یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آدمارو باید" به‌اندازه دوست داشت" نه بیشتر و

آدمارو باید" به‌اندازه دوست داشت" نه بیشتر و
نه کمتر! باید بلد باشی یه نفر رو
به‌ اندازه دوست داشته‌ باشی دوست داشتن بیش
از اندازه، آدمارو اذیت می‌کنه باعث ‌می‌شه ازت
فاصله بگیرن! شاید تو "داستانا و فیلما"
عشق جالب و قشنگ باشه! و شـاید همه دوست
داشته باشن تجربش کنند، اما حقیقت اینه همه
از عشق فراری‌ان! و تو اگه می‌خوای اون
همیشه‌کنارت باشه عاشقش‌ نشو دوستش داشته
باش براش وقت بذار نه تمامِ زندگیتو چون باور
کن، جواب نمی‌گیری! متاسفم که اینو می‌گم
ولی بعد از سال‌ها تلاش فهمیدم که عشق تو این
دنیا هیچ‌وقت به قشنگیِ داستانایی‌ که می‌خونی
نیست! اگه "عاشق شدی" باید خودتو
برای درد کشیدن آماده کنی و"گاهی در نهایت"
به اون خوشی که باید برسی نمی‌رسی!

#شاینی_امیری

مهربان باشید.

هرکسی که ملاقات میکنید در حال جنگ در میدانی است که
شما هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانید.
مهربان باشید.
همیشه.

سادگی شما؛

سادگی شما؛
گرگ درون دیگران را
بیدار میکند...


#رابرت_دنیرو

حتی نمانده است برایم بهانه ای

حتی نمانده است برایم بهانه ای

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام

آیینه در نگاهم و در دست شانه ای

از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس

با عشق مدتی ست ندارم میانه ای

هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی

افتاده است در دل من موریانه ای

یک روز می گذاری از این شهر می روی

چون ماهی رها شده در رودخانه ای

یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی

اما پناه خستگی ات نیست شانه ای

یک روز می رسد که بفهمی نداشتند

این خنده های تلخ کم از تازیانه ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -

دیگر برای رفتن از این شهر مانعی...

*

جبران همیشه راه به جایی نمی برد

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

جنگل سبز چشمانت

جنگل سبز چشمانت
هیاهوی آهوی چموشی را به دستم داد،
تا ورق ورق از تو بنویسم...
و در بیشه زار آغوشت
سرمست از شهد لبانت،
بغل بغل واژه های معطر عشق را،
بچینم... به پایت ریزم
و تاجی از میخک های احساس،
بر پیچکِ زلف مُشکینت بگذارم
وه! که چه تربناک می شود،
نبض سرانگشتانم از واژه ی "تو"


از: زهره طغیانی

قبلِ پاییز تو غایب بودی...


قبلِ پاییز تو غایب بودی...

بعدِ پاییز تو غایب بودی

همه جا کافه‌نشینی کردم...
آن‌ورِ میز تو غایب بودی
آن طرف‌تر نمِ باران هم بود...
سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود
ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود...
چشمِ بد دور،دو فنجان هم بود
آن‌ورِ میز تو غایب بودی...

افکارمنفی

شما هرگز
یک دزد را به
خانه تان دعوت
نمی کنید پس چرا
اجازه میدهید افکاری
که شادی شما را میدزدند

در ذهنتان سکنی گزینند ... ؟

چارلی چاپلین