| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟
این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم
از : محمد علی بهمنی 
تو همان بایدِ من هستی
مثلا همیشه "باید" باشی
"باید" دستانم دائم گم در دستهایت باشد
"باید" تنم فقط به بوی عطر تو
عادت داشته باشد
"باید" فقط عاشقِ تو باشم
بـایــد !
پرسید، چطور مینویسی از کسی که نیست ؟
از کسی که انگار هرگز نبود .
هیچکس نمیداند، برای نوشتن باید بهانه باشد.
مثلِ، مثلا غروب ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ پُر از تنهایی.
یا خاطرات خاک گرفته ی کسی ، پشت سالیانی که با درد گذشت.
یا عکس های کسی که دیگر کنارت نیست. که انگار هرگز نبوده است.
هیچکس نمی داند. هچکس نمیداند آنکه رفت ، غریبه نبود.
این را تنها آنهایی میدانند که بی بهانه از او مینویسند.
گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارند
ور آب شوم روی تو دیدن نگذارند
تا سر زده شادی به دلم، سوخته عشقت
این سبزه ازین خاک دمیدن نگذارند.
"عرفی شیرازی"