-
اگر سفره دلم را
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 11:56
اگر سفره دلم را برایت باز کنم می آیی تا با هم جمعش کنیم؟! "ایلهان برک" شاعر و مترجم ترکیه ای
-
به روزی میتراشد سنگِ صحرا را
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 11:55
به روزی میتراشد سنگِ صحرا را مناسب با علایق خط بتها را دو کارش با دو دستانش کند بت ساز و او با سوز میخواند دعاها را که آدمها خدایی سود ده خواهند به عهدی هم تراشد نفسِ پیدا را که با عقلش و در ذهنش بسازد رب کند خود را بهشتی، دوزخی ما را خدایش در تناسب با مزایایش دهد فتوا، کند باطل رواها را #مهدی_فصیحی_رامندی
-
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 11:54
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت #سید_حامد_قائم_مقامی
-
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 11:54
به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود آن به هر لحظه تبدار تو پیوند منم آنقدر داغ به جانم که دماوند منم و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بند توام آزادم بی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالیست گل تو باشی، من...
-
قرار نشد/ فصل پنجم
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 11:53
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم واکرد درهای قفس را گفت: مختاری! ترجیح دادم دست روی دست بگذارم بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای! روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد اما نگو سر در نمی آورده از کارم! از یال و کوپالم خجالت می کشم اما بازیچه ی آهو شدن را...
-
یاز می گیرد به خود عطر تو را پیراهنم
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:18
یاز می گیرد به خود عطر تو را پیراهنم دست تو پیچیده دور عاشقی های تنم پا به پایم آمدی تا بستر شب های من نبض دستان تو را حس کرده ام بر گردنم آن شبی که ماه من در برکه ی چشمت نشست شد نگاهت در سیاهی چلچراغ روشنم در اتاق خالی ام عطر نفس های تو نیست رد انگشتان تو جا مانده روی دامنم میتپد قلبم برایت بی گمان عاشق شدم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:17
-
هر که را بینی غمی دارد ،غم من دیگر است
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:16
هر که را بینی غمی دارد ،غم من دیگر است زهر تلخی از فراق روی تو در ساغر است رفتنت آتش به جان زد ،گریه ام سیلاب شد در وجودم از تب هجران شرار و اخگر است مهر تو در دل نشسته،مهربانم جان من نام نیکت بر زبان دوستان چون گوهر است کاشکی از تو خبر آرد نسیم صبحدم چشم من تا لحظه ی آخر به دنیا بر در است زندگانی را بقایی نیست ،یک یک...
-
اندوه تو در شبانه روزم جاری است
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:15
اندوه تو در شبانه روزم جاری است این حال مضارع من استمراری است با چشم تو انقلاب کردم دیدم جمهوری عشق گریه اش اجباری است خزاعی
-
دل از من چشم شهلا دلبر از تو
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:13
دل از من چشم شهلا دلبر از تو لب خشکیده از من، کوثر از تو بنه بر جان فایز، منت از لطف سر از من، سینه از من، خنجر از تو فایز_دشتی
-
شب گم شده در سیاهیِ چشمانت
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:13
شب گم شده در سیاهیِ چشمانت شد رودِ ستاره راهی چشمانت قربان نگاه تو که اقیانوسی افتاده به تور، ماهیِ چشمانت جلیل_صفربیگی
-
چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:11
چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل! تو هم نرسی، چند کنی آه ای دل! می پنداری که ره توان برد بدو هرگز نتوان برد بدو، راه ای دل! عطار_نیشابوری
-
زمستان بود
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:08
زمستان بود و من تنها وَهمِ گرمایِ تو را بر تن میپیچیدم چون پتوئی از نور. تو با هر پلک زدن بهارِ ممنوعی را آبیاری میکردی و من ریشههایِ تشنهام را در سایهات میکَندُم بیآنکه باغبان بداند که گُل، نیاز به نام دارد. دوستت دارم سفرِ یک قطرهٔ ابر است به سمتِ دریایی که هرگز خود را ابر نمیخوانَد. و من این همه دریا را در...
-
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:07
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی دو تا پرنده که از پشت بام می افتند دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی- « شبیــــه بچگیای من و...
-
از این شرارِ درونِ به عشق مایلِ من،
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 12:06
از این شرارِ درونِ به عشق مایلِ من، بجز خیال مکدّر چه بوده حاصل من؟ بدان که در عدمت چون جزیره متروکم هوای رهگذری نیست در سواحل من امید "جان زدنت"* بود هر شب و روزم نبودی و چه هدر شد خیال باطل من صبورم و نکنم من شکایت از آنکس که عقد و عهد مودّت گسست با دل من به هر کجا که نشینم کمال بی ادبیست که ایستاده خیال...
-
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست؟
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:26
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست؟ و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟ و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم و آنک سوگند من و توبهام اشکست کجاست؟ و آنک جانها به سحر نعره زنانند از او و آنک ما را غمش از جای ببردهست کجاست؟ جان جانست و گر جای ندارد چه عجب این که جا میطلبد در تن ما هست کجاست؟ غمزه چشم بهانهست و زان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:22
-
زمستان از دستهایم گذشته
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:21
زمستان از دستهایم گذشته به استخوانم رسیده بود و ها کردن آنها همان قدر گرمشان میکرد که دستهای آدم برفی را | شمیم شهابی |
-
قهر
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:19
-
سالها رفت و هنوز
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:17
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری! همه جا می نگری... گاه با ماه سخن می گویی! گاه با رهگذران؛ خبر از گمشده ای می جویی! راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست؟ یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟ بارها آمد و رفت بارها انسان...
-
باز آی و ببین سخت گرفتار ِ تواَم
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:15
باز آی و ببین سخت گرفتار ِ تواَم در حسرت یک لحظهی دیدار ِ تواَم دردیست مرا که بیتو درمان نشود باز آی طبیب ِ من که بیمار ِ تواَم نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) 1404/8/4 کیاکلا
-
تو سکوت میکنی
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:13
تو سکوت میکنی و فریاد زمانم را نمیشنوی... یک روز من سکوت خواهم کرد! و "تو" آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید... "حسین پناهی"
-
من آدم بازی یهنفره نیستم
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:13
نگاهم کرد و گفت: کم آوردی نه؟ گفتم معلوم نیست؟ گفت شاید. گفتم همیشه دیوار حاشا بلنده و هزار راه برای توجیه کردن هست... اما آدم باید با خودش صادق باشه، سر خودش رو که دیگه نمیتونه شیره بماله. میتونه!؟ شونههاش رو انداخت بالا. گفتم کم آوردم. این راه رو تنهایی رفتن ساده نیست. من آدم بازی یهنفره نیستم. تنهایی مثل خوره...
-
به جز حضور تو
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:06
به جز حضور تو هیچ چیزِ این جهانِ بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را ... #حسین_پناهی
-
انتهــــای شک اگـــر انکار باشد بهتــر است
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 12:05
انتهــــای شک اگـــر انکار باشد بهتــر است هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن قبل هـــر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را در کنــــار صدق اگــــر مکار باشد بهتــــــر است بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیـم راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است...
-
گواهی میدهم
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 12:26
گواهی میدهم به گنجشکهایی که از چشمهای تو تا قلب من پرواز میکنند گواهی میدهم که من ! یکبار عاشقت شدم و هنوز هم ... | غاده السمان |
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 12:25
یاقمربنی هاشم
-
خداوندا!!!
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 12:24
خداوندا!!! بلندای دعایت را عطایم کن... توای معشوقه ی عالم: از این پس عاشقی راپیشه ام فرما... خدایا!!! راستش من آدمیزادم کریــــــما من گنهکارم ،توبخشنده ! بگوآیا امید بخششم بی جاست؟ خودت گفتی بخوان،میخوانمت اینک مرا دریاب... به چشمانی که می جوید تو را نوری عنایت کن... دو دست خالی ام را رحمتی دیگر عطا فرما....
-
دلم می خواست کسی باشد
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 12:24
دلم می خواست کسی باشد که مرا "بلد" باشد . بلد بودن مهم تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است . کسی که تو را "بلد" باشد، با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید ! می داند کی سکوت کند، کی دزدکی نگاهت کند، کی سرت داد بزند .. و کی در اوج عصبانیت محکم در آغوشت بگیرد ... کاش کسی باشد که مرا "بلد"...
-
ساعت دو شب است که با چشم بیرمق
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 12:23
ساعت دو شب است که با چشم بیرمق چیزی نشستهام بنویسم بر این ورق چیزی که سالهاست تو آن را نگفتهای جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی هر وقت مینشست به پیشانیات عرق من با زبان شاعریام حرف میزنم با این ردیف و قافیههای اجق وجق این بار از زبان غزل کاش بشنوی دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق...