ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلطان به باغش قدم میزد و کیف میکرد
از صدای بلبان وجد می آمد وحظ میکرد
گفتا به وزیر همه جا آرامست و زیبا
هیچ ناله و فغانی نیاید به گوش ما
به لطف ما مردم خوشند و خرسند
صدایی نباشد جز صدای دلنشین ما
در آن حین واق واق بلندی کرد سگی
زَهرِه اش برفت و سِکَندَری خورد همی
خجل گشت و بر وزیر تشری آمد
ز بودنِ سگ در باغ به وحشتی آمد
وزیر هُل نمود و عذر خواست سریع
برفت چار دست وپا در پیِ حیوان شنیع
سلطان تنها ماند و پوز خندی زد به روزگار
ز رعیت در عجب بود و آن وزیر خدمتگزار
بگفت ،همچو مَنی ز صدای سگی گُرخیدَم
از چه روی خلایق ز ترس من گرخیدن
تا خلایقی باشند از بر رعیت شدن و بَردگی
ظالمانی باشند از بر رها شدن و هرزگی
محمد هادی آبیوَر