چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش آفتابش در دست خنده بر لب ، گل به دامن ، پیروز کوله بارش سرشار از عشق ، امید آفتابش نوروز باسلامش ، شادی در کلامش ، لبخند از نقس هایش گُل می بارد با قدم هایش گُل می کارد
مهربان ، زیبا ، دوست روح هستی با اوست
قصه ساده ست ، معما مشمار چشم در راه بهارم آری چشم در راهِ بهار
به من هرگز نگو "دوستت دارم"! گوشم از تکرار لفظ این نخ نماترین جمله تاریخ پر است. چشمهایت به تنهایی برای گفتن تمام آنچه در قلب توست، کافی ست. در چشمهای تو فریادی ست، آن هنگام که "دوستت دارم" را با بغضی بی اختیار در برابرم معنا می کنی. "دوستت دارم" را نگو؛ با سکوت معصومانهی نگاهت فریاد کن! چشم ها دروغ نمی گویند.
من نشانی از تو ندارم.. اما نشانیم را برای تو مینویسم.. در عصر های انتظار به حوالی بی کسی ام قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه های تنهایی شو .. سپس در کلبه را باز کن .. مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق اشک پشت دیوار ها نشسته ام........
آفتاب را پشت دروازه ی شب منتظر نشانده ام و طلوع را به دیداری عاشقانه دعوت کرده ام امشب چقدر ستاره می پاشد بر آسمان دلم و صبح که بیاید حتما تو در آغوش منی!