-
دانههای برف چندشمار فرود میآیند
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:37
دانههای برف چندشمار فرود میآیند من تشنه ی گلولهای از آفتابم که تو هستی دوستتدارم خورشیدِ پنهان....... حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:36
-
از بس که در عمق خیالت غرق بودم
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:36
از بس که در عمق خیالت غرق بودم از چشمهایم سایهام را باد دزدید تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید من ماندم و اندوهِ بیپایانِ این دل @@@@@@@@@@ از طلعتت مهتاب شد در رشک و ناگاه دل شد سکونتگاهِ ایمان بر جمالت در من جنون گُل کرد و گشتم بیخود از خویش پیوند خورد از این جنون جان بر جمالت از بس...
-
دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:35
دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی امان از این همه جبر و از این انبوه تنهایی بخواهم بر غمت بخشم تمام این خراسان را بخواهم مرز کنعان را بِوُسعاٰنم که باز آیی به روزی همّه شهری را به دنبالت گذارا شم تو همچون راه سوزانی که بر او نارسد پایی بریزم من به هر ساغر میای از جنس دوریات به حل بیآورم قندی چو رخسارت به...
-
من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:34
من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام چگونه شرح دهم زِ عشق خیر ندیده ام گویند که عشق می مست ناب است وبس می مست ناب هیچ، تلخی اش چشیده ام جز عشق تو عشق دیگر ی ندیدم چون از برای تو کور گشت دل و دیده ام غرور شکسته ام هیچ اشک هایم به کنار حیف جوانی ام که به هر سازت رقصیده ام ز آتش بی مهر ی ات چنان سوختم که بعدِ تو خشک و تر...
-
هستی همهجا، نمیروی از ذهنم
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:30
هستی همهجا، نمیروی از ذهنم طوفان شده زندگیم گرد و خاک شدی در چشمم بیجان بدنم، بدون می مست ولی روحی شدهی که رفتهی در جسمم مانند خوره بلای جانم شدهای تنهام ولی چگونه همکلامم شدهای تشنم به هوای تو تو را میخواهم ساقیست وجود تو چرا سرابم شدهای میثم رنجبرکهن
-
بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:29
بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود این قلب پر تلاطم من در امان نبود افسوس گفتمش که تو را دوست دارمت در صورتش از عاطفه آری نشان نبود می خواستم که پر بکشم سوی قلب او دیدم برای بال و پرم آسمان نبود همچون بهشت بود لبش روی گونه ام لیکن چه سود جنت من جاودان نبود عمرم گذشت در پی چشمان او ولی با قلب خسته ام دل او مهربان نبود...
-
سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:28
سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد که تاک اش ریشه در دل ، شاخه در افلاک دارد سلامی گرم از دل بر شهنشاهِ عظیمی که قدرِ کلِّ عالم بر خدا ادراک دارد سلامِ عادلان بر آن که خود مفهومِ عدل و... عدالت در فراق اش گونه ای نمناک دارد سلام از دل به شاهی که امیر المومنین است بر آن نامی که در دل تا ابد پژواک دارد زمین پُر برکت...
-
بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:14
بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است خیال تو در خواب مرا بس جدی است گویند که مردگان خواب و رویا دارند در خواب دیدن تو از دوستی وبا خردی است عبدالمجید پرهیز کار
-
قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:14
قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر ابرهای عبوس و تاریک ؛ نزدیک بامِ خانه ها بی نفس اجاق های سردِ بی جان چراغ ها از نقاب خوفناکِ شب لرزان باد هم وحشیانه بر طبلِ غم می کوبد رنج از پشتِ پنجره ها بر شیشه میزند چنگ خانه ها از شادی پُر از خالی هوای شهر پر از آرزوهایِ محال کبوترها زخمیِ پرواز بال ها شکسته مشت ها تو خالی چشم های...
-
حجاب از چشم آهویت بیانداز ماه بانویم
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:28
حجاب از چشم آهویت بیانداز ماه بانویم که از آفتاب چشمانت شکوفد نخل اَبرویم میان حوض آغوشت گلستانی نهان داری که میآید از آغوشت نسیم مریمی سویم بگیرم تیشه از فرهاد اگر سد بیستون باشد خدا داند که از این عشق هرگز دست نمیشویم میان جنگل مویت زده ریشه دستهایم حیات را در تو میجویم دوباره از تو میرویم نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:26
-
دیر و زودش برسد، بیخبر از راهِ خودش
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:26
دیر و زودش برسد، بیخبر از راهِ خودش چرخِ گردون نرود، بیاثر از آهِ خودش هرچه کاشتی به دل، روزی از آن میچینی گل شود گر مهربان، خار شود کاهِ خودش باد اگر تخمِ دروغ از لبِ تو بردارد بر همان خاک دمد، در دلِ بیگاهِ خودش دل اگر تیره شود، سایهی خود را بیند نور میخواهد و بس، تا رسد از چاهِ خودش زندگی آینهایست، آنچه دهی...
-
در من گِره بخور
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:25
در من گِره بخور حتی اگر ساعت ساعتِ تنهاییِ غروب باشد. من تارهای صبرم را برای همین گره خوردن نگه داشتهام مرا درگیر صدایت کن همان که از گلوگاهِ شب میجوشد و روی شانههای خیسِ سکوت میچکد من گوشم را در این دریاچه فرو بردهام تا ماهیِ دهانت را از اعماق تاریک صدا صید کنم مرا درگیر نفسِت کن آن نسیمِ گرمی که از باغِ...
-
در شعلههای خاموش پاییز،
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:20
در شعلههای خاموش پاییز، من و لیلایم، دو خط شکسته روی برگهای بیقراریم. عشقمان ممنوع بود، چون نسیمی که در بندِ پنجرههاست و نمیرسد به بوسههای فردا؛ زخم زمانه را بر جان کشیدهایم، در خاکستر دوری، قلبهایمان میسوزد، بیصدا. لیلایم ،تو آن گلِ پژمردهای که شکفتن را در آغوش غم آموخته، و من رقصان میان سایهها، در سوگِ...
-
لشکر حق با علی پیروز گشت
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:19
لشکر حق با علی پیروز گشت این سیاهی با ندایش روز گشت یا علی گفتیم و عشق اغاز شد یا حسین گفتیم و درها باز شد با حسین تو بهشتی ساختیم با حسن در اب کشتی ساختیم با دو بازوی یلت شیدا شدیم بانوای زینبت پیدا شدیم پس بیا ای حیدرم فرمان بده بر دل و بر جان ما تو جان بده یا علی تنها امید ما تویی یا علی تو نور و تو چون پرتویی اینک...
-
دلِ بهانهگیر من، باز هوایت کرده است
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:18
دلِ بهانهگیر من، باز هوایت کرده است آن قدر مات رخت، خو به چشمت کرده است بیخبر از عقل و صبر، یادبود خاطره دل، تمامِ زندگی خرجِ نگاهت کرده است در نفس شورِ خروش و در نظر حبسِ نگاه دل چه داند که صفا، وقفِ بلایت کرده است هر چه گفتم: «بگذر از این همه آشوب و گداز» نه خموش کرده راه سمتِ صدایت کرده است دل مگر دیوانه نیست؟...
-
عشقِ تـو افسانه ای بی مرز، در اعماقِ رویـا بود
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:17
عشقِ تـو افسانه ای بی مرز، در اعماقِ رویـا بود چـه بی انـدازه ، بی اندازه ، بی اندازه زیبـا بود چنان بیگانه ام باغیـر تو ، غیرِ تو ممکن نیست و بی تـو می شود، در انـزوایِ خـویش تنهـا بود بیابانگـردی ؟ از خـاکِ تـنِ مشتـاقِ مجنــونی؟؟ که در جانت جنونِ خفته یِ یک عشق پیدا بود؟ بگــو، تا که بگویم،رازِ آن عشــقِ نخستیــن...
-
زندگی عشق است و عشق زندگی
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:16
زندگی عشق است و عشق زندگی هر دو در هم پیچیـده در سادگی ابوالقاسم میدانی
-
سحر در راز بودم
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 12:16
سحر در راز بودم پیشانی بر خاک ستایش بر لب و تصویری در خیال گیسوانت خنده ات بر هم و باز شدن پلکهایت تمام ایمانم را شست من هر روز برای شستن ایمانم پنج نوبت به خاک می افتم محمد رزاقی
-
بـخـوان بـرای مـن آیـات روشـنـائـی را
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:14
بـخـوان بـرای مـن آیـات روشـنـائـی را پــیــام یــار و سـخـنـهــای آشـنـائـی را نـبـسـتـه غیر تـو نقشی بر آستان کلام تـوئـی که جلوهگهی ساحت خدائی را بـلاغـت آیـنـه داری کـنـد بـه بـزم کلام کـه جـاودانـه نـمـائـی سخن سرائی را کسی که خطبهی نهجالبلاغه میخواند بـه چـشـم دل نـگـرد فیض کبریائی را برای اهل سخن روشن است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:13
-
ره برده ام براه خطا هرچه باد باد
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:12
ره برده ام براه خطا هرچه باد باد گشتم اسیر ظلم وجفا ،هر چه باد باد گر میروم به بزم صفا مست وبیخیال رسوا کنم دلم زسخا ،هرچه بادباد گر خرقه پوش بزم می ناب گشته ام درمانده در دیار سما، هر چه بادباد دیوانه وجود دل آرام شددلم راضی به ظلم وجور؟ بیا!هرچه بادباد از دست بی عدالتی چرخِ لاجورد خود گشته ام بقهر جدا هرچه باد باد...
-
مَن زِندانیِ اِین خَطهایِ آشوب،
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:12
مَن زِندانیِ اِین خَطهایِ آشوب، مِیانِ ساحِل و دَریایِ نَرسیده اِیستادهاَم… کِه هَم تَرسِ ساحِل هَم وَهمِ دَریا را دارَم… پَس به کُدام کوری کوچ کُنَم کِه دَر سُکوت، گُلولهیِ دیروزِ تَنهاییِ مَن نَباشَد… بِیا… بِیا کِه مُنتَظِرِ شُلوغیِ فَردایِ خُود نِیستَم… ای آرامِشِ هَمیشِگی… بِه جانِ چِشمانَت کِه مَرا دَر طُلوعِ...
-
زندگی قدِ این کوچهی زیباست10/10
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:10
زندگی قدِ این کوچهی زیباست کوچهای رفتنی، یکطرفه که به اجبار گذر باید کرد از درِ چوبیِ آخرِ کوچه قبل من، پیری رفت گفت: خبری خواهم داد رفت و خبری نیست هنوز خود به اندازهی آن پیر، پیر شدم نیامد که نیامد هرگز دانستم زِ دانستنِ آن راز گذر باید کرد مثل آن پیر از این کوچهی زیبا تا همیشه خبری خواهم داد... مهدی عارفخانی
-
این روزها دلمان به همین بودنها خوش است
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:09
این روزها دلمان به همین بودنها خوش است به همین فرصتهای سرانگشتی راست گفته اند آدم موجود پیچیده ایی است راست گفته اند عشق سادگی می آورد و خاطراتی که نمیشود کاریشان کرد نمیشود دورشان ریخت دلت به هزار راه می رود تقدسی عجیب می گیری و آنقدر زن میشوی که دنیاازتوکم می آورد از تو یعنی من می دانی اینجا همه چیز درست سرجای خودش...
-
دهانم را بستند10/10
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:08
دهانم را بستند تا سکوت کنم اما چشمانم شاهد همهٔ دردها بود حقیقت آهسته در تاریکی نفس میکشید و من هنوز میدیدم. باران ذبیحی
-
مسلح بودم
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:08
مسلح بودم جنگجو بودم غرور حصار اَمن من و قلم... گهواره عشق بی پایان من بعد دیدن چشمانت غارنشینِ سرزمین آرزوهام شدم برگرد... ا ینجا خبری از تیشه فرهاد و سیب حوّا نیست در غار تنهایی ام عشق مثل سایه پلک هایت نوازش می کند چشمهای بسته ام را دکتر محمد کیا
-
یاجوادالائمه ادرکنی
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 12:06
شادی کل عباد است عباد است عباد فتح ابواب مراد است مراد است مراد شادی و شور، جهاد است جهاد است جهاد عید میلاد جواد است جواد است جواد میلاد امام جواد (ع) مبارک باد
-
من از عمق احساسم
چهارشنبه 10 دیماه سال 1404 11:59
من از عمق احساسم می خوانمش لیکن او شنوای آوایم نیست پوران گشولی