-
وقتی تو را لبریز از شعر و غزل دیدم
دوشنبه 20 مردادماه سال 1404 11:58
وقتی تو را لبریز از شعر و غزل دیدم در چشم هایت شعر با طعم عسل دیدم ای مانده از دیرینه های ذهن زیبایی کفر است بی تو آنچه از روز ازل دیدم دوری و نزدیکیِ تو یک رنج شیرین است با،بی تو فعال خودم را بی عمل دیدم با عشق و سرمستی دویدم سوی قربانگاه تا پشت مِهر دست تو داس اجل دیدم جاری شراب خُلَّر از چشمت ولی افسوس در مست های...
-
روزی آید کز غریبی سینهام پر میزند،
دوشنبه 20 مردادماه سال 1404 11:57
روزی آید کز غریبی سینهام پر میزند، مرغ شوقم سوی خاک مهرِ مادر میزند. بر لبم نام وطن باشد، ولی خاموش و دور، چون دعایی نیمهشب در سینه، لبتر میزند. با نسیم خاطرات کوچهها، خندان شوم، بوی نان داغ بر دیوار دفتر میزند. جادهها چون رشتههای کهنهٔ جانم هنوز، قصه از هر سنگ با بغضی مکرر میزند. گریه در چشمم نهفتهست از...
-
ای دلبرِ من صورت و چشمانِ تو زیباست !!
دوشنبه 20 مردادماه سال 1404 11:56
ای دلبرِ من صورت و چشمانِ تو زیباست !! اَلماسِ درخشنده یِ دندانِ تو زیباست !!! نبضم به نگاهِ تو گره خورده نگارا احساسِ تو و اشک چو بارانِ تو زیباست !! لبخند بزن قهر نکن تاب ندارم آن چهره یِ عاشق کُش و خندانِ تو زیباست!! خورشید شده محوِ تماشایِ تو ای عشق پیغام رسانده مَهِ تابانِ تو زیباست !! مشتاقِ بهشتم نه درخت و چمن...
-
شبم را با قیچی به دو نیم کردی
دوشنبه 20 مردادماه سال 1404 11:55
شبم را با قیچی به دو نیم کردی نیمی شد زنجیر نیمی شد آواز و من در این میانه یک جیب خالی از ستاره یک مشت خاکسترِ معطر و فنجانی که هنوز لبِ گرمت را بر لبهاش *تشنه* است... حسین گودرزی
-
با دلم گفتم چرا خاموش و بی تابی هنوز
دوشنبه 20 مردادماه سال 1404 11:55
با دلم گفتم چرا خاموش و بی تابی هنوز پیرهن ، از شادمانی، بر تن ِ غم ها بدوز جامه ای از خنده های اتفاقی تن بکن چشم را تا وا کنی رفته است گرمای تموز لحظه را دریاب و بر دیوار اکنون ، تکیه کن تا نرفته از کف ِ تو هفته ها و ماه و روز خسته ای اما هنوزت فرصت روییدن است باغ دل را پس بگیر از چرخِ گردانِ عجوز گونه ات را پاک کن...
-
باز میخواهد قلم از عشق تو یادی کند
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:13
باز میخواهد قلم از عشق تو یادی کند باز میخواهد دلم از شوق تو شادی کند خو گرفته دل به زنجیر کمند زلف تو هر که در بندت شود احساس آزادی کند لب فرو بندد هر آنکس در دلش فریادهاست در سکوت لب میان سینه فریادی کند علم کامل خواهم از پروردگارم چون به دهر هر که داناییش افزون است استادی کند طالب نوری در این ظلمت سرای ممتدم تا...
-
زیر پردهی ی شب، آنگاه که ماه رخ بنماید
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:12
زیر پردهی ی شب، آنگاه که ماه رخ بنماید بانگ خاموشیه درختان، در جانم طنین می اندازد نه باد است و نه باران، تنها سکون دیرین که میگشاید دری را به جهانی که نیست باشد، یک اندوهه کهن چون مه بر چهرهی کوه نشسته آرام، گویی حرفی ناگفته در دل دارد من ایستاده در گذر زمان، چون چناری بر خاکی مینگرم به آسمان که گویی داغی از ازل...
-
اشاره تا نکنی جانب هدایت را
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:11
اشاره تا نکنی جانب هدایت را چگونه طی کنم این راه بی نهایت را میان اینهمه تاریکی اعتمادی نیست نشان اگر ندهی ماه دلگشایت را برای حال و هوایش دگر چه میماند؟ کسی که دل ندهد شوق جانفزایت را تمام آینه ها تا ابد گرفتارند نگاه فتنه گر چشم سرمه سایت را به هر کسیکه بگویم بهانه خواهد کرد دوباره صحبت شیرین ماجرایت را تنیده در تن...
-
دست سردم را
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:10
دست سردم را چسپیده به پوست زمان در صورت کبود دنیا در چهار راه پیچیده پیچ که گاهی نمی پیچید و گاه می پیچید میان تمام دلهره های شب و روز خواب و بیداری در تن خسته قصه شیرین و تلخ زندگی میان دستهای دنیا جا گذاشتم تا در دستهای گرم نفس راه بروم بی ترس کنار دستهای دوست داشتنی تو در یک احساس نزدیک به هم فیروز ایزانلو
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:08
-
نیمهشب،
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:07
نیمهشب، ساعتی که حتی خدا به گریه افتاده بود و آینهها خوابِ خاک دیده بودند من بودم و نامم که در تاریکی افتاد. سه بار صدایش زدم، بیآنکه بدانم هر نامی، اگر در خواب گفته شود در بیداری تاوان دارد. اول، دیوار نفَس کشید، دوم، پنجره خیس شد از صدایی که نبود، سوم، خودم را در سایهای دیدم که شبیه من بود اما دیرتر پلک میزد....
-
تو ای زیبای نامحدود، بیا و در کنارم باش
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:06
تو ای زیبای نامحدود، بیا و در کنارم باش ز تو چیزی نمیخواهم، عزیزم غمگسارم باش تویی آرام جان من، وَ من عاشق ترین شاعر منم مجنون ترین عاشق، وَ تو لیلا و یارم باش در این دنیا که از هر سو زنند با کینه هاشان تیر تمام دلخوشی هایم تویی، فصل بهارم باش اگر من تشنه ام ، لبریز خواهم شد از آن چشمت بیا بنشین کنار من وَ تو پیمانه و...
-
دلگیر لحظه هایم ...
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:05
دلگیر لحظه هایم ... لحظه ی آمدنت لحظه های بودنت دیدنت و لحظه تلخ رفتنت ، ... و خاطرات تو در همه شهر هوار می کشند و نبودنت بر سرم آوار می شود .... حجت هزاروسی
-
هر صبح دلش غرق تمنای وصال
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:04
هر صبح دلش غرق تمنای وصال هر صبح نگاهی به نگاری نهان از هراس، لبش بسته مانده است ز ره عقل، زبانش مانده به جان عقل گفت: صبر کن، فقر را دوا نیست دل گفت: عاشقم، دوای عشق کجاست عقل گفت: صبر کن، بمان به انتظار که اگر یار بخواهد، گردد به بیان یار بخواهد؛ درد ها درمان شود یار بخواهد؛ فقرا سلطان شوند پس بمان در انتظار شاید...
-
چشم هایم در فراقِ چشم تو، بارانی است
یکشنبه 19 مردادماه سال 1404 11:03
چشم هایم در فراقِ چشم تو، بارانی است مهربانم گوش کن(: حالِ دلم طوفانی است گردبادِ عشقِ تو، تنها تو را باقی گذاشت بعدِ تو، مهمانِ این خانه، فقط تنهایی است بی گناه است آنکه مجنون شد زِ چشم مستِ تو در طریقِ عاشقی، مستی بدین آسانی است از ازل هم در گِلِ من، شوق دیدارِ تو بود مست بودن از شرابت، عینِ باایمانی است آمدی و راه...
-
منی کــــه خلوت هجران نمی دهم به بهشت
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:59
منی کــــه خلوت هجران نمی دهم به بهشت چه غم که سر بگذارم به پنبه یا که به خشت عبادتـــی کــــــــــه صداقت نبرده راه در آن تفاوتی نـــکند اعتکاف، دیــــــــــر و کنشت درون پنجهٔ هستی اســــیر مــــرگ و فناست چه آنکه بذل بـــه نیکی کند، چـه آنکه بِهشت بـــــــه کار گردش ایــــن چرخ اعتباری نیست اسیر پنجهٔ تقدیر شد،...
-
چشمهایت، شعر ناگفتهی من
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:56
چشمهایت، شعر ناگفتهی من در ازدحام سکوت، واژههایی بیوزن، بیقافیه رقص نور در سیاهی شب. دستانت، آواز گمشدهی باد در پیچ و خم جادههای بیپایان، نتهایی بیصدا، بیتکرار حس پرواز در عمق جان. لبخندت، طلوع صبحی دیگر بر بوم خاکستری زندگی، رنگهایی تازه، بیمرز تپش قلب در آغوش آرامش. تو، تفسیر بینهایت عشقی در این دنیای...
-
چون نسیمی بی صدا،
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:56
چون نسیمی بی صدا، خندهای بیدلیل، از لای مولکولها گذشت، و تنم را چون لرزشِ شراب در جام بلورین لرزاند... در کجای جهان، زنی لبخندش را در هوا بَخشیده بود؟ یا شاید، کسی در دلِ تاریکی، برای دیگری شمعی افروخته بود... نمیدانستم چرا، اما شاد بودم؛ انگار دلِ من صدای شادیِ کسی دیگر را، از دورترین فرکانسِ هستی، شنیده بود......
-
گرت رسم وفاداری چنین است
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:54
گرت رسم وفاداری چنین است حسابت با کرام الکاتبین است بیان معرفت کردی و دیدم به وقت معرکه اسب تو زین است تلف شد در وصالت عقل و دینم کنون منزل، بلاد الصابرین است به دریا گر زنم اندوه دل را چنان سوزد ز غم، بس آتشین است هر آنکس کو ندارد نقشی از عشق توان گفتش امیر الغافلین است نیما شمسی
-
بیخوابیهای شبانهام
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:53
بیخوابیهای شبانهام همانند نغمههای عمو زنجیربافاند که در تاریکی میپیچند و خواب را به زنجیر میکشند. هر شب، دست باد آنها را نوازش میکند: ــ عمو زنجیرباف؟ ــ بله؟ ــ خواب مرا دیدی؟ ــ بله... ــ در پلک خود نهادی؟ ــ بله... ــ شب آمد؟ ــ نه... فقط پای صداهایش رسید. ــ چه آورده؟ ــ گریزی کوتاه... و سایهای که پشت...
-
عشق
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:50
عشق ثلاثی مزید است بدون تعقل در باب تفعل! عشق تحصّن کارگران معدن است در حیاط کارخانه طبس؛ بدون نیمکت و چمباتمه بر زمین؛ لگد کوب زیر دست و پای آفتاب... عشق، تجرّد تنهاست در شلوغی بازار؛ و حواسِ پرت است، در تمرکز کارزار... عشق، ظهور آتشنشان است در طلوع آتشفشان؛ عشق، آغوش باز است به هنگام سوختن! عشق مبنای تعشّق است؛...
-
امروز روز دیگریست.
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:49
برخیز. شاید امروز همان زمزمه است. نغمه ی دور. خاطره ای تلخ خاطره ای شیرین. دیدی دیروز نامحرمان سر کوچه ی حسادت نوای دشمنی سر می دادند و تو فکر می کردی که بنی آدم چه معصومانه یکسانند. برخیز و یکسان بودن را فریاد بزن. که هستند. برخیز و جای پایت را بر خاک تر فرسوده ی باغ بر جای بگذار. سبک ماندگار. شاید روزی قدم هایت...
-
دیشب غم عشق تو را
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:48
دیشب غم عشق تو را با ماه تقسیم کردم و بس که برایم گریه کرد رنگ ز رخسارش پرید گفتم بیا ای آسمان تو محرم راز منی فریاد عشقت گفتم و ابری سیاه تشکیل شد تیره و تار شد ناگهان از دیده ها شد ناپدید در پس آن ابر سیاه ؛ گفتم روم در گوش باد عشق تورا بازگو کنم طوفان شد و پا به فرار نام تورا تا که شنید باد شد پر از درد گران گفتم...
-
تنم خسته تر از من و من خسته تر از تتم
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:47
تنم خسته تر از من و من خسته تر از تتم فغان و در که همراه میکشد جانم این تنم به شوق روی تو خورشید گاه بر میخیزم من از غروب آفتاب زود هنگام شهر تنم به من نگاه کن و از من سفیر عبرت گیر که من خسته تر آنم که گویم خسته تنم دریغ دریغ دریغ که نداد فرصت به شب که سیر ببینم که رغیب نگویند خسته تنم به جان مردگان عیسی جان دوباره...
-
گاهی در خواب شعر میگفت.
شنبه 18 مردادماه سال 1404 10:46
گاهی در خواب شعر میگفت. گاهی هم دربارهی خواب شعر میگفت. اما همیشه بیدار بود چشمِ منتظرم. عبدالمجید حیاتی
-
ای آنکه قرص ِ ماه ِ درخشان ِ خلقتی
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:40
ای آنکه قرص ِ ماه ِ درخشان ِ خلقتی چون دوزخ است بی رخ تو هر عمارتی بر سر زمین ِ سرد ِ دل ِ عاشقم بتاب با بودن ِ تو نیست به خورشید حاجتی له کن غرور ِ مست ِ مرا زیر پای عشق سهم ِ من است از تو فقط بغض ِ لعنتی چشمت شبیه لشکر چنگیز وحشی است بالفطره اهل فاجعه ، اهل شرارتی جمع کن بساط دانه و دامت تو قادری صیدم کنی به چشمک ِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:39
-
من از مهتاب می پرسم!
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:38
من از مهتاب می پرسم! کجای آسمان امشب نشانی از سر زلف تو را دارد؟ کدامین قاصدک پیغام لب های تو را دارد؛ پریشانی گیسوی تو را امشب خریدارم. پریشانم! بیا و باز با گرمی چشمانت شیدایی لبخندت، قرار بی قراری های شب هایم، آن آرامش بی حد دستانت؛ قرارم باش ! جانم باش ! مهدی زنگنه ابراهیمی
-
باشهدا
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:37
-
چشم هایش نزدیک بین شده بود
جمعه 17 مردادماه سال 1404 10:37
چشم هایش نزدیک بین شده بود بقیه را، انسان نمی دید. سید ادریس حسینی