یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

تو در من تمام نمی‌شوی؛

تو
در من
تمام نمی‌شوی؛
نامت
فراخوانِ خاموش
روز است.


طیبه ایرانیان

هزاران شب سحر کردم

هزاران شب سحر کردم
نیامد خواب شیرینم
من و بیهودگی تا کی؟
از این تنهایی می میرم
نمیدانم کجا گم شد
طنین نو بهار من
دلم از خاطره پوسید
تمام شد عمر تار من

وحید مشرقی

مرا در سینه قلبی هست، که اندر سایه ی قلبت

مرا در سینه قلبی هست، که اندر سایه ی قلبت
ز یک سوی نگاه تو تمنای صدا دارد
ز بوی موی تو مستم
ز زیبایی روی تو دو چشم مست خود بستم

دو لب داری مثال گوی سرخ است
دو چشمانت مثال چشم آهوست
صدای خنده ات، هزاران نغمه ی بلبل سراید
بدان گام خرامانت، فراوان قصه‌ی دلکش سرایند

محدثه شاهمرادی

عشق، دلدادگی، دوست‌داشتن؛

عشق، دلدادگی، دوست‌داشتن؛
یک نام  
فقط تو.


سیدحسن نبی پور

اشک از پنجره‌ی تار روان خواهد شد

اشک از پنجره‌ی تار روان خواهد شد
غربت از سقفِ ترک‌خورده عیان خواهدشد

باز مضمونِ غزل‌های پُرِ احساسِ دلم
از تبِ چشمِ تو لبریزِ بیان خواهد شد

بر حصارغزلم مثل سحر تابیدی
نامِ تو ذکر شب و صبح جهان خواهد شد

دسته‌دسته گلِ نیلوفرِ من پرپر شد
ماه در بغض شبم بی تو نهان خواهد شد

باغِ پژمرده‌ی دل بی‌تو نفس کم دارد
شاخه‌ی جانِ من از درد خزان خواهد شد

از نفس‌های تو گلدان ترک‌خورده‌ی من
مملو ازحس نشاط است وجوان خواهد شد

آمدی دیر... دل از ضربِ تپش افتاده
با صدای قدمت پر ضربان خواهد شد

ملکوت است زمانی که به من خیره شوی
وقت بوسیدنت انگار اذان خواهد شد

با نگاهت غمِ این سینه به تاراج رود
شهد دیدار تو نوش دل و جان خواهدشد

سمیه مهرجوئی

صد بار به دل گفتم و هر بار به اصرار

صد بار به دل گفتم و هر بار به اصرار
فریاد زدم ازدل و دادم به دل هشدار
بر شانه نهادم سر و هرشب بگریستم
دادم  به دلِ  واله ی اغوا شده  زنهار
گفتم که به پرهیز تو از عاقبت عشق
آن باختن  و ساختن  و سوختنِ  زار
افسوس نرفت پند به گوش دلم هرگز
دیدم که  دریغا که دلم  گشته گرفتار
گرفتار  به  گیسوی  بلندِ چو شب تار
به چشمان چو آهوی فریبنده ی دلدار
اقرار، اقرار که در بازی آشفته ی پندار
آواره  و  بیچاره   شدم،  زخمی   آوار
نفرین  به   تو   ای  عشق!  خطا  بود
فرمان تو هر بار  به  این عاشق بیمار


علی ناصری

خسته از تکرار شب‌هایم بهاری نیست باز

خسته از تکرار شب‌هایم بهاری نیست باز
می‌برد دل را غمی، اما کناری نیست باز

در سکوت من همیشه قصه‌ای آغاز شد
لیک از لبخند تو، غیر از شراری نیست باز

خواستم یک شب بمانم در نگاهت بی‌صدا
چشم‌هایت گفت: این‌جا انتظاری نیست باز

عمر من در شوق دیدارت به پایان می‌رسد
لیک در این جاده‌ی بی‌سر، غباری نیست باز

عاشقی با یک‌طرف بودن چه تلخ و مبهم است
می‌کشد جان را، ولی جز شرمساری نیست باز

آینه فریاد دارد از شکست خویشتن
جز شکستن در دل من یادگاری نیست باز

باد می‌پیچد به دشت خاطرات بی‌امان
جز صدای پای رفتن، یادگاری نیست باز

کوچه‌هایم بی‌تو خالی، آسمانم بی‌ستاره
در دل این شام تیره، اختیاری نیست باز

روزها رفتند و من ماندم اسیر لحظه‌ها
لیک در زنجیر این دل، رهگذاری نیست باز

هر چه گفتم با نگاهت، بی‌جواب افتاد و رفت
در سکوت چشم‌هایت، جز قراری نیست باز

مانده‌ام با خستگی، با دردهای بی‌پناه
در غزل‌هایم برایت غم‌نگاری نیست باز

مهدی میرزایی