-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:16
-
من مثل ونگوکم
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:15
من مثل ونگوکم دوست دارم که ساعت ها تنها باشم دوست دارم شبیه بومی خالی باشم من مثل ونگوکم چشم هایم پر درد جیب هایم خالی دست هایم پر خار تحمل ویرانی هاست من مثل ونگوکم یک اتاقی دارم که از پر از نقاشی ست من پر از رنگهای نا آرامم من پر از پیچ های پر تکرارم من خوده طوفانم من همان رنجم که انسان شده ام من مثل ونگوکم ناامید و...
-
اگر بینی تنم خشکیده امروز
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:14
اگر بینی تنم خشکیده امروز به گلدان شکسته بوده دیروز به خاکستر نشسته این دل من بیا و در دلم عشقی بیافروز فروغ قاسمی
-
گر یار اشارت کرد بیرون شو از این خانه
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:13
گر یار اشارت کرد بیرون شو از این خانه با سر بشتاب از جا با خرقه شاهانه هر کو تو بزن ناله مستانه و دیوانه جانم طلبیدست چون واحد نه صدگانه با ما چو سنم دارد معشوق نه بیگانه هر آینه جان دادن چون کام ز دردانه ساقی چو پسندیدت پیمانه به پیمانه تو نوش از آن ساغر تا مردن جانانه اندر کفنم آتش از مستی دوشانه با ما به از آن باشد...
-
امشب به بازارت روم، حیران شوم
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:11
امشب به بازارت روم، حیران شوم از مستی چشمان تو، ویران شوم جامی ز مِی بر کف نهم، سرمست تو آشفته حال و بیقرار، حیران شوم آن راز ناگفته تو را نجوا کنم چون عاشقان سرمست، شورافشان شوم در محضرت این دل تهی تقدیم باد از خاک کوی عشق تو، سلطان شوم فریاد شوقم در جهان جاری شود از بند غمهای زمین، اسان شوم هر جرعهای از جام تو...
-
گفتم به دل که با غمت سازش کنم
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 12:09
گفتم به دل که با غمت سازش کنم نشد در سینه ام فقط تو را پنهان کنم نشد گفتند راز دل به کس ،نگویی خنده ام گرفت می خواستم بگویم و پرهیز کنم نشد گفتم شبی به خواب تو دیدار کنم نشد در خواب و بیداری تو را یار کنم نشد گفتند عشق بازیها کار تو نیست گریستم می خواستم که بی تو بازیگر شوم نشد محمد رضا قائدی خانکهدانی
-
چهارده سال است
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:08
چهارده سال است که ماه میافتی چشمهایم. چه نزدیکی هستی؟ که هرچه دستهایم را بلند عاشق میکنم تو آغوشت دیرتر میشود. پیر شدم برگرد که شاید یکی از همین شبها دستهایم به تو خیانت کند آغوش عصایی را. کیخسرو آریایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:07
-
اگر عفت نباشد در کلامت
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:06
اگر عفت نباشد در کلامت تو هستی فاقد روح سلامت سخن نیکو بگو با هر که باشد که از بیحرمتی زاید ملامت دل و جانم به تو گردیده مفتون دو چشمم خون سرشکم خون دلم خون چه سازم با سرانجام چنین عشق نه باغی مانده و نی گل نه گلدون ای که با صدها گنه آلودهای پنجره سوی چه کس بگشودهای تا به کی سنگی زنی بر شیشهها تو که دشمن با خودِ...
-
هر آنچه او بر زبان می آورد، نمی شود فهمید،
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:05
هر آنچه او بر زبان می آورد، نمی شود فهمید، هر آنچه انجام می دهد ، قابل فهم نیست، پس هر آنچه می پندارد نیز، خالی از معناست. چون می شود فهمید او را ؟ چون نمی شود او را فهمید ، پس دیوانه است. دنیای نادانسته ها ، دنیای دیوانگان است. رضا اسمـــائی
-
حال خوب
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:03
-
شبروی مست در بیشه زاری می گشت
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:02
شبروی مست در بیشه زاری می گشت شب آویزی حق حق کنان خواند چنین مست به کجا خواهی رست گر نخواهی چون من زطلب آویزانی راهی کاروان عشق شو غروب در راه است باد به سروستان سری خواهد راند پیغام بر شب خواهد شد شاید شب از نم هایش بخشید تا بگریند نرگس های باغچه ما شبرو مست به وجد آمد در سیر آسمانیش زمزمه ای سر داد که خدایا آنکه...
-
بلندترین شب سال
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:01
بلندترین شب سال درآغوش تو کوتاهترین شبی بود که زود صبح شد سید حسن نبی پور
-
عاشق دیوانه شوم، مطرب میخانه شوم
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 12:00
عاشق دیوانه شوم، مطرب میخانه شوم ساحر بیچاره شوم گر نکنی یاد مرا رَفته ز هر یاد شوم، رُفته ز هر بام شوم محتمل درد شوم، گر نکنی یاد مرا من بروم زار شوم، زهر جنون بار شوم منشعب از راه شوم، گر نکنی یاد مرا مشتعل از زجر شوم، مفتخر از درد شوم عشق پرآوازهی تو، مرحم درد است مرا مهدی مزرعه
-
من می دانم که تو هرگز بی وفا نیستی
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 11:59
من می دانم که تو هرگز بی وفا نیستی شاید با عشق تو هرگز آشنا نیستی با لجبازی که برایم دیدنی تر شدی دلبر لجباز چرا در فکر ما نیستی هی هر شب روز به سر من ناز ها می کنی می دانم هیچ تو از این دل جدا نیستی باشد تسلیم تو ام اما فقط ناز کن چون لجبازی تو ولی اهلِ جفا نیستی من با این عشق تو تا دم مرگ هم میروم خوب می دانم که تو...
-
غمی افتاده بر جانم که درمانش نمیدانم
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 11:58
غمی افتاده بر جانم که درمانش نمیدانم برایش تا ابد از عمق قلبم شعرمیخوانم سمیه مهرجوئی
-
برگهای غنچه اش را لاله بر تن می کند
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 12:07
برگهای غنچه اش را لاله بر تن می کند می برد این شعر را تقدیم سوسن می کند می خرامد در هوای صبحگاهِ بوستان نازنازان دلبری با چین دامن می کند می تراود حضرت باران به روی خاک طبع بوته ها را با شمیم یاس گلشن می کند گل به گل آهسته می گوید زبان در کام گیر مرغ عشق از دوری معشوق شیون می کند سوز آوایش به شبنم ها سرایت کرده است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 12:02
-
دل ما را شکستی دلت بشکسته بادا
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 12:00
دل ما را شکستی دلت بشکسته بادا زدی خنده به اشکم به اشکت خنده بادا به هر دستی که دادی به آن هم پس گرفتی تو مُردی در دل من چه گویی زنده بادا فروغ قاسمی
-
یک دم؛ به تماشای نگاه تو ، دلم رفت
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:58
یک دم؛ به تماشای نگاه تو ، دلم رفت یک عمر؛ صدایش زدم و باز نیامد.. علی کسرائی
-
باشهدا
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:57
-
شب است و قهوه با عطرش ، غزل خوان
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:56
شب است و قهوه با عطرش ، غزل خوان دل از سرمای سردی گشته حیران به فنجانی پناه آورده این دل که شاید کم شود بار غم نان... بخار قهوه چون رویای شیرین نشسته بر دل شبهای سنگین حسین دولت زاده
-
به روز شاد میلاد کبوتر
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:53
به روز شاد میلاد کبوتر به آن لحظه که آیی و زنی در به چشم پرشکوه میخک سرخ تو را خواهم تو را ای عشق برتر فروغ قاسمی
-
گله کردم از خدای خود
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:52
گله کردم از خدای خود برآشفتم از حیات خود خداوندا عطا کردی بر من زجر گرفتار ستاندی از من زر بسیار آمد ندا ای عبد مکن اینقدر گلایه کرم دادم مکن اینقدر بهانه اگر دانی که هستم یگانه دگر نپنداری مرا همچون بیگانه میلادلطفی
-
چقدر شعر به قامت شقایق می آید
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:50
چقدر شعر به قامت شقایق می آید موج میزند و دوباره قایق می آید آنچه سوسو میزند فانوس دریایی ست چقدر عشق به شانه ی دقایق می آید رعد و برق میزند من زیر چتر شعرم آخرش برای پری ها خواستگار لایق می آید ثریا امانیان
-
(دل میرود از دست عیان، جای تو خالی
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 11:48
الهام گرفته از غزل زیبای حمیدرضا آذرنگ عزیز (دل میرود از دست عیان، جای تو خالی ای بیخبر از درد نهان، جای تو خالی) حمیدرضا آذرنگ رفتی و غمت خانهنشین کرد دل ما هر گوشهی این خانه جهان، جای تو خالی ای شوق نفسهای خوش صبحِ وصالت هر لحظه به یاد تو فغان، جای تو خالی چون سایه به دنبال تو بودیم و ندیدی ای ماهِ رخ از ما...
-
من به حسرت مانده ام حتی به اشک شاپرک
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 13:03
من به حسرت مانده ام حتی به اشک شاپرک لحظه های باتوبودن را من کشیدم سر سرک قاصدی راگفتمش اشکم روان گشت و بگوی من به آن کویت شدم آلوده گشتم قاصدک با نسیمی همنشین گشتم زباغ آرزوهایم ببین گریه هاکردم ندانستی بگی از نای دل باآجرک من به حسرت دیده ام گاهی تو را آغوش غم وقت باران گشتن ات گردید و گشتم با فلک مژده ات دادم بدانی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 13:02
-
به هر نگاه تو جانم هزار شوری یافت،
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 13:01
به هر نگاه تو جانم هزار شوری یافت، جهان ز نور تو انگار تازه نوری یافت. نسیم زلف تو آمد به هر کجای جهان، چو صبح آمد و از شب هزار دوری یافت. چو چشم مست تو افتاد بر غریب دلم، به هر تپیدنِ آن، عشق چارهجوری یافت. لبت چو جامِ بلورینِ بادهای شیرین، هزار مستِ خمار از تو مستیوری یافت. تو از گلوی بهاران گذشتی و دیدم، که باغ...
-
از نگاهم عشق را خواندی گُلِ عشقم نَچیدی
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 13:00
از نگاهم عشق را خواندی گُلِ عشقم نَچیدی تو مگر از من چه دیدی مثلِ بخت از من رمیدی قصّه ها از دل تپیدن های تکراری که گفتی پس چه شد آن عشق گَرمت رشته ی الفت بریدی من که از چشمِ تو چون اشکی فرو افتادم امّا یک زمان بودم به قلبت خونِ جاری در وریدی وقت رفتن گفته بودی هر چه بود از ما گذشته خاطراتت هست ماضی آن هم از نوعِ...