-
چشمهایت
یکشنبه 9 آذرماه سال 1404 12:01
چشمهایت شکنجهام میکنند از وقتی آنها را به دیگری بخشیدی شلاق نگاهت نه تنها تنم که تمام زندگیام را کبود کرده است مجید رفیع زاد
-
جشن پاییز شد و باد چه مهرانگیزاست !
یکشنبه 9 آذرماه سال 1404 11:43
جشن پاییز شد و باد چه مهرانگیزاست ! شاخه شاباش کنان بر قدمش زر ریزاست باد و باران چه خوش آهنگ و نوایی دارند ! این همه هلهله از میمنت پاییز است خسروانی زند این باربَد پاییزی روز برتخت نشینِّی مگر پرویز است ؟! بد نگویید به پاییز اگر اهل دلید این بهار دگری هست چنین گلریز است باد چون فرشچیان نقش نگارین زده است بوم نقاشی...
-
به جرمِ دوست داشتن،
یکشنبه 9 آذرماه سال 1404 11:41
به جرمِ دوست داشتن، شکستـی قلبِ خستهام را به جرمِ دوست داشتن ، بیپاسختـر گذاشتی سـوالم را به جرمِ دوست داشتن، شدم اسیرِ خاکِ کویت به جرمِ دوست داشتن ، شدم گرفتارِ چشمِ نازت به جرمِ دوست داشتن، دلم اسیرِ زلفِ تو شد به جرمِ دوست داشتن، نفس در سینه حبث بیصدا شد به جرمِ دوست داشتن، دلم با غصه آشنا شد به جرمِ دوست...
-
تو هستی، ولی دور
یکشنبه 9 آذرماه سال 1404 11:39
تو هستی، ولی دور شاید در فاصله ای به اندازه تمام کتابهای نخوانده یا در سکوت یک شعر ناتمام من در این شهر بی مهر همچون شبحی از دود به دنبال تو می گردم و در هر پنجره بسته، تصویر تو را می بینم که محو می شود حسین گودرزی
-
درخت بید مجنون من
یکشنبه 9 آذرماه سال 1404 11:39
درخت بید مجنون من عشق من کو چرا سربزیر تر شدهای چشمانت کو. باران می بارد تمام شهر را می خواهم هوای عشق را احساس زیبا گیسوانت کو. سایه ات تَب دارد زیر نو مَهتاب امشب آشوب و دلهره پچیده در من بگو کمی آهسته، گُل من کو. سینه ام چاک چاک پیمانه ام لبریز گوهر وجودم می چکد خون بگو عشق و نَفسم کو. صدای پای یار خاطرات شیرینم...
-
من به صید تو در افتم بهار دگریست
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:59
من به صید تو در افتم بهار دگریست دام گسترده ای ای دوست وصال دگریست گر به صحرا نظرم هست تو را میجویم چون سر رشته امید به دست. دگریست ترک مستی کن و هوشیار بمان ای ساقی که شراب ازلی نوش دوای. دگریست راز. میخانه مپرس از من دیوانه تو دربها بسته کلیدش به دست دگریست چشم جانم به حقیقت ز ازل بینایی است دانم این عشق و جنون...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:58
-
امام رضا (ع)
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:56
امام رضا (ع) ضریح تو هوای کعبه دارد دلم با عطر کویت وعده دارد قلم در این تکاپوی نوازش چو مرغی آرزوی نغمه دارد تو که مشکل گشای این دیاری نظیری در جوانمردی نداری تمنا می کنم سودای عشقت که خاک پای زوارم شماری رضا یعنی خریدار غریبان چراغ روشن ملک شهیدان امام رحمت و باب الحوائج شفیع و ضامن جان اسیران امام هشتم ای شاه...
-
تو قصّه میگویی
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:52
تو قصّه میگویی و من در فردایی بیصدا ترانهای هستم برای رسیدن طیبه ایرانیان
-
این شعرهای عاشقانه از برای توست
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:50
این شعرهای عاشقانه از برای توست این پیچ و تاب دلبرانه از برای توست تدبیر من از عشق چیز دیگری بوده ست اندیشه هایم سرد،اماصادقانه از برای توست دیشب میان گفته هایم جستجو کردم هرمصرع و بیتی سرودم ،خالصانه از برای توست دستی به گیسویت کشیدی ومرا دیوانه کردی بیتابی ممتد قلبم، بی بهانه از برای توست اشکی مثال برکه چشمم رامصفا...
-
ای نگار نازنین بازا و مویم شانه کن
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:44
ای نگار نازنین بازا و مویم شانه کن اندرون موی خود جان و دلم کاشانه کن آنچنان مستم بکن از آن رخ باز آفرین بهره وصل خویشتن جانا مرا پروانه کن گر هزاران چرخ زنم از بهر سیمای رخت با سرانگشتان خود سحر دلم افسانه کن در نگاه تو بسی امید و رافت خفته است ای می صد آرزویم این دلم دیوانه کن همچو ساقی می بریز بر دشت سیمای دلم با...
-
عشق خللیست در بافتِ هوا؛
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:44
عشق خللیست در بافتِ هوا؛ جابهجاییِ نوری میان دو سایه، که هیچ آزمایشگاهی از پسِ اندازهگیریِ رخدادش برنمیآید. سیدحسن نبی پور
-
بر او شده ام بی تاب، او نیز چنین حالی است
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:42
بر او شده ام بی تاب، او نیز چنین حالی است بین من و عقل و دل، دیری است که جنجالی است خوانَد ز شعف ما را بر گوشۀ ایوانی آنجا که رخ جانان، در پیچ و خم شالی است بر من چه بَوَد حاضر؟ در خلوتِ رمزآلود قند و شکر است آیا؟ یا پوشۀ پوشالی است خورشید درآید باز؟ آن رود شود جاری؟ جای شکری وافر روی لب ما خالی است آن چیست که آن اصل...
-
گفتی دلم را بُرده ای ، اِی شور ِتو در جان من
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:41
گفتی دلم را بُرده ای ، اِی شور ِتو در جان من بیمار و تبدارت شدم ،کو مرهم و درمان من درچشمِ خونبارم ببین ،نقش خودت چون آینه تو ،نورمهتاب شبی ،در دیده ی حیران من گفتی که تا دیدم تو را ،چون شعله ای سوزاندی ام تقدیم روی ماه تو این سینه ی بریان من... گفتی که تا وقتی نفس دارم ،به تو دل بسته ام هرگز نیاید،آن زمان که بشکند...
-
دلی داشتم خسته از یادِ شبها
شنبه 8 آذرماه سال 1404 11:38
دلی داشتم خسته از یادِ شبها زِ زخمی که میسوخت در عمق لبها نه شوقی، نه خوابی، نه دلگرم یاری نه مهری، نه نوری، فقط درد و تبها گذشتم ز وَهمی که نامش "محبت" ولی جز فریب، آن نبودش سببها خزان بود و من در پی بهاری که آمد به لطف ندایی، عجبها نگاهش چو آیینهای تازه میگفت: فراموش کن آن غم، برافکن تَعَبها ز...
-
من خسته دل در پایان راه
جمعه 7 آذرماه سال 1404 12:04
من خسته دل در پایان راه همچون شمع سوخته سوسوکنان در انتهای نفس غوغای ماندن سر می دهد اما نسیم ترس رقص آخر شعله را با خود می برد آه که چقدر خاموشی دردناک است دل خسته می گرید فغان شمع همچون دودی آرام آرام می رود و از نظرها پنهان می شود که من خاموشم هاجر دورودیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 7 آذرماه سال 1404 12:02
-
سکوت، مرد را به درد می کشاند،
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:55
سکوت، مرد را به درد می کشاند، درد اینکه باید بار ها برای یک لقمه نان مُرد؛ سکوت، سکون است، با یک نون کج و نقطه اضافه، چیزی که مرد را در سایه ساکن می کند؛ و آهسته باید دست و پا بزند، برای یک دلخوشیِ حتی کوچک؛ مَرد، حاصل غم های ناشنیدنی است. علیرضا پورکریمی
-
نیامدی که به شادی وفا کنم امشب
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:54
نیامدی که به شادی وفا کنم امشب دوباره جان خودم را فدا کنم امشب درون کوچهی تنگی نشسته بودم تا تو را به وسعت دریا صدا کنم امشب میان چهچههی عاشقانِ پوشالی نیامدی که دل از غصه وا کنم امشب تو از قبیلهی گلگون آسمان بودی که من به جاذبه از دم جفا کنم امشب حرارتی که مرا در بغل گرفت امروز اجازه داده تو را چون صبا کنم امشب ب...
-
شعرهایم همه در وصف دو چشمان تو شد
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:53
شعرهایم همه در وصف دو چشمان تو شد بیت بیتش همه اش عاشق و حیران تو شد دست بردم به قلم تا بنویسم شعری صفحه آتش بگرفت جمله، پریشان تو شد هرچه کردم که نشد شعر دگر بنویسم دست و قلبم همگی تابعه فرمان تو شد جایگاه تو شده دفتر شعرم انگار.. سطر سطرِ غزلم حبس به زندان تو شد آخر این غزل است کاش بیای پیشم که شده شعر بهانه دل به...
-
در من هزاران من نفس میکشد،
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:52
در من هزاران من نفس میکشد، چنان سایههای پنهان در قلب آینهای ترک خورده. گاهی دستان مادرم دست کودکیام را میفشارد و لالاییاش مرا به خوابی آرام میبرد. و گاه چشمان جوانیام پر از طوفانهای سخت و بیرحم روی شانههایش خم میشود و اشک میریزد. سمیرا مرادی
-
نفس های آخر این چراغ نفتی
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:52
نفس های آخر این چراغ نفتی با دهان پر دود من همسو ست، او جانش را دود می کند و من تنهایی ام را؛ او خاموش می شود و من هم آهسته، دوست داشتنت را فراموش؛ ما اگر وصله ی جان هم بودیم باز هم مثل چتر گم شده ای در ایستگاه مترو، در روزی بارانی، دور از هم جا مانده ایم. علیرضا پورکریمی
-
سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:48
سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام در شبم شور تو را بیدار در خود دیده ام حس شعر و شاعری را زنده کردی در دلم چشم های بی تو را نمدار در خود دیده ام من نمی دانم چرا در پیله ام آشفتگی ست بسکه از دلتنگی ام آوار در خود دیده ام باز هم یک راه بی مقصد درونم باز شد میروم بیهوده ، بس اصرار در خود دیده ام شور هستی را مکن...
-
نترس بمان که من هم زیبا ترین سفیر توام
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:30
نترس بمان که من هم زیبا ترین سفیر توام ندای مانده درگلوییکه شیوا ترین نفیر توام نترس بخوان غمیرا که من برایت نوشته ام فدای تومن گشته ام که لیلاترین اسیر توام نترس بدان دمی راکه در کالبد عشق است تنی راکه من سوخته ام زیباترین بشیر توام نترس بمان برای منی که صدیق این دورانم که من صدیق توهستم وسپیده سمیر توام حکایت جان...
-
با تو بودن
جمعه 7 آذرماه سال 1404 11:23
با تو بودن غارتگرِ فعل و قافیه ها شدم معشوقانه سروده ها را خزانه دار شوم پوران گشولی
-
نگاهم کن
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1404 12:45
نگاهم کن شبیه جنگل هیرکانی پیش از آن که مه بگیرد چشمهایت را لادن آهور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1404 12:44
-
مادری خواهد در این دنیای ما
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1404 12:41
مادری خواهد در این دنیای ما که به سیمای رضا باشد نگار چهرهاش چون مه، به سیمای خداست نور الله در دل و چشمش هزار یاد او جان پرور و دلها پذیر در دل خلقت ، همیشه پایدار با دل پاکش ، به دنیا یک نگاه چون شود مهرش به مانند بهار بر لبش ذکر حسین است و علی دستگیر روزهای سخت این، روزگار ای تو مادر ، زهرا ، دُر تابان علی دست...
-
نمانده بی تو صدایی که بشکند شب را
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1404 12:40
نمانده بی تو صدایی که بشکند شب را سکوت مانده و این شیشه های قیر اندود گرفته دور خیال مرا نبودن تو چه میشد آخر اگر آن صدا کنارم بود چه میشد اخر اگر شب تو را به من می داد برای اینهمه افسوس دیر شد افسوس چه میشد آخر اگر قسمتم تو می بودی نبود در نظرم شیشه های شب کابوس کنار رد صدایت ترانه می خواندم اگر تو بودی و شب همچنان...
-
من گرفتار غمم سنگ به پایم بستند
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1404 12:39
من گرفتار غمم سنگ به پایم بستند قفل و زنجیر به طوفان صدایم بستند جرمم از عشق نوشتن ،دینم از آزادی است ناکسان درد بزرگی به هوایم بستند فاش گفتند که وقتی خفقان حاکم بود دست من را گره بر دست خدایم بستند هم نترسیدم و هم ترس به جانم افتاد بغض از جرات فریاد کجایم بستند من گرفتار همان درد که درمان درد است نسخه ی غم چه دوایی...