| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تنهایی ام پر از یاد توست
تویی که قلبم منزلگاه عشق توست!
ناوک_مژگان
در آغوشم تَپیدهای
و این تنها اتفاقیست که توانسته
دو سرزمینِ بیگانه را به هم متصل کند
و حاکمانشان را نسبت به یکدیگر متعصب تر!
موهایـــت
تنها پرچمیاند که در خطهام به اهتزاز در آمده
و من در برابرشان تعظیم کردهام.
این تنها عاقبتِ خیریست که ‹جنگ› میتواند برای دو قلمرو داشته باشد...
مأوا مقدم
گاهی همه ی عشق در نگاه خلاصه می شود
بگذار مطمئن شوم که می فهمی
بیا و در میان هیاهوی حرف ها
دستانم را محکم بگیر و بگو
من هم دوستت دارم!
ناوک_مژگان
بانگ جان سوز هل من ناصر ینصرنی
در سحرگاهان
همچو تیری آخته شد بر رگهای
از هم گسیخته ی عاشقانت
و غوغایی شد در قاصریه
و کربلا و کربلااااا
با بستر خون و چهره ی سپیدت با 72 زخم
وآن سر زتن جدایت به زیر سم ستوران
پای کوب
لرزاند عرش قدسیان را
و سرزمین نینوا را کرد ماتم عزا
نگو ,نگو از آن
ذوالجناح وکاکلش رنگین به خون
شیحه زنان در میان خیمه ها
همچو مجنون, در پی ات
بیقرار بیقراااار بود
و آخر به روز اربعین
دخت نبی ,شیر زمان ,مویه کشان
سیلی زنان
همچو لیلی
بیتاب بیتاااب بود
زکیه ابراهیم پور
این منم
به همین واضحی
واضح نیستم برای خودم
پلک میزنم آهسته و باز
باز میکنم دریچهی چشم و چشم
نمیبیند
نمیخواهد که ببیند و شاید
حق با اوست
عقل میسنجد و نسنجیده حکم میدهد
چرا!
عقل اگر دستم نگیرد و پا اگر نایستد
چشم چرا باید ببیند مرا؟!
و تو
چرا نشستهای و میشنوی خزعبلات مرا؟!
و من
چرا به تو هی میگویم چرا؟!
عطیه هجرتی
تو به فروپاشی معتقدی یا قیامت...
بود مرا زمانی واژه ها فوران
اما نقطه پایان بودی؟
من کوهی خموش تو بر دامن این دشت روییدی
رفتی و پوسیدم
جای خالی ات در میان همه گل بوییدم
احوال تورا, اسمانها جوییدم
ذره ذره خاک وجود, دادم بر چشمه ی رود
درد نبودت گسل زخم...
میکشد بیرون طغیان خشم
من هر روز متلاشی تر
خودخوری و خود تراشی تر
امان از زوزه باد
نجوای دلفریبت را میخواند
ای کاش تو بگویی
باز بیآییم.
نقطه سر خط...
اشکان اهنگری

