یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

مرز میان خواب و بیداری را می‌شناسی ؟

مرز میان خواب و بیداری را
می‌شناسی ؟
همان نقطه‌ای که در آن
هنوز می‌توان
رویاها را به خاطر آورد
همان‌جاست که من
همواره تو را
به انتظار خواهم نشست
و دوستت خواهم داشت


جیمز متیو بری شاعر اسکاتلندی
مترجم : فرزاد فتوحی 

سال‌ها از زمانی که دلم برایت آب شد

سال‌ها از زمانی که دلم برایت آب شد
میگذرد و حالا
که خاطره ها را میبوسم !
دل چشمانم آب می اْفتد !
دستانم چشم‌هایم را بغل می‌کنند !
در هوای بارانی من
قدم می‌زنی !
ولی خیس نمی‌شوی!
بر سرت چتر دوری !
و من به چتر میخورم و کنار تو روی سنگفرش خیابان
چکه می‌کنم !
کاش تا به سقفی نرسیده ای
چترت را ببندی !
و سرت را بالا بگیری
تا تو را بوسه باران کنم !
فاصله ، باران را شور میکند !
آخر میدانی چرا ؟!
تمام باران هایی که بوسه نمیشوند
اشک خواهند شد!

نادر داوری

چگونه می‌توان باور کرد

چگونه می‌توان باور کرد
که هزاران داستان عاشقانه وجود دارد
و در هر کدام از آن‌ها
دلده‌ای حضور دارد
آیا این‌ها سخن‌پردازی شاعرانی پریشان نیستند؟
چگونه می‌توانم باور کنم‌شان
در حالی‌که که تو در آن داستان‌ها نبوده‌ای
من بر آن‌ام که هیچ داستان عاشقانه‌ای
بی‌حضور تو شکل نمی‌بندد
تو باید به هزاران سیما
در همه داستان‌های خوب باشی

علیرضا غفاری حافظ

باید عمیق و آرام نفس کشید و زندگی کرد.

[ باید جای دنجی پیدا کرد
و رها شد از قفس روزمرگی ها؛
باید نسخه تمام نگرانی ها را پیچید
و پرت کرد آنسوی نخواستن‌ها
باید عمیق و آرام نفس کشید
و زندگی کرد.
..]

دست‌های مرا رها کن

دست‌های مرا رها کن
سه سطر خواهم نوشت
در هر سه سطر ، تو

چشم های مرا رها کن
به چهار طرف نگاه خواهم کرد
در هر چهار طرف ، تو


قلب مرا رها کن
هزاربار عاشق خواهم شد
در هر هزاربار ، تو

احمدسلجوق ایلخان
مترجم : ابوالفضل پاشا