| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
خاطره هایت را
سال هاست
سخت در ذهن جا داده ام
چونان رگ های ظریف برگ
در زمستانی سرد
که سبزینه ی نیمه جانش را
تا بهاران
زنده نگه می دارد
شوان کاوه
میخندم
همینطور میخندم اما
دلم شاد نمیشود،
چون شب
که این همه ستاره روشنش نمیکند...
#معین_دهاز
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود،
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
که هی سه نقطه بچینی
اگر... ولی... شاید...
کسی نمیآید،
نه! کسی نمیآید...
سیدمهدی موسوی
تمام نمیشود این دربهدری
این دیوانگی
این روزهای نیامده
فریاد میکشم
باد در دهانم خانه میکند...
کجا؟
کجا بایستم که بارانهای مداوم اندوه
دست از سرم بردارند؟
سلمان نظافتیزدی
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
- سعدی -
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سرِ آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک دردِ ماندگار! بلایت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است
کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من
- حسین منزوی -
تو را دوست دارم
بی هیچ واژه ای برای گفتن،
خالی از هر خواهشی،
دوستت دارم، به اندازه ی
تمام عاشقانه هایی که
شاعرانِ قبل از من،
نثارِ معشوقه هاشان کرده اند،
در این جهانِ خالی از عشق،
بی پروا تر از پروانه های
سوخته در آتش،
بی سرزمین تر از
قاصدک های رها در باد،
بی تاب تر از شاخه های
بید مجنون در دست نسیم،
دوستت دارم،و میدانم
که هزار بار، تمامِ تنت،
خیسِ بارانِ بی امانِ
احساسم شده، اما،،،
تو همچنان انکار میکنی
فاطمه مصطفایی