یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در روایـــت آمــده مــردی جــــوان

در روایـــت آمــده مــردی جــــوان
با حکیــمی شد چنــین او هـم زبان
مــدح او گفت و به نیکی از سـِـگال
کِرد و کارت گشـــته مـــردم را مثال
هـــر کجا رفتــم سخن از تو رسیــد
نام تــو در محفــل آمد رو سپــیـد
از قــضا دیــدم که مــرد جاهــــلی
درسخــن آمد: حکیــــمی کامـلی
اوبزرگ است وبــه حکمت برقــــرار

اینچنین است و چنان باشـد به کار
در عــذب آمـد حکیــم از گفـــتگـو
سرگــرفت و دل بـه رنج آمـــد از او
چــون که دید احـــوال اورا درمـلال
لب گشودش من چه گفتم در مقال
این چنـــین در خـــاطــرت آزرده ای
لب بگیـــرم گــر چنین آســــوده ای
در ســــخن آمد حکـیم باری به حال
بـــد نگفـــتی ای جوان در این قبال
من شنــیدم جاهلـی مدحــــم نمود
فعل من را در کـــلامش می ستــود
زیــن مصیبت حال من افــسرده شد
جاهــلی از فعــل مــن آســـوده شد
آن کــدامین فعــل من باشــد قــرار
جاهـــلی را خــــوش نمــوده اعتبـار
هــر چــه در باب سخـــن آید پدیـد
نکتـــه ها را می شــود در آن شنــید
فعـــــل ما آئــینــه دار کــار ماست
پــرده داری اینچـــنین پرگـار ماست

احمدمحسنی اصل

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد