-
گره می زنی با چشمانت
جمعه 22 مهرماه سال 1401 11:03
گره می زنی با چشمانت تمام دلخوشی ها را مگر غیر از این برآورده می شود حاجتی صیدنظرلطفی
-
رود خانه می گذرد
جمعه 22 مهرماه سال 1401 11:02
رود خانه می گذرد بی صدا , بدون پل باد می گذرد بی صدا , بدون برگ و من می گذرم از روی پل با ماهی ها , با گنجشک ها , با برگ ها با صدای رودخانه و باد سامان حسینی نوید
-
تو لبخند رؤیای منی
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 11:07
تو لبخند رؤیای منی و پاسخی برای پرسشی به نام زندگی پرویز صادقی
-
دل می رود زدستم..
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 11:06
-
برای من عشق با تو آغاز شد
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 11:05
برای من عشق با تو آغاز شد دست نوازشگر باد از هوای روی تو وزیدن گرفت ابر چشمهای تو باران بلا بود آنجا که با نگاه من آرمیدن گرفت رسیدیم به هم اما عشق ما کودکی بود که راه رفتن در پیش گرفت مهرداد درگاهی
-
در چالههای وجودم
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 11:04
در چالههای وجودم به دنبال کدامین شوق می گردی؟ چالههای اشتیاق پر از آبرفت های بیهودگی هستند! غلامحسین افراس
-
ای که بگفتی که مو, حلقه دام بلاست
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 11:03
ای که بگفتی که مو, حلقه دام بلاست برسر زلفش نبود, مردم چشمم گواست فارغ ازین ماجرا, خود سر این حلقه بود پای درین حلقه نِه, هرچه تو گویی رواست آنکه بگفتا که دوست, هرچه بگوید نکوست آن همه از شِکَر, آن لب شیرین دعاست حلقه دام بلا, گر نرسد دست ما گو به حافظ که آن, از ید کوتاه ماست باد پریشانی اش, گیسوی پنهانی اش سلسله موی...
-
پاییز
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 00:50
-
عقلم از عشقت گریزان است اما دل،
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1401 00:47
عقلم از عشقت گریزان است اما دل، واژه را برعکس می خواند پاسخ "سرد" تو را هم "درس" میداند. اصغر_بهرامی
-
پاییز رسید! , شعرمن لرزید...
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:55
-
تنها در گوشه اتاق نشسته ام
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:53
تنها در گوشه اتاق نشسته ام اگر آمدند و نبودم بگویید تمامگوشهو کناره های خانهرا بنگرید شاید به خواب ابدی رفته باشم اگر گشتندو باز نبودم... بگویید رفته دنبال خویش آمدنی نیست! ساسان مردوخی
-
صبح که می شود
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:50
صبح که می شود پنجره می گشایم قاصدکها آمده اند با بویِ بهار برای گنجشکانِ گرسنهٔ آراسته بر شاخساران درختان سجده می کنند بر قدومِ باران و در سینهٔ سپهر خورشید می گوید که با کمانی رنگین به رویایِ بهشت رسانده مرا..... علیزمان خانمحمدی
-
هرکس دردی بر من افزود..
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:49
-
ما نوشتیم و نوشتیم ز عشق
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:45
ما نوشتیم و نوشتیم ز عشق بابتش خون جگر ها خوردیم کاش میشد وسط محفل عشق بی محابا ز خوشی می مردیم رنج هایی که زده شانه به روح یک به یک روی نمک می بردیم تا بدانیم که در حیطه ی عشق باید از خون جگری می مردیم رضا بهادری
-
خدایا..
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:44
-
باختم!
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:42
باختم! نه این که نابلدم بلدم, قد کشیده ام به داو حواسم پرتِ تو بود پرتِ چشمانت باختم! دلم به چشمت قمارِ بعد من خودم تو هیچ خودم را به تو می بازم پاکباز دلش بی مَنش دق می کند رضا پریشان
-
جامِ ازلی باش که ما باده پرستیم
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 10:42
جامِ ازلی باش که ما باده پرستیم در حسرتِ دیدارِ تو فانوس بِه دستیم روئیایِ سحر را به شبِ تیره سپردیم آهسته و پیوسته و بسیار شکستیم بهنام زمرّدپور
-
شب ستارهها میدرخشند,
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:49
شب ستارهها میدرخشند, اما چشمهای تو دیدنیست!. رها فلاحی
-
دشت می خندید
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:45
دشت می خندید مجنون وار از رویش واژه ها ی سرخ ساراعبداللهی فر
-
زرد
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:44
-
قضاوت
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:42
تو از جهان من چه میدانی؟ روبهروی کدامین پنجره نشستهای و از کدامین حفاظ داری به جهان من نگاه میکنی و چندبرش کوتاه از کل زندگی مرا دیدهای که اینقدر قاطعانه مرا قضاوت میکنی؟ من هنوز خودم هم به بخشهایی از دنیای خودم آگاه نیستم، من هنوز خودم هم دقیق نمیدانم کجای زندگیام ایستادهام و اوضاع دقیقا چهجوریست، آنوقت...
-
گاهی باید باخت
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:41
گاهی باید باخت آنچه را که بُرده ای مثل شب هایی که از ترنم شعر بر لبانت جاری می شود؛ گاهی باید ساخت آنچه را که سوخته ای مثل روزهای زندگی که از پَر پروانه ای تنها در روزگاری غریب بر جای مانده میان آخرین خاطرات تلخ در هجوم سطرهای خالی از واژه های بکر؛ شاید روزی این فاصله ها کم شود از قطره اشک های چکیده ی قلم و جای نقطه...
-
حال خوب
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:40
-
گفتم که کاری به کار عشق ندارم!
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 00:39
نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند... پس من با همه وجودم خود را زدم به مُردن تا روزگار، دیگر کاری به من...
-
تو شادترین اندوه منی
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:58
تو شادترین اندوه منی وقتی آفتاب می شوی بر سقف باران دلم و خنده بر لب های درد من پرویز صادقی
-
پاییز
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:56
-
در من مریمیست
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:55
در من مریمیست که آبستن است شعری از تو را در تمام ماه و سال باز نمی گردی به من و سر زا میمیرد ناهیدعباسی راهدار
-
خیالاتِ تو،،،
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:55
خیالاتِ تو،،، به ارتفاعی قد کشیدهاند که، روزی چند بار به ملاقاتم می آیی. هر روز صبح مادر پیرم، باد! کوچهی خاکی ما را جارو میکند! باران میگیرد تا، شبها، به من سر بزنی! شاید این درد کهنه را از گَودِ چشم هایم بشویی قلبم، شیشه ی شکننده ای شده است اما، دلتنگیهایم و دلتنگیهایت، شبیه تاخت و تازِ مغولها به جانم...
-
باحیوانات مهربان باشیم
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:54
-
می خواهم یکی شوم
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 07:50
می خواهم یکی شوم با تو و از زمین برخیزم، آفتابی را می خواهم با تمام پوست و گوشت خودم تجربه کنم. از اتفاق بنفشه سبز شوم و ساقه ای را بالا ببرم تا خودت. بگو باران! از کدام رگم سرخ بریزم در تو؟ دست روی کجای این زرد بگذارم در سینه ی تاریکی؟ و آن آبی رنگین کمان کجاست؟ حالا که ابرهات شناورند در قلب روشنایی. ..! مرضیه رشیدپور