-
سرمای تموز،یادتوبود
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:37
سرمای تموز،یادتوبود پاییز و بهار،یادتوبود آتشی نهفت درسینۀ من هرآه ونفس فریاد توبود فروغ رهی،چون شمع به شب درمحفل دل ٱستاد توبود ازظلمت وهم وگرد خطا راهی که گشود ارشاد توبود بردوش جنون،صبوروغمین! سنگی که کشید فرهاد توبود صبحی که خاست از پردۀ شب آواز ٱمیدی که امداد توبود درمعبر سخت تقدیرودرد گامی که نهاد،ایجاد توبود...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:36
-
تا که تو یار من شدی ای گل سرخ آشنا
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:35
تا که تو یار من شدی ای گل سرخ آشنا بوی بهشت میدهد کلبۀ بیریای ما نور تویی شرر تویی، شمس تویی قمر تویی زمزمۀ سحر تویی، میبریام به ناکجا مثلِ شکر کلام تو، شمس و قمر غلام تو جان من و سلام تو، بر تو هزار مرحبا گم شده دل به کوی تو، گشته اسیر موی تو پر زدهام به سوی تو، از بُنِ خاک تا سما گر تو رها کنی مرا، محو و فنا...
-
پدر دست بر شانهام داشت و
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:30
پدر دست بر شانهام داشت و انگار میخواست چیزی بگوید اما سکوتش از هر واژهای سنگینتر بود چنان سنگین که شانهام لحظهای به زیرِ تاریخِ فلسفه ی تمام پدران خم شد باران که میبارید صدای سکوتِ پدر روی سنگفرشها پخش میشد انگار جهان به احترامش آهستهتر میچکید و برفها روی رد قدمهایش مینشستند تا کسی نفهمد چقدر بیصدا درد...
-
دستم را بگیرُ بیا بِپریم
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:29
دستم را بگیرُ بیا بِپریم پیله را بِشکاف منتظر نَنِشین، دستم را بگیرُ و بیا برویم، چقدر تنهاییِ تو عمیق است! وقتی پریدیم سکوت را میشِکنیم این تنهایی را دور میزنیم، من میشوم میهمانِ تو راستی میهمانِ ناخواسته میخواهی؟ ناخواستهای که خواستهاش را تغییر داد، از درون شِکافت یا حتی فَوَران کرد آتشفشانی که به هنگامِ دلتنگی...
-
چُرتکه و دفتر و خودکار ،
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:27
چُرتکه و دفتر و خودکار ، و حساب کتاب عقل و دل ، خیره بودم ، برگه های دفتر دل ،همگی ، کهنه و، سیاه و، دلگیر ... با سر انگشت، حسابش کردم ، دو برابر شده بود گله هایت از من.. دوستی ها،! همه ارزان شده بود، و چقدر، بودنت اینجا ، گران بود!! نکند باز نوازش، ارزشش قیمت رفتن باشد.. قهوهام سرد شده بود تلخی اش شیرین تر.. بی صدا...
-
اِمشب بنشین و با خدا نجوا کن
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:26
اِمشب بنشین و با خدا نجوا کن سرلوحه ی آرزویت ، این رویا کن اندوه ِ همه ِجهان بود دوری او درخواست ِظهور ِمهدی ِزهرا کن . اللهم لَیّن قلبی لِولی ِاَمرِک . سید محمود سید موسوی
-
سیهسپید، چو دو چشمهی نگار، میگذرد
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:25
سیهسپید، چو دو چشمهی نگار، میگذرد یکی کبود، دگر چشمهای ز درد، میگذرد ز چَشم او بدمید آن سیاهی و لرزی که چون سپیدِ سحر، از هزارتویِ سرد میگذرد به غیر چَشمِ سیاهی که بر سرِ راه است؟ کسی ندید چهسان شب ز این مَهِ گَرد میگذرد یکی نگفت ز من: این سیاهِ زخمخورده چگونه از دلِ این چرخِ تنها و فَرد میگذرد من آن سیاهم و...
-
این کشتی که سالهاست
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:24
این کشتی که سالهاست در آن نشستهایم با باد به جایی نمیرود باید که خود طوفان باشیم سیاوش دریابار
-
در سرم معجزه بودن تو می ماند
یکشنبه 14 دیماه سال 1404 12:08
در سرم معجزه بودن تو می ماند با لبت گفتن شیرین سخنی می ماند قصد رفتن میکنی اما نمیدانی که من در خیالم فقط از عشق سخن می ماند خشک کردم من گلی را که به دستم دادی شاید این خانه او این سنگ به یادت ماند از غزل گفتی ولی با عشق تو نا محرمی قلبی از عشق شکستی به یاد می ماند خواندن مصرع این بیت به یادت آرد که تو از سنگیو آخر به...
-
میرسی از راه، دل هر بار میریزد به هم
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:41
میرسی از راه، دل هر بار میریزد به هم میکنی خنده گل و گلزار میریزد به هم میشوم مست خیالت، دستِ تو در دست من اشک شوقی میچکد افکار میریزد به هم دل شده شاعربه چشمانت،تو خوانی شعرِ آن؟ با نگاهت کل اشعار میریزد به هم دل فدای تار موهایت که بازش میکنی تار مویت پیچش آبشار میریزد به هم دست رد بر سینهی عاشق نزن پیشم...
-
مولاجان عیدت مبارک
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:40
-
شباهنگام بگذشت
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:39
شباهنگام بگذشت عمر گران از لب تیغ، بغض دوریت تشنه تر از شمشیر فاصله هاست، تاسپیده به جستوجو گشتم ردِ پای رفته را، بدان امید که باز آید، مسافر قصه ها، فرق است...بین بود... و... بودنت، کاش چو آیی نمی باران بزند، بشوید رخ کوچه ی دلتنگی هایم را ، و... ببندم به زیر باران دفتر خیال تورا، همه تن چشم شوم بنگرم پنجره را رها...
-
در مورد من چیز زیادی برای گفتن نیست؛
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:39
در مورد من چیز زیادی برای گفتن نیست؛ زندگی کمی عقبتر از نور ایستاده است. نه آنقدر پنهان که راز باشد، نه آنقدر روشن که دیده شود. بیشتر شبیه فاصلهایست میان نگاه و فهم؛ جایی که اگر مستقیم عبور نکنی هیچ نشانهای خودش را لو نمیدهد. من از جنس صداهای بلند نیستم، از ردِ آرامی میآیم که بر دیوارِ زمان میماند بیآنکه...
-
ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:35
ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من روشنیبخش دل شبهای بیپایان من چون نسیم صبحگاهی، میوزی بر روح شب میگشایی باغ دل را، از در درمان من هر نفس با یاد رویت، میشود دنیا بهشت مینوازد تار عشقت بر دل و بر جان من بیتو شبها سرد و تاریک است، ای خورشید جان با تو اما میدرخشد، مهر بر دامان من ای تمام آرزوها، ای امید...
-
عیدتون مبارک
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:35
-
تو رفتی مهمانی تمام شد، یا هنوز؟
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:32
تو رفتی مهمانی تمام شد، یا هنوز؟ من روی سکویی خالی دیوار، راه را بلد است و من، نه طیبه ایرانیان
-
به خدا اگر که ناوک به غمم نمی کشاندی
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:27
به خدا اگر که ناوک به غمم نمی کشاندی نمی از نوای باران به لبم نمی چشاندی به نگاه پیش رویم قمری فلک نمی داد اینچنین موج خروشان به تبم نمی نشاندی یخ بوران و زمستان به سرم نمیشد آوار دمی از طلوع گلشن به شبم نمی فشاندی محمدرضا پورآقابالا
-
صبح است و دلم بیتو پر از آهِ نهان است
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:25
صبح است و دلم بیتو پر از آهِ نهان است خورشید، ولی بیتو، چه بیرنگ و فغان است ای جانِ من، ای خوابِ خوشِ رفته زِ چشمم صبح آمده، اما دل من در شبِ جان است در خلوتِ شب، نام تو آرامِ دلم شد هر لحظه دلم سوی تو، حیران و دوان است یاد تو چو مهتاب، به شبهای من افتاد هر گوشهی این خانه، پر از سوزِ نهان است دل خواست که از شوقِ...
-
سفر نه از ایستگاه آغاز شد
شنبه 13 دیماه سال 1404 12:18
سفر نه از ایستگاه آغاز شد نه با بستنِ چمدان؛ سفر از لحظهای شروع شد که دلم دیگر در خودش جا نمیشد. جاده آینهای بود که من هرچه میرفتم به خودم نزدیکتر میشدم. ایستگاهها نامِ شهر نداشتند، نامِ خاطره داشتند؛ یکی بویِ کودکی میداد، دیگری طعمِ وداع. در هر توقف چیزی از من جا ماند، و چیزی ناشناخته با من آمد. سفر گریز از...
-
دانههای برف چندشمار فرود میآیند
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:37
دانههای برف چندشمار فرود میآیند من تشنه ی گلولهای از آفتابم که تو هستی دوستتدارم خورشیدِ پنهان....... حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:36
-
از بس که در عمق خیالت غرق بودم
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:36
از بس که در عمق خیالت غرق بودم از چشمهایم سایهام را باد دزدید تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید من ماندم و اندوهِ بیپایانِ این دل @@@@@@@@@@ از طلعتت مهتاب شد در رشک و ناگاه دل شد سکونتگاهِ ایمان بر جمالت در من جنون گُل کرد و گشتم بیخود از خویش پیوند خورد از این جنون جان بر جمالت از بس...
-
دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:35
دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی امان از این همه جبر و از این انبوه تنهایی بخواهم بر غمت بخشم تمام این خراسان را بخواهم مرز کنعان را بِوُسعاٰنم که باز آیی به روزی همّه شهری را به دنبالت گذارا شم تو همچون راه سوزانی که بر او نارسد پایی بریزم من به هر ساغر میای از جنس دوریات به حل بیآورم قندی چو رخسارت به...
-
من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:34
من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام چگونه شرح دهم زِ عشق خیر ندیده ام گویند که عشق می مست ناب است وبس می مست ناب هیچ، تلخی اش چشیده ام جز عشق تو عشق دیگر ی ندیدم چون از برای تو کور گشت دل و دیده ام غرور شکسته ام هیچ اشک هایم به کنار حیف جوانی ام که به هر سازت رقصیده ام ز آتش بی مهر ی ات چنان سوختم که بعدِ تو خشک و تر...
-
هستی همهجا، نمیروی از ذهنم
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:30
هستی همهجا، نمیروی از ذهنم طوفان شده زندگیم گرد و خاک شدی در چشمم بیجان بدنم، بدون می مست ولی روحی شدهی که رفتهی در جسمم مانند خوره بلای جانم شدهای تنهام ولی چگونه همکلامم شدهای تشنم به هوای تو تو را میخواهم ساقیست وجود تو چرا سرابم شدهای میثم رنجبرکهن
-
بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:29
بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود این قلب پر تلاطم من در امان نبود افسوس گفتمش که تو را دوست دارمت در صورتش از عاطفه آری نشان نبود می خواستم که پر بکشم سوی قلب او دیدم برای بال و پرم آسمان نبود همچون بهشت بود لبش روی گونه ام لیکن چه سود جنت من جاودان نبود عمرم گذشت در پی چشمان او ولی با قلب خسته ام دل او مهربان نبود...
-
سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:28
سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد که تاک اش ریشه در دل ، شاخه در افلاک دارد سلامی گرم از دل بر شهنشاهِ عظیمی که قدرِ کلِّ عالم بر خدا ادراک دارد سلامِ عادلان بر آن که خود مفهومِ عدل و... عدالت در فراق اش گونه ای نمناک دارد سلام از دل به شاهی که امیر المومنین است بر آن نامی که در دل تا ابد پژواک دارد زمین پُر برکت...
-
بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:14
بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است خیال تو در خواب مرا بس جدی است گویند که مردگان خواب و رویا دارند در خواب دیدن تو از دوستی وبا خردی است عبدالمجید پرهیز کار
-
قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر
جمعه 12 دیماه سال 1404 12:14
قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر ابرهای عبوس و تاریک ؛ نزدیک بامِ خانه ها بی نفس اجاق های سردِ بی جان چراغ ها از نقاب خوفناکِ شب لرزان باد هم وحشیانه بر طبلِ غم می کوبد رنج از پشتِ پنجره ها بر شیشه میزند چنگ خانه ها از شادی پُر از خالی هوای شهر پر از آرزوهایِ محال کبوترها زخمیِ پرواز بال ها شکسته مشت ها تو خالی چشم های...