یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم ... ////

فریدون مشیری

چیست این باران که دلخواه من است ؟

چیست این باران که دلخواه من است ؟
زیر چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا می کنم
قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :
در فضا،
همچو من در چاه تنهائی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا !
در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .
هر حبابی، دیدهای در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی !
با تب تنهائی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره دل میل دریا می کند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !
شاید از این تیرگی ها بگذریم .
ره به سوی روشنائی ها بریم .
می روم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟


(( فریدون مشیری))

لب های تو باشعر عجین است، عجیب است

لب های تو باشعر عجین است، عجیب است
ما پسته ندیدیم شکر داشته باشد

#حسین_دهلوی

ایزد که جهان به قبضه قدرت اوست

ایزد که جهان به قبضه قدرت اوست

/داده است تو را دو چیز کان هردو نکوست

هم سیرت آنکه دوست داری کس را

/هم صورت آنکه کس تو را دارد دوست


(ابوسعید ابوالخیر)

این عادلانه نیست،

این عادلانه نیست،
گاهی در شعرهام مجبورم
زیبایی ِ تو را
در آغوش بیگانه ای تصور کنم،
افسوس که تو همچنان زیبایی،
حتی وقتی
سهم من نیستی ...
((کامران رسول زاده))

از هر کسی که خاطره دارم پرید و رفت

از هر کسی که خاطره دارم پرید و رفت
دل دست هر کسی که سپردم برید و رفت
بادام چشم های مرا بی خیال شد
تنها انار سرخ لبم را مکید و رفت
من دل نداشتم که به او نه بگویم و
او التماس دست مرا هم ندید و رفت
حاشا به غیرتش که دم رفتنش مرا
راحت سپرد دست رقیب جدید و رفت
صد شاخه گل برای نگارش خریده بود
یک شاخه گل برای من اما نچید و رفت
آنقدر گفت و گفت حسابت از او جداست
تا عاقبت شبی به حسابم رسید و رفت

#مه_زاد_زاری

زشت را هم چنان بر نمی تابم

زشت را هم چنان بر نمی تابم
اگر این خانه را هم آب ببرد
نقشه دیگری می کشم روی باد و شن ها باز
ساز و کار جهان بردن است، بردن ما؛
چرخ دارد زیر کفش آدم ها
جای محکم کجاست؟هیچ کجا
بحث بر سر چگونه سر خوردن ماست.
((خاطره حجازی))