-
کهنه باغی، چو کویر
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1404 12:18
کهنه باغی، چو کویر که درآن سروی آکنده ز اندوه باصدایی به عرض برهوت فریادکرد: چاره در مرگ من است ؟ اندیشه کنیم که مداوا ، کمی شخم زدن است چون که این ،باغ کهن تشنه تر از تشنه تر است. زیر این خاک عجایب سخن است آب ها بلعیده ریشه ها پوسیده و بدانید که در این وادی یآس حرف آخر تبر است؟؟ معصومه داداش بهمنی
-
تو به کردم نَدَهَم دل به یکی یار دگر
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1404 12:16
تو به کردم نَدَهَم دل به یکی یار دگر که به عُمرم نَشَوَم باز گرفتار دگر رخِ زیبایِ تو بشکست مرا تو به چنان که شدم عاشق شیدای تو یک بار دگر به تو وابسته شدم یارِ وفادارِ تو اَم دِلِ خود را نَسَپارم که به دلدار دگر سَرِهرعهدکه بستم به توهستم همه عُمر نَشَوَم بهر کسی یار وفا دار دگر غمِ دل با تو بگویم که تو دمساز منی چو...
-
رفته ای ، من ماندهام با سایهای با یک پیام
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1404 12:14
رفته ای ، من ماندهام با سایهای با یک پیام در سکوتِ کوچهها گم کردهام فریادِ نام هر شب، از داغِ تو میسوزد دلم بی مرهمی اشک میریزد نگاهم، میتپد بیاحترام با خیالت زندهام، بیتو نفس سنگین شده در دلِ شبهای تارم نیست جز اندوه و شام بوسهات را خواب دیدم، در دلم غوغای تو صبح شد، اما نماندی، ماندهام با یک سلام چشمِ...
-
گر چراغ عمر تو با مال دنیا روشن است
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1404 12:13
گر چراغ عمر تو با مال دنیا روشن است من ندارم از نداری غم، روانم گلشن است گر به جنگِ مشکل دیروز و فردای خودی کن تلاش و کوششی، مِهر خدایت جوشن است روزگار این مار هفت خط، میفریبد عقل ما گر بدیدی گلشنی، هشدار که شاید گلخن است ماهیِ جان را رها کردم به دریای روان دیدمش در تُنگِ شادی قصه گوی برزن است عشق و ایثار و گذشت و...
-
گیسوانت نه…
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1404 12:12
گیسوانت نه… بگذار درست بگویم: شب از شانههایت آویزان است. دستانم به یادِ کمرتاند حتی وقتی نباید. صورتت آنقدر نزدیک است که آفتاب شرم میکند و موهایت بر شانهی هوا طلا میپاشند. چشمانت دریا اما در لحظهای که موج تصمیم میگیرد. لبانت عناب نیست نفس است که راهِ سینهام را میبندد وقتی بر لبانم لغزش میگیرد. و من در خیالِ...
-
برگریزان کردهاند درختانِ خسته
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:36
برگریزان کردهاند درختانِ خسته از خیانتِ بهاری که با باد همنشین شد با فصلِ سرما با فصلِ تلخِ ناجوانمردی و حالا در برابر زمستان ایستاده است عریان و بی پناه تن شان سمیه مهرجوئی
-
عیدتون مبارک
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:35
-
تو کیستی که من اینسان به خاطر عدمت
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:35
تو کیستی که من اینسان به خاطر عدمت شده ام معتکف به آستانه ی حرمت نگر چگونه گسستی طناب الفت را هلا دلی که تو داری، خوشا به آن جنمت!... منی که هرشب و هر روز دیدمت به وفور چگونه چشم بدارم ز عارض صنمت؟ چرا جدا کنم این خاطر مکدر را ز خنده های قشنگت نگاه معتصمت... بیا که قصه ی مان را دوباره بنویسیم و قصه را تو در آری به...
-
شب پرسید از دل من تاکی اسیر چرایی
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:33
شب پرسید از دل من تاکی اسیر چرایی گفتم چون نام تو گفتم خود اصل روشنایی یلدا نه دشمن نوراست نه خانه سیاهی آنگاه که جان بیدارست شب نیز شد خدایی درخویش اگر فرود آیی میبینی آفتابی کزسوختن نمیترسدازماندن ورهایی گم شد مرانشانم چون درتو محو گشتم وقتی که من فروریخت پیداشد آشنایی این راه بابقا رفت نه باحساب فردا امروزاگر حق...
-
تنها نیستم
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:31
تنها نیستم چون یاد تو با من است در این شب بلند تشنهی آن یاد دوستت دارم همیشه حسین گودرزی
-
بعضی دلتنگیها چاره دارند.
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:30
بعضی دلتنگیها چاره دارند. راه که دور باشد بالاخره به دیدن میرسد. بعضی به ملاقات، بعضی به صدایی آنسویِ سیمها. بعضی دلتنگیها را مرگ خاتمه میدهد؛ برای پدری که دیگر در این جهان نامش پاسخ نمیگیرد، برای مادری که نبودنش از بودن دردناکتر است. میمیری و دلتنگی با تو تمام میشود. اما یک دلتنگی هست که نه راه دارد نه صدا...
-
بعد از این با غصه هایت بی تو نجوا میکنم
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:28
بعد از این با غصه هایت بی تو نجوا میکنم از تو بت می سازم و در سینه ام جا میکنم می زند بر سر خیال خاطرات هر شبت عقده ی دل را ،به پیش چشم تو و ا می کنم من که گم کردم دلم را در میان چشم تو در میان کوچه ی موی تو پیدا می کنم نا زنینا گر نسازی با دلم امشب تو را می کشانم بر سر ،بالین و رسوا می کنم بیش از این با این دل...
-
بعد از این با خاطراتت من جوانی می کنم
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:25
بعد از این با خاطراتت من جوانی می کنم می روم با غصه هایت زندگانی می کنم می خزم در گوشه ای از درد و غم چون مرده ای با دلی خونین ز چشمم خون فشانی می کنم می کشم رنج فراقت را به دل ای بی وفا در شب غربت به یادت پاسبانی می کنم هر چه کردم حاصلم جز درد و محنتها نبود لاجرم با یاد چشمت همزبانی می کنم پیر شیدایی بسوزد با دل ما...
-
یک کبوتر بودم و یک دل ز عاشق داشتم
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:22
یک کبوتر بودم و یک دل ز عاشق داشتم در سرای بی ادیبان شعر ناطق داشتم گشتمی صد کوچه حتی من درین بازار شام دیدمش آخر خودم، آیینه صادق داشتم در هوای بی نفس ها، من کشیدم این نفس گرچه سیگاری که بعد از تو، چو سابق داشتم تو بدانستی که من عاشق شدم در این هوا گرچه صد باری که خنجر، از تو لایق داشتم من تو را می بوسمت، امشب ، دگر...
-
در غم عشق تو یک همدم، در این راه نجست
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 12:19
در غم عشق تو یک همدم، در این راه نجست ناله دارد از غمت دل، دیده از خون شد درست یاد من، بی تو جهانم همه رویا شده است در هوایت سر به زیر، غرق تمنا شده است جان من، این دل ز عشقت سخت شیدا شده است در غمت، هر دم دلم، غرق نجوا شده است یاد من، یاد تو در سینه باچه غوغا بردند شور عشقت ز دلم، تا به ثریا بردند یاد من، از دوری تو...
-
در دلم زخمیسـت از دیـروز، دور و بیقـــرار
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 12:01
در دلم زخمیسـت از دیـروز، دور و بیقـــرار مانـدهام با خــــــارِ کهــنه، در عبـــورِ روزگار . خار اگر در خــاک باشـد، مـیرود با بادِ وقت لیک چون در مشـت گیری، زهـر گـردد آشکار . زنـدگی جاریست چــون رود از دلِ کوهِ امید بگذر از دشت خزان، رو کن به این فصلِ بهـار . برگ خشکی نیــستی، تا با نسیــــمی بشکنی ریشهات با...
-
بعد از آن عشقی که درما اتفاق افتاده است
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 12:00
بعد از آن عشقی که درما اتفاق افتاده است چشم هایت ظاهرا از اشتیاق افتاده است فال لازم نیست حتی از خطوط دست هات می توان فهمید بین ما فراق افتاده است سوختم اما وجودم روشنی بخش تو شد قدر یک هیزم که آغوش اجاق افتاده است این در و آن در زدن چیزی برای من نداشت مثل گنجشکی که در دام اتاق افتاده است ترس از این "دوستت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 12:00
-
سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:59
سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست فاصله دفتر تقدیر مرا پُر کردست سهم من چند ورق خاطره باشد کافیست گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی؟ بغض دل پشت همین حنجره باشد کافیست گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است خواستی بسته...
-
دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:58
دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست دل من تو را طلب کرد از انجا که تو رُست غم تو زد به جهانم، دگر بار چرا ؟ غم تو دوباره بشکست دلم را چرا؟ همه ادم که مرا خواست، بدیدم تورا هرکه امد به جلو ،دل من خواست تورا من دگر بار شکستم به وصالت برسم ز جهان خود برستم به جهانت برسم آتنا حسینی
-
بوی باران ، دشت برف
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:57
بوی باران ، دشت برف قامت بشکسته در بوران حرف دامن تا خوردهِ ناموس شب شاهد میهمانی جان است به کف دست خالی از درون گرماپذیر میخراشد آسمان را با شعف نامها در بی نامی درهم شده جمله مروارید ، درون یک صدف لب بدوزان سرای یخ زده می نشانندخشم خود رابر هدف میشکانند دُر پنهان را به تَف باغ مروارید صدف ، غلطان به کف گردن آویزی...
-
یاد تو به مثل ِ قرص ِ خواباست مرا
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:56
یاد تو به مثل ِ قرص ِ خواباست مرا آرام ِ شب ِ پرالتهاب است مرا هر صبح که باز میکنم پنجره را تکرار ِ سلام ِ آفتاباست مرا نعمت الله احسانی بنافتی
-
زندگی برای من
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:54
زندگی برای من هنوز تمام نشده است من به دوست داشتنت دارم ادامه می دهم بهمن نوری قاضی کند
-
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:53
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو من از هر در رانده ام ، من رانده ی وامانده ام یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد هر در به رویم بسته شد، جز...
-
خیلی مسخره است
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 11:52
خیلی مسخره است شب به خانه رفتن و صبح از آن بیرون زدن ما باید با خورشید فرق داشته باشیم! "رسول یونان"
-
قصّه ی عشق غم انگیز، نمی فهمیدیم!
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1404 11:49
قصّه ی عشق غم انگیز، نمی فهمیدیم! وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند: علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم! نه ، نشد غارت "یک دل" بکنیم ، انگاری ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم! سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم "شمس" را گوشه ی "تبریز" نمی فهمیدیم فرقِ بین هوس و عشق کمی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1404 11:44
-
دل به دامِ تو اسیر است، زمینگیرش کن
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1404 11:42
دل به دامِ تو اسیر است، زمینگیرش کن زلف بگشا و به یک حلقه به زنجیرش کن بی تو غم آمد و از تاب و توانم انداخت آهوی غمزده را ناز کن و شیرش کن خواب دیدم که در آغوشِ منی، غنچه شکفت بوی یاس از همه جا سر زده، تعبیرش کن خواب دیدم که غمِ عشق جوانیست رشید پرده بردار از این آینه و پیرش کن در دلم شعلهزنان جامِ غزل میجوشد...
-
«تو را میپرستم»
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1404 11:41
" حین یقول العاشق لمعشوقته : « انی أعبدک » فإنّه یؤکد [دون أن یدری ] أن الحب دیانة ثانیة ... " وقتی عاشق به معشوق میگوید : « تو را میپرستم » [ بیآنکه بداند] تصدیق میکند عشق، دین دوم است ... | نزار قبانی |
-
خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1404 11:40
خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است لحظه بغض نشد حفظ کنم چشمم را در دل ابر نگهداری باران سخت است کشتی کوچک من هر چه که محکم باشد جستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا شهره ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است ای که از کوچه ی ما میگذری معشوقه بی محلی سر این...