یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ای لیلی تنهای من امروز کجایی

ای لیلی تنهای من امروز کجایی
دنبال تو می گشت دلم وقت جدایی
در کوچه ی شب جای قدم های تو خالی است
مهتاب دل غمزده وقت است بیایی
در دهکده ی عاطفه سبز است چمنزار
وقت است بیایی و دمی نغمه سرایی
گفتی بگشا سفره دل چون که گشودم
جز غصه و غم نیست در آن برگ و نوایی
ماییم و تهی خانه و آیینه ی بی عکس
امروز بیا ای همه بی ریشه چرایی
دیری است که بر چهره ی دل خاک نشسته است
وقت است از آن گرد ملامت بزدایی
بازآی تو ای لیلی تنهای زمانه
آرام تر از پر زدن روح خدایی
عمری است که یعقوب دلم چشم به راه است
وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی


حسین احمدپور

بر فراز تپه ی دلتنگی می نشینم

بر فراز تپه ی دلتنگی می نشینم
و تماشا می کنم
که بر دروازه های شهر
زیباترین تصویر تو را آویخته اند
و در ازای هر لحظه سکوت
میلیون ها قطره اشک
تقدیم تو می کنند.
تو را در اعماق قلب خویش مجسم می کنم
که نمونه ای از گرانبهاترین مروارید زمانه ای.

حسین احمدپور

و دلتنگی های ام را

و دلتنگی های ام را
در پشت دیوار سنگی ناچاری می گذارم
شاید در شبی از احساس
وامانده تر رهگذری
آن را بردارد
و راه نفسم را ذره ای باز کند

نفسم وقتی به شماره افتاد
که چشم های تو را
در برابر نامردمان
مهربان یافتم.

حسین احمدپور

ساک خاطرات

مرد، از اتوبوس پیاده شد
ساک خاطراتش را برداشت
چند قدمی که دورتر شد
آن را بر زمین گذاشت
بغضی در گلو و اشکی گوشه ی چشمانش متبلور بود
آه سردی کشید
دستی به موهایش کشید
و آرام میان انگشت های خورشید محو شد
مرد دیگری اما...
ساک را برداشت
و میان افکار مردم
گم شد.

حسین احمدپور

پرنده ی در بند

پرنده ی در بند
پرواز را بریده بریده می خواند
و پرنده ی زخمی
آواز معجزه اش، قلب قانون طبیعت را
نشانه رفته است

آسمان، برای هر پر و بال
صفحه ای سفید با زمینه ای لاجوردین است
و سطرهای منظم
که پرنده
با مداد خیال اش
واژه ی آسمانی شدن را بر آن می نگارد

پرواز
شیوه ای تازه برای بریدن از دلتنگی هاست.


حسین احمدپور

گفتم: که صبر کن نرو گفتی: مجال نیست

گفتم: که صبر کن نرو گفتی: مجال نیست
وقت وصال بود و تو گفتی وصال نیست
گفتم بمان که با تو بگویم حدیث دل
گفتی کنون که فرصت ابراز حال نیست
رفتی از این دیار و میسر نشد وصال
اما بدان که عشق من و تو خیال نیست
ای کاش یک نفس به درخت ام نظر کنی
تا بنگری به میوه ی عشقم که کال نیست

هر شب دلم بهانه ی چشم تو می گیرد
اما مگو چگونه؟ که جای سؤال نیست
رفتی، به انتظار نشستم ولی بدان
قلبی در انتظار نهادن کمال نیست
پس ترک ما بگفتی و رفتی برو ولی
این را بدان که ماه همیشه هلال نیست

حسین احمدپور

ماه وقتی گرده افشانی کند

ماه وقتی گرده افشانی کند
صفحه ی شب را گلستانی کند
مثل رستاخیز خیس بامداد
شاهد خود را فراخوانی کند

حسین احمدپور

باران گاه چشم هایش را می بندد

باران گاه چشم هایش را می بندد
و به درد هوا می خندد
تمام خنده ی من اما...
درون بقچه ای است
که سال هاست
درون صندوقچه ای قدیمی آرمیده است
...
گاه دست های باران
در جیب شب یخ می زند
و گاه از خجالت
بر پیشانی اش عرق می نشیند

تابستان و زمستان فرقی نمی کند
آدم که خدا را بفروشد
زمستان اش گرم و تابستانش بهار است


حسین احمدپور