یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

از کلاغ پرسیدم

از کلاغ پرسیدم
تو سیاهی من سپیدم
قاصدک را خبر کن
خوش خبر چون تو ندیدم


فاضله هاشمی

به زلفش باز نشناسد، دل شوریده از ما را

به زلفش باز نشناسد، دل شوریده از ما را
اگر از دل شکایت میکنی هردم سحرهارا

به دست آرد لب لعلش، شکرخندی زجام تو
که من خو کرده ام برتو، شکرخندِ هم آوارا

زوصف مست او گفتم، سخن هارا چنین باره
چوآب چشمه ای شستم، سرشک یادشیدا را


سمرقند و بخارا را ، کنم کندوی جادویش
به چشم آهوان سازم ،سیه چشم فریبا را

چوخواهم روی جانم را، زدیده خون کنم جانا
اگر بختی نیندازد ، نظر بر روی زیبا را

دو چشم از آهوان دارد، از آن آهوی مشکینم
که همچون نرگس چشمش به تیرانداز شهلا را


امین طیبی

کنار غیر بنشستم ولی درگیر افکارم

کنار غیر بنشستم ولی درگیر افکارم
تمام روز حیران‌وبه وقت شام بیدارم

همه اوقات بی رویش چه نامفهوم پرتکرار
به نوبت می رود ایام ومن در وهم دلدارم

شراب ونان من بی جا ،مغلوط وخطا گشته
زدوری وز مهجوری هماره سخت بیمارم

زلطف شوق رویش که ربوده عقل وهوشم را
ز رسوایی و شیداایی پریشان حال بازارم

قمر کلثوم شطی

تصویرِ آخرین خوابِ پرنده...

تصور کن
پناه برده به بالشت پر
هزار بار هر بار
کابوس سی‌مرغ می‌بیند
می‌
پرد...

ملکوتِ سپیدِ غار

تصویرِ آخرین خوابِ پرنده...

مینامهرآفرین

آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری

آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند.

باید بتواند چیزی را تغییر بدهد.

حالا که کاری نماند بکنم پس عشق می ورزم…


-------------------------
سیمین دانشور

مرا با غیر می‌بینی ولی جانم پریشان است

مرا با غیر می‌بینی ولی جانم پریشان است
تو را با غیر می‌بینم،نگاهت شاد و خندان است

صدایم در نمی‌آید ، نمی‌بینم تورا دیگر
تورا می‌خوانمت هر‌روز،لبانم داغ و سوزان است

به یاد دارم زمانی را که گفتی دوستم داری
به یاد داری ولی اکنون زمستانت بهاران است


برو خوش باش جان من ، برو با من مباش دیگر
اگر چه زخم من امروز سزاوار یه درمان است

چگونه بگذرم از تو؟ تو را نشناسمت دیگر؟
تورا می‌شناسمت اما دلم پابند طوفان است

یلدا یوسفی

از تلخ خنده هایش

از تلخ خنده هایش
دانستم
به
شیرین عقلی
محکومم.
هرچند
چون حسین
در مصاف
عشق
قربانی
و
مظلومم

پرشنگ بابایی