافل نی ام، از وصل تو حاصل نی ام عشق و جنونم می زند موج از کران تا...
-
قبل از اینکه عاشق شوید
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:42
قبل از اینکه عاشق شوید و به عشق فکر کنید به پول فکر کنید عشق برای سلام دادن می آید بقیه راه را باید خرجش کنید تا شما را همراهی کند بهمن نوری قاضی کند
-
بـا تـو قـصـهای را شـروع کـردهام؛
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:28
بـا تـو قـصـهای را شـروع کـردهام؛ کـه پـایـانـش نـقـطـه نـدارد؛ تـمـامـش خـودت هـسـتـی. سیدمجتبی حسینی
-
عشق یعنی رنگ چشمت در نگاهم همچو دریا می شود
جمعه 5 دیماه سال 1404 12:27
عشق یعنی رنگ چشمت در نگاهم همچو دریا می شود شوق شیرین حضورت، شور معنا می شود خندههایت فصل امن التهاب روزگار یک تبسم بر دلم، غم شاد و رویا میشود آن نگاهت گر به جانم بر نشیند دلبرانه هر سکوت تلخ هم آواز زیبا می شود دست تقدیر گرچه گاهی نامهربانی میکند در بر آغوش تو، تقدیر زیبا می شود سوز دل گر شعلهور گردد تو خود...
-
با عشق تــو آرام شد این قلب مریض
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:11
با عشق تــو آرام شد این قلب مریض شــیرینی لبخند تــو چون قند و مویز از شــوق صدایــت یــخ دل آب شــود هر وقت بگویی تو به من جان و عزیز سمیه مهرجوئی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:05
-
بمان در خیالم
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:04
بمان در خیالم ردپایت را جا بگذار در سیارهی آتشین رؤیاهایم بگذار عطر تنت؛ بگردد در رودجاری کوچههای بی کسیام شانههایت هالههای نورند بر تنِ شبگردِ خسته یمن آه! چه آرزوی دلنشینی … با تو بودن در جادهی ابریِ چشمانت که مه از آنها میلغزد ودر عمق نگاهم می بارد در وَهمِ سکوتی تاریک و بیانتها درکوچ همیشگی خوابهای...
-
مُردم از پرسیدنت بانو! به من گو کِی؟ کجا؟
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:03
مُردم از پرسیدنت بانو! به من گو کِی؟ کجا؟ راحت جان گیرم از دستت پری رو کِی؟کجا؟ سر به روی شانه های مهربانت بسپرم یا از این سو جام بردارم به آن سو کِی؟ کجا؟ آنچه می بایست، جاری باشد آن دم روح ماست در دل و پیشانی و در چشم و ابرو کِی؟ کجا؟ تا بخوانی خط به خـطِ دفترم را مو به مو یا که بنشانی لبم را بر لب جو کِی؟ کجا؟ دانم...
-
بخار، از لیوانهای سرد برمیخیزد؛
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:02
بخار، از لیوانهای سرد برمیخیزد؛ سایهای، که پیش از زادهشدن مرده است. برگها، نامههایی که پاییز سوزاند، با صدای خیسِ کفشها به خاک میلغزند. برف، قولیست که در دهانِ زمستان یخ زد و شکست؛ بوی خاکِ بارانخورده شهادت میدهد به چراغی، که پیش از افروختن شکسته است. باد، واژههای سنگین را در گلوگاه شیشه میفشارد؛ نفسِ...
-
نگاه میکنم
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:02
نگاه میکنم نه به دوردستها که به حالا؛ به اکنونی که در آن حضور ندارم. نه در گذشتهام نه در فردا؛ در لحظهای ایستادهام که از من عبور میکند. راستی، زیستن همین نبودن پیوسته است؟ سیده زهرا موسوی محمدی
-
خوبم نفسی میآید و میرود
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 12:00
خوبم نفسی میآید و میرود تکه نانی دارم و جرعه آبی سایهی درختی بر سرم آفتاب صبح بر شانهام و دلی که هنوز به مهر جهان گرم است و آرام... مصیب سالاری بهرامی
-
چشم از جهان گرفته جهانی دگر خوشست
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 11:53
چشم از جهان گرفته جهانی دگر خوشست سر شد زمانه هم که زمانی دگر خوشست این جان کهنه لایق جانان اجل چو نیست بستان ز من ندیده که جانی دگر خوشست از بس در آرزوی تو ماندم به شب که رفت طی شد هزار شام و هنوزم سحر خوشست حاجت تویی که ذلت و عزت یکی شدست ما را تو صاحبی که غلامی به در خوشست جاروب مقدم تو به مژگان و اشک چشم آبی زدیم...
-
زندگیش بر روی دوشش بود
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 11:50
زندگیش بر روی دوشش بود چشمانش چیز دیگری میگفت در سراب افکارش گُم شد هر کجا میرفت نرفته بود. خسته بود برای از خود گفتن می ترسید از سایه خود خستهتر از خاطرات دور و نزدیک جا ماند و گاهی در لابلای خود خستگی را رد میداد. شاید به جرم نبودن خودش را مجازات به بودن میکرد. و گاهی نیز توهم میزد به دنبال حیات در این سراب به...
-
تو را صدا میزنم
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 11:49
تو را صدا میزنم و صدا در گورستانِ حرفهای ناتمام گم میشود یلدا آمده است با کاروانِ ستارههای خاموش و من هنوز در ایستگاهِ آخرِ انتظار بلیطی به نامت را در دستهای لرزانِ زمان میفشارم سفره را پهن کردهاند انارها مثل قلبهای شکافته میدرخشند هندوانه قربانیِ شیرینِ تبرِ جدایی است من در کنارِاین همه ی روشنایی سایهای...