یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باران گاه چشم هایش را می بندد

باران گاه چشم هایش را می بندد
و به درد هوا می خندد
تمام خنده ی من اما...
درون بقچه ای است
که سال هاست
درون صندوقچه ای قدیمی آرمیده است
...
گاه دست های باران
در جیب شب یخ می زند
و گاه از خجالت
بر پیشانی اش عرق می نشیند

تابستان و زمستان فرقی نمی کند
آدم که خدا را بفروشد
زمستان اش گرم و تابستانش بهار است


حسین احمدپور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد