-
چشمانت اعترافیست
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 12:00
چشمانت اعترافیست به سرقتی خاموش قلبم را بردی و مرا به زنجیر نگاهی بستهای. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:58
-
ای عقل تو دیوانه نبودی چه شده؟
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:56
ای عقل تو دیوانه نبودی چه شده؟ عاشق شده از عشق سرودی چه شده؟ گفتی که به زودی سر عقل اید دل دیدیم که دیوانه تو بودی چه شده؟ با گوشه ی چشمی نگهی کرد و برفت هر روزو شب اورا تو ستودی چه شده در فکر و خیالش همه وقتت شده طی یک عمر به یادش نغنودی چه شده تقصیر دلم نیست هوایی شده ای در را به هوایش تو گشودی چه شده؟ با من به سر...
-
نقابت را بردار،
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:55
نقابت را بردار، چهره ات را دیده ام! من! طعم تمام میوه های نچشیده را می دانم. من! حوّا! نیستم! مهرانگیز نوراللهی
-
تمام او، چنانچه بی مروت میشود گاهی
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:54
تمام او، چنانچه بی مروت میشود گاهی نسیم هم در بهاران کم طراوت میشود گاهی چنان دلتنگ لبخندش به کوچه میزنم شبها که کوچه از غریبی ام ملامت میشود گاهی نبودی و به هرسو از جنونم قصه میگفتند که از بیمهریات اینجا، حکایت میشود گاهی مگر پیغمبری در شهر بی مهری رواج نیست؟! بگوید دل شکستن ها شکایت میشود گاهی خلاصه گفتن از ما...
-
کودکی ام رفت
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:53
کودکی ام رفت قصه ها و غصه هایش با من است خنده های سَرسَری غم های به ظاهر زود گذر کودک که بودم میگفتند ازخاطرتت میرود این تلخی پس چه شد؟ سایه یست به دنبالم طعم شکرکو؟؟ عمرگذشت در جوانی پیر شدم سپیدی مویم گواهم باشد دوران بی ملایمتی ها گذشت ولی سخت گذشت سمیرااسدی زاده
-
هر کجای این خطه تو باشی، خانه آنجاست
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:52
هر کجای این خطه تو باشی، خانه آنجاست چشمانِ زیبای تو، سر فصلِ غزل هاست در عمق نگاهت دیدم، غرق تمناست جانا! غم عشقت، در سکوتِ تو هویداست سمیرااسدی زاده
-
فردا؛ نه، همین امروز شاید
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:49
فردا؛ نه، همین امروز شاید ترانه ی چشم های تو را بنوازم، با نت های خسته ی پاییز؛ لبخندت را، اگر برای من نباشد، اگر اگر اگر، نه ممکن نیست، برای نگاه های ممتد من نباشد؛ چشم های تو انگار هزار رنگِ پاییزیست، نکند مشکل از چشم من باشد که جز تو، چیزی را زیبا نمی بینم... علیرضا پورکریمی
-
خورشید، هر صبح چاقویش را
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:47
خورشید، هر صبح چاقویش را روی گلوگاهِ مه میکشد و من پاهایم را در ردِّ کفشهای دیروز دفن میکنم. کوه، سنگِ خندههای مرا به آسمان پرتاب میکند قطرههای عرق، نقشِ نقشههای گمشده را روی خاک میکِشند. دریا، مشتهایش را به سنگفرشِ ساحل میکوبد و من شنهای گریزان را به مشت میفشرم تا شاید زمان، انگشتانم را بشمارد. ابرها،...
-
کاش میشد ارزوها را زندگی کرد
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 11:26
کاش میشد ارزوها را زندگی کرد کاش میشد با خورشید چای نوشید و در ماه ،خوابید کاش میشد شنهای کویر بویید صحرا را جویید کاش میشد رود را تن کرد و باد را بلعید کاش میشد در موج رقصید و دریا را نوشید کاش میشد در ابرها کلبهای ساخت باپنجرههایی، از باران کاش میشد جهان را در آغوش کشید تنبهتن، همه رابوسید و تنها تو را دید در...
-
خزان آمد غزل هم بیقرار است
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 12:06
خزان آمد غزل هم بیقرار است شکوفه بر لبان باغسار است پر از یادت دلم هر لحظه، هر دم غم عشقت همیشه برقرار است چراغ آرزو خاموش و تار گشت دل من خسته از روزگار است به امید نگاهت زنده هستم که چشمم سالیان درانتظاراست دل من درخیال بی وفای رفت به یادت غصههایم بیشمار است سحرگاهان دعا خواندم به نامت که عشقت تا ابد پایدار است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 12:02
-
آمارنویسِ قلبم میگوید
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:59
آمارنویسِ قلبم میگوید در هر ثانیه هفت بار به تو فکر میکنم اما او نمیداند که برخی ثانیهها حجمی به اندازهی ابدیت دارند و در آنها تشنهای بیپایانم حسین گودرزی
-
در این بازیِ نقشها
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:58
در این بازیِ نقشها که تو میآرایی قیافهات تراژیک، قیافهام تهی. تو هزار طرح میریزی برای جدلِ باد با شمع و من… من همان شمعم که نسیمی نیست تا تکانش دهد. نهیب ات ریزههای مه، بر شیشهی یخزدهی پنجره. سردی من انعکاس تصویری از تو که محو میشود. در این نمایشِ بیتماشاگر بیحرکت ایستادهام و تو برای دیده شدن خودت را...
-
شاید همین سحر که جهان غرق نور شد
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:57
شاید همین سحر که جهان غرق نور شد دل در هوای دیدن یار غفور شد شاید نسیم صبح رسانید مژده ای کاین تیره شام رفته و دوران سور شد شاید قاصدک به نفس های پاک باد پیغام سبز آورد و دل تازه زور شد شاید ز باغ عشق، شکوفه دهد دلت آن دم که برق لطف، به چشم تو جور شد شاید خدا ز راه کرم، سوی ما رسد خورشید او طلوع کند، شام دور شد شاید...
-
پاییز فصل نزدیکیست
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:56
پاییز فصل نزدیکیست نزدیکی برگ به زمین نزدیکی شب به روز نزدیکی من با تو هومن نظیفی
-
شُکرِ جوانی کن چون نغمهای ز جان است
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:55
شُکرِ جوانی کن چون نغمهای ز جان است بهار گر گل ندهد، حدیث پژمان است ز عمرِ رفته چه حاصل، چو آفتابِ امید ز فرصتِ دمِ روشن، طلوع جان است جوانی آینهایست از فروغ بیپایان که در شعاع نگاهش هزار امکان است مرو به خواب، که این لحظهها چو برق گذر سحر اگر بگریزد، غبار میدان است بخند و شکر بگو، ای جوان، که در دل تو هزار دولت...
-
از راه رسیده فصلِ سردِ پاییز
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:55
از راه رسیده فصلِ سردِ پاییز بر خاک فُتاده برگِ زردِ پاییز هر خش خشِ برگ، گامِ تلخِ هِجر است در خاطرِ من نِشسته دردِ پاییز حسن حیدری
-
رد پای رفتنت را دیده بودم شامگاه...
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:54
رد پای رفتنت را دیده بودم شامگاه... بی محل گشتم ز رفتن هایت اما بی پناه... سایه بانی دیدم آنجا من نشستم زیر آن... زل زدم بر رد پایت میچکیدن ابرها... رنگ زرد موهای آن درختان سپید... وای چه رقصی میکنند آن گیسوان سروها... خش خش آن برگ های پهن دامانه زمین... اخ چه رنگی میدهند بر این نوای سازها.... جواد اصغری
-
شجاعانهترین کارم
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 11:35
شجاعانهترین کارم ایستادن بود بر ویرانهی خودم. شهری خاموش بودم. با چراغهایی که سالهاست روشنایی را فراموش کردهاند، هیچکس نفهمید که پشت خندههایم جنازهها عبور میکردند. شب پنجرهای سیاه در گلویم کاشت، و ستارگانش بهجای نور صدای شکستگی میپروراندن. من ادامه دادم. پاهایم ریشههای درختان خشک بودند، که خاک مرده را...
-
هر لحظه زندگی زیباست
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 12:01
هر لحظه زندگی زیباست کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری در لحظه زندگی باید کرد افسوس گذشته را نباید خورد نگران فردا نباید بود شاید فردایمان خوش باشد از مرگ نباید ترسید باغ بهشت از باغ دنیا زیباتر است زندگی امید است، لبخند است، مهربانی است عطر شکوفههای رنگین، آواز پرندگان بوی گلهای باغ، صدای بازی کودکان پس زندگی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 12:00
-
ما خانه به دوشان غزلِ پُست مدرنایم
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:58
ما خانه به دوشان غزلِ پُست مدرنایم از شوقِ فراموشیِ فردا است مُدرنایم دیروز نمُردیم و به صبحی نرسیدیم از خواب پریدیم که بُریدیم و مُریدیم پا در حرمِ کوچهی تنهایی و آشوب دستی به سرِ زُلفِ سخن هم کِشیدیم من عاشقِ وصفِ دو سه خط بیشتر از تو تو عاشقِ رسواییِ همغُربتِ بیدی مجنون شده شیدا و پُر از خشمِ زمانه همصحبتِ...
-
وقت سحر شد
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:57
وقت سحر شد و دوباره دل من از خود بی خبر شد وقت سحر شد و باز چشمانم به در منتظر ایستاد تو نیامدی و من ماندم و این حال خراب تو نیامدی و دیگر بار آسمان شبم بی مهتاب شد معشوقه ی بی رحمم حالا من مانده امو سوسوی نسیم دلفریب سحری غریب و تو ای رایحهی دلانگیر آشنایی گاهگاهی در شبانگاهی خبری از حال و احوال دلم به یار بی...
-
پاییز است.
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:57
پاییز است. من برگی بر شاخهای لخت. بادی نمیوزد. رنگ میبازم برای خورشیدی که نمیآید. زمین، تهی از وعده. سقوط نکردهام واژه میافتد. من در سکوت شاخه راه میروم. مهدی مصری زاده
-
از پشت این پنجره گاهی به تو می اندیشم
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:56
از پشت این پنجره گاهی به تو می اندیشم به تو ای ماه قشنگ شب تنهایی من به تو ای بخت بلند به تو ای باور هستی به تو می اندیشم به تو ای جام بلور به تو ای آب زلال به تو ای سنگ صبور دل دیوانه من به تو می اندیشم به تو ای هستی من به تو ای پنجره ی رو بهشت به تو می اندیشم به تو ای موج پریشان شده در طوفان به تو ای موج بلند به تو...
-
هر بار نگاهت محاکمهایست
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:55
هر بار نگاهت محاکمهایست من متهمم به دوست داشتنت. سیدحسن نبی پور
-
روی ماسههای تبدار
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:54
روی ماسههای تبدار تنها بودم، پاهایم در گرمای شن فرو میرفت و افکارم مثل ماهیهای بیقرار به صخرهی سرم میکوبیدند. پشت شیشهی بخارگرفته چای تلخی برای خاطرات ریختم، خاطراتی که مثل دودی سبک در باد گم شدند. موجها بغض دریا بودند که در گلوی خاموشش شکستند، و من ماندم با تنهاییای که هر جرعهی چای شکوفهی تلخش را در دهانم...
-
دل خانهای ست بیسقف،
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:54
دل خانهای ست بیسقف، پنجرههایش به فردایی بسته که روشنیاش گم شده است. دیوارهایش از آه، و در هر گوشهاش، برای لقمهنانی، بغضی است. در باد گرانی میلرزد، بوی عرق کارگر میدهد، و خستگی مادری را که شرم سفرهاش را پنهان میکند. من، تماشاگری با دستان بستهام، برای عزیزانم جز شعر و اشکی بیصدا کاری ندارم... مریم نقی پورخانه...
-
یک شب پاییزی
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 11:53
یک شب پاییزی همراه برگ درختان او هم از زندگی جدا شد روزها میگذرد و من و خاطراتم اشک میریزم تا باشد که یادت برای ما بماند اینبار نه خورشید میدرخشد نه ماه می تازد همه چیز تیره است و میان خروارها خروار او را به تو می سپارم پس مراقبش باش چون از شب می ترسید چون از خاک می ترسید چون از سرما می ترسید چون از گل می ترسید چون...