یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

به زلفت کرده ای دل را پریشان

به زلفت کرده ای دل را پریشان
دو چشمت برده ازمن دین وایمان
شگفت است عازم ازحسن خداداد
تو مه را کرده ای در ابر پنهان


حسین لاری

تو را می‌خواهم و این خواهش ممنوع، هرلحظه

تو را می‌خواهم و این خواهش ممنوع، هرلحظه

فرومی‌پاشد از هم بندبند ِ استخوانم را


فاطمه رنجبری

پنجره را باز می کنم

پنجره را باز می کنم

شمعی روشن می کنم

با دسته گلی کوهی

گلدانی را می آرایم

و در حاشیه ی بالشم

زلال ترین شعرم را

مثل شبنم می پراکنم

دیروقت است و

می دانم زنی زیبا به خوابم می آید

(عبدالله پشیو)

ترجمه از فریاد شیری

ای آسمانِ پُر هیاهویِ آبان

ای آسمانِ پُر هیاهویِ آبان
بویِ بارانت می آید
تا بِرویاند به کوی و برزنم بذرِ امید
ای شُکوهِ شبهایِ پائیزان
می شنوم صدایت را
چون کبوتری به این بی قراریِ پرواز
می بینم روشنایِ مهتابت را
و می دانم
که
به صبحم خواهد رساند

علیزمان خانمحمدی

در آستانه نور

در آستانه نور
زنانی ستاره بدست
و مردانی با قلبی به وسعت آسمان
نوشتند از عشق و نور ...


امید به طلوع نور ...

فاطمه دانشور

اگر همه ی شیرینی های زمین را

اگر همه ی شیرینی های زمین را

در قطره آبی زلال جمع کنند

به اندازه ی یک بوسه، شیرین نمی شود!

اگر تمام آبی آسمان را

در برکه ای کوچک جمع کنند

به اندازه ی چشمان تو آبی نیست!

(لطیف هلمت)

ترجمه از فریاد شیری